لطفا کمی صبر کنید
سایت در حال بارگذاری است.
شب جدايی...

مدتها بود دیوان حافظ خطی توی كتابخونمو باز نكرده بودم، دیشب وقت خواب سراغش و دلمو زدم به دریا و بازش كردم، لاش یه دونه پر از یه گل سر فانتزی بود و یه تیكه دستمال كاغذی معطر و یه گلبرگ از یه گل سرخ كه حالا مثل خودم دیگه پژمرده و خشك شده بود،كلی خاطره از هر كدوم اینها جلوی چشمم اومد، چقدر واسه تك تكشون خون دل خورده بودم تا بدست بیارمشون، چقدر با ارزش و محترم بودن برام،هر كدومشون برام یه گنج بود،نیم ساعت بعد كه از این فكرا اومدم بیرون چشمم به قطره اشكی افتاد كه روی غزل حافظ چكیده بود: "یاد باد آنكه نهانش نظری با ما بود..."

وقتی توی سخت ترین فشارهای زندگیت اون كسی كه مثل مادرت بدون چشمداشت و خالصانه بهش محبت داشتی و براش دردل می كردی یه روزه دشمنت بشه و سر "هیچی" پیش همه رسوات كنه، وقتی حتی نزدیكترین افراد فامیلت واسه تنهاییت هیچ ارزشی قائل نشن، وقتی دوست صمیمی و همدمی كنارت نداری كه بهش تكیه كنی و سرتو روی شونه هاش بذاری، وقتی جواب پر شور ترین ابرازعلاقه هات به غریبه ترین آدما بی مهری و نامردیه، وقتی حتی عشقت، رنگ نفست، پاره تنت به خاطر لجبازی و خودخواهی محضش به گناه نكرده حكم اخراجتو از دلش صادر كنه و بذاره جلوی چشماش پرپر بزنی و خم به ابروش نیاره، میخوای به كی اعتراض كنی؟ دست به دامن كی بشی؟ كی دست نیازتو ببینه و بگیره؟ اینه كه گوشه گیر شدم، مثل ربات فقط كار میكنم و درس میخونم، بی اونكه صدام در بیاد، با مرور این دردها دیشب برای من شب بدی بود، اما برای آدم عاشق هر شب مثل همون شب اول جداییه، طولانی و سخت...

 چند روز پیش باعث شدم دوتا دلداده بعد از مدتها دوباره به هم برسن، راستش بعد از اینكه همه چیز بینشون به خوبی و خوشی حل شد كلی به حال خودم غصه خوردم؛ چون هیچوقت نه كسی بوده كه توی این چیزا دلسوزم باشه و واسم پادرمیونی كنه و نه كسی كه اونقدر دلش برام بتپه كه با یه میانجی دلش به رحم بیاد و برگرده، گاهی با خودم میگم ای كاش اصلا یاری وجود نداشت كه روزی غم جدایی برات یه شب تلخ رو بسازه...

 

ای شب جدایی که چون روزم سیاهی ، ای شب

کن شتابی آخر ز جان من چه خواهی ، ای شب؟


نشان زلف دلبری ، ز بخت من سیه تری

بلا و غم سراسری ، تیره همچون آهی ، ای شب


کنی به هجر یار من ، حدیث روزگار من

بری ز کف قرار من ، جانم از غم کاهی ، ای شب


تا که از آن گل دور افتادم ، خنده و شادی رفت از یادم ، سیه شد روزم

بی مه رویش دمی نیاسودم ، به سیل اشکم گواهی ، ای شب


او شب چون گل نهد زمستی بربالین سر

من دور از او کنم ز اشک خود بالین را تر


خون دل از بس خوردم بی او ، محنت و خواری بردم بی او

مُردم بی او...

بی رخ آن گل ، دلم به جان آمد، دگر از جانم چه خواهی، ای شب

«نام آهنگ: شب جدایی / آهنگساز: رهی معیری / دستگاه: دشتی»                                    شاعر: رهی معیری

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1389/02/06 - ساعت 14:54 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (8)




Copyright © 2010 Delgoft. All Rights Reserved