
گاهی وقتا برای تغییر وضعیت آدما به یه وضع بهتر یه تلنگر کافیه؛ یعنی بعضی ها فقط با یه اتفاق کوچیک متحول میشن و تصمیمات بزرگ می گیرن و تغییرات بزرگی هم توی زندگیشون اتفاق می افته، برای بعضی آدما هم لازمه که حتما اتفاقات بزرگ یا حوادث دردناک اتفاق بیفته تا تصمیم بگیرن روند زندگیشونو اصلاح کنن،اما بعضی از آدما اونقدر یک دنده و غیر قابل تغییرن که فقط یه معجزه لازمه تا بیدار بشن و تصمیم بگیرن از راهی که رفتن برگردن. نه اینکه بگم اشتباهات همشون قابل بازگشتن و نه اینکه بگم همیشه راهی برای بازگشت وجود داره اما خود من مدتها بود که فکر می کردم جزء دسته سومم و حتما باید یه معجزه تغییرم بده، اما نمیدونستم که بعضی وقتا اون تلنگر کوچولو میتونه خودش همون معجزه بزرگ باشه، حالا مدتیه که اون تلنگر انفجار انگیز برای من اتفاق افتاده و من متحول شدم؛ یه تحول بزرگ...
از طرفی الان نزدیک به چهار ماه میشه که من چیزی توی "دلگفت" ننوشتم و دلایل متعددی هم برای این مساله وجود داره:
1- کمبود زمان و زیاد بود مشغله؛
2- خرابی های متعدد سایت و عدم وجدان کاری؛ در مسئولین میزبان سایت.
3- فقدان شدید انگیزه ؛
مشکل اول که همیشه بوده و هنوزم هست و برای کسانی که منو میشناسن یه مسئله عادی شده، مشکل دوم هم با تدابیر جدیدم به زودی از بیخ برطرف میشه، اما اینکه نوشتم فقدان انگیزه برای این بود که بنیان "دلگفت" از ابتدا پیرامون غم و شکست و نا امیدی بود و من هیچوقت تجربه ای از شادی و پیروزی و امید در این سایت نداشتم؛ اما تحولات جدید زندگیم باعث شد تا موضوع و انگیزه ای برای نوشتن یک یادداشت جدید با اون سبک و سیاق گذشته نباشه و برای همین سایت برای مدت زیادی بدون تغییر بمونه، نه اینکه فکر کنین الان همه مشکلات زندگیم حل شده و من الان از وسط طبقه هفتم بهشت این سایت رو به روز کردم؛ نه، چون جریان یک زندگی نرمال اصلا ایجاب میکنه که با گذشت عمر و پیشرفت زندگی مشکلات هم بیشتر و پیچیده تر بشن،اما اگه توی زندگی بعد از لبریز شدن کاسه غم و اندوهت یه تلنگر روحی یا یه معجزه فکری باعث شه به آرمان ها و اهداف جدیدی فکر کنی، مشکلات هر چند بزرگتر برات جذاب تر و جنگیدن هر چند سختتر،برات لذت بخش تر میشه...
و حالا من، دوباره بعد از سه ماه و خورده ای تصمیم گرفتم برای چندمین بار؛ از نو شروع کنم و اگه فرصتهام اجازه بدن مثل گذشته پر کار و پیاپی اما با انگیزه ای متفاوت و حال و هوایی تازه راه "دلگفت" رو ادامه بدم،امیدوارم خواننده های صمیمی من هم مثل قدیم با نظراتشون تو این کار به من کمک کنن...
من که باشم خاک و باد و آب و آتش مست اوست آتش او تا چه آرد بر من و بر خاک و باد
مولانا
قسمت نظرات پست قبلی وبلاگ به طور خیلی جالبی بدون اینکه من خواسته باشم تبدیل شد به یک نظر خواهی عمومی در باره من،و من هم بدون سانسور تمام نظراتو در سایت باقی گذاشتم،اما دوستان دیگه منو خیلی شرمنده کردن و قسمت نظرات پست قبل مملو از ابراز لطف دوستانی شد که منو زیادی بزرگ کردن،خواستم اولا بگم که من هیچ کدوم از اون خوبهایی که دوستان گفته بودن نیستم و این نظرات فقط به علت خوب بودن خودشونه،دوما از همتون خیلی خیلی ممنونم که اینقدر به من لطف داشتید،در ضمن از اینکه ذره ای از اشکالات اخلاقی منو هم بهم گوشزد کردید متشکرم،نهایت سعیمو می کنم که این اشکالاتو کمتر کنم،امیدوارم مثل همیشه کمکم کنید. بازم منتظر نظرات خوبتون هستم.
این روزا احساس می کنم همه دنیا و موجوداتش دست به دست هم دادند تا برای کارهای من ایجاد مشکل کنن و این در شرایطیه که من تا اونجایی که از دستم بر اومده سعی کردم بدون هیچ چشمداشتی به دیگران کمک کنم و بارهاشونو از رو دوششون بردارم اما انگار نه انگار که من هم آدمم...باز هم دردسر، این بار از نوع درسی...اون هم برای منی که تو دانشگاهمون برای خودم کسی هستم،اسم و رسمی دارم،اما آخه چه فایده؟!؟ کجا این اعتبار به درد خودم خورد؟! این اسم و رسمی که فقط بتونه مشکل دیگرانو حل کنه چه ارزشی برام داره؟!
روز آخر که داشتم از دانشگاه تک و تنها به خونه بر می گشتم خیلی خیلی دلم گرفته بود،داشتم با خودم فکر می کردم اگر من به جای اینکه اینقدر برای نمره ها و کارهای درسی دیگران به اساتید رو انداختم و خواهش کردم و وقت گذاشتم، برای کارهای درسی خودم تلاش کرده بودم و وقت گذاشته بودم،امروز چقدر اوضاعم بهتر از این بود!!! حالا کجان اون دانشجو هایی که همیشه دور و برم بودن و مثل گنجیشک برام جیک جیک می کردند؟! کجان دختر و پسرای دانشجویی که ادعا می کردند اگه دور و برم هستند برای خاطر درساشون نیست؟ حالا تا کارشون باهام تموم شد همشون عین پرنده از کنارم پر کشیدن(البته اشتباه نشه منظورم فرد خاصی نیست،همشونو میگم)
الان مدتهاست که فهمیدم همه همینجورن،نمیشه ازکسی توقع داشت اما آخه چرا هیچوقت برام عبرت نمیشه؟! آخه من که خودم همیشه مشکل گشای دیگران بودم،خودم مشکلات خودمو به کی بگم؟! من برای کی مهم بودم؟! چرا وقتی کار همه با من تموم شد تنهام گذاشتن؟!؟...
چند روز پیش تو این وضع ناجور و با این همه گرفتاری،با وجود همه درس خوندن و دویدن و تلاشی که در طول ترم برای درسام می کنم، برام یه مشکل درسی(واحدی) خیلی بد پیش اومد که شدیدا فکرامو به هم ریخته، اصلا واقعا افسرده شدم! ،هر کاری هم کردم نه کسی به دادم رسید نه کسی تلاشی برام کرد، اون دانشجوهایی که ادعاشون میشد به خاطر خودم کنارم هستن، الان حتی خبر ندارن که من مرده ام یا زنده! ،حتی اگر کاری ازشون بر نمی اومد نموندن به درد دلم گوش کنن! اینه رسم روزگار،هر جقدر هم برای دیگران نقش فرشته نجاتو بازی کنی آخر هیچ فرشته نجاتی برات پیدا نمیشه و تنها میمونی،کوزه گر قصه حقشه همیشه از کوزه شکسته آب بخوره...فکرمی کنم در همچین شرایطی بود که فریدون گفت:
"مشت می کوبم بر در، پنجه می سایم بر پنجره ها..."
از امروز به بعد هم سعی می کنم بازم مثل گذشته، این سايتو زود به زود به روز کنم که دوستان از من دلگیر نشن. درضمن قصد دارم از این به بعد، مضمون شعرهای این وبلاگ فقط عاشقانه-عارفانه باشن و از نوشتن اشعار دیگه دوری کنم، برای همين هم مجبور شدم بعضی از شعرها رو پاک کنم، اميدوارم منو ببخشيد.
در مورد وبلاگ اصلی : يادداشت های خلوت تنهایی(اشعارخودم)،بايد بگم مدتیه که به دلايلی(که فقط یه نفر می دونه)، انگيزه شعر گفتنو از دست دادم؛ اما يه شعر در دست ساخت دارم که می خوام یه کار جدید باشه و این قابلیتو داشته باشه که بعدها بتونم روش آهنگ بسازم و بذارمش تو سایت خودم ، برای همین، کار شعر خالیش کمی طول می کشه و احتمالا چند روز دیگه به محض آماده شدنش می ذارمش تو وبلاگ اصلی و خبرتون می کنم.
بی صبرانه منتظر نظرات تازه شما هستم.
به هر حال من نهایت سعیمو میکنم که هر چه زودتر سرم خلوت بشه و بتونم از شرمندگی همه شما دوستای مهربونم در بیام...
منتظر نظرات تازه شما هستم
سلام:
این وبلاگ ایده یکی از دوستان عزیزم بود که خودش هم در درست کردنش پیش قدم شد ...و حالا برای من این فقط یه پیوند فرعی به وبلاگ یادداشت هامه ، چون در وبلاگ اصلی (یادداشت های خلوت تنهایی) ازاول فقط شعرهای خودمو نوشتم و نتونستم حرف دیگه ای بزنم اما خوب... بعضی حرفهارو نمیشه توی شعر گفت و برای بیان بعضی احساس ها،شعرای بقیه شعرا مناسب تر بودن ...به همین دلیل از امروز میخوام حرفای دلمو ،به صورت خیلی ساده ، توش بنویسم و در صورت لزوم از شعرهای قشنگ شعرای دیگه هم استفاده کنم...
امیدوارم اینجا برای گفتن بعضی حرفا که نمیشه زد و نوشتن بعضی شعرها که مال خودم نیستن جای مناسبی باشه .
Copyright © 2010 Delgoft. All Rights Reserved

| .1389. |
| .1388. |
| .1387. |
| .1386. |
| .1385. |
| .1384. |
Yahoo ID
شمارنده بازدیدکنندگان
|
|