لطفا کمی صبر کنید
سایت در حال بارگذاری است.
حس غریب...

وعشق حس غریبیست...

 درست همان هنگامی که فکر می کنی دنیای بی انتهای رویاهایت به پایان رسیده و گلبرگهای خوشرنگ امیدت، همگی به دست  تندباد سخت سرنوشت به یغما رفته است، چنان بی خبر و ناخوانده به روزنه های باورت نفوذ می کند که بی آنکه  بدانی و بخواهی مسحور نگاه غریبه ای می شوی که گویی در پشت گوی های آتشین چشمانش لحظه های زندگی ات می سوزند و خاکستر می شوند، دلباخته پژواک نفس هایی می شوی که  گویا تپش های قلب اسیر تورا به شمارش کشیده اند،لحظه های سال گونه ات را یک به یک در انتظار گام های آمدنش سپری می کنی و قطره قطره وجودت را به سان آبی گوارا در پای نهال نوپایش می فشانی... شعر می خوانی و شاعر می شوی؛ پای می کوبی و دست افشان می شوی، درخت ها و کوه ها و دشتها و بیابانهای بی رنگ دیروز، همگی رنگ هستی بر خود میگیرند و به رقص می آیند،همه چیز شاد است،همه چیز سبز است،همه چیز زیباست،آری عاشق شده ای...

اما افسوس که "عشق زمینی" چشمه ایست که از اوج قله های دوری و نا کامی آب می خورد و به مردابی در بیابان وصال ختم می شود؛ درست زمانی که سیب ممنوعه "رسیدن" را از درخت پر بار و نجیبش چیدی و عطر گیرای شیرینش مشامت را نوازش داد، رویای دلنشینش به کابوسی سهمگین مبدل می شود، گویی خواب خوشی بود که با پلک به هم زدنی، چون حباب از سر لحظه هایت پریده است، کشتی با شکوه امیدت با موجی از نفرت در هم می شکند و ناگاه خود را در شبی تاریک و میان امواج خروشان "جدایی" یکه و تنها، در آستانه غرق شدن می یابی و آنگاه اگر بخت بلند یاری ات کند و بتوانی تن رنجور احساست را از نکوهش صخره ها و سنگ ها، خسته و نیمه جان به ساحل برسانی،سحرگاهان باز خود را در جزیره کوچک و غمناک "تنهایی"  اسیر می یابی...

باز تو می مانی و راهی نرفته، تو می مانی و حسرت  روزهای رفته ، قاب عکسی پر از حرفهای نگفته، تار مویی بر روی شانه ای جا مانده، و خطی به رسم یادگار برای دلی تنگ... و آهی و اشکی و نگاهی و فریاد سکوتی تلخ و طولانی...

این حکایت تکراری سالیان من است و این "دل گفت" کهنه رفیق آهنگها و شعر ها و درد دلهای نگفتنی من، تنها شکاف کوچکی که بر روی دیوار سرد بی اعتمادی بین من و هستی پیرامونم باقی مانده، روزنه نوری که هر از گاه طعمه شیادان و دست آویز تاراج بد خواهان می شود و باز این منم که یکه و تنها رستم گونه به جنگ اژدهای چند سر طمع این دشمنان دوست نما رفته ام و به زبان زر و به زور قانون، این دفتر کوچک چهار ساله بی زبان را از کام دیوان بیرون کشیده ام ! (Whois of Delgoft)

آری، به همه دوستان و آشنایان و همدلان بگویید "دلگفت" دوباره پا بر جاست و پس از شش ماه درگیری و کشمکش بر سر میزبانی و نام دامنه ام،این بار دیگر به کلی خیال خود را از بابت این مسائل راحت نموده و پس از ثبت تمام و کمال آن به نام خود، تا مدتی مدید آن را به میزبانی بهترین و پر آوازه ترین و (البته گران ترین) میزبان وب ایران "ایران هاست" سپرده ام. باشد که به یاری دوستان و نظرات پرمهرشان باز چراغ خانه اش روشن و پر فروغ گردد.

چه می شد گر دل آشفته من                             به شهر چشم تو عادت نمی کرد

و ای کاش از نخست آن چشمایت                             مرا آواره غربت نمی کرد

چه زیبا بود اگر مرغ نگاهت                               میان راز چشمان تو می ماند

تو می ماندی و او هم مثل یک کوچ                   ز باغ دیده ات هجرت نمی کرد

تمام سایه روشن های احساس                                پر از آرامش مهتابیت بود

ولیکن شاعر آیینه ها هم                           به خوبی درک این وسعت نمی کرد

زمانی که تو رفتی پاکی یاس                           خلوص سبز گلدان را رها کرد

چه زیبا بود اگر از اولین گام                           نگاهم با دلت صحبت نمی کرد

تو پیش از آنکه  در دل پا گذاری                        تمام فال هایم رنگ غم داشت

ولی تو آمدی و بعد ازآن دل                                بدون چشم تو نیت نمی کرد

هجوم لحظه های بی قراری                           مرا تا عمق یک پرواز می برد

وجز با آسمان دید گانت                                 دلم با هیچ کس خلوت نمی کرد

نگاهم مثل یک مهاجر                                به دنبال حضورت کوچ می کرد

به غیر از انتظارت قلب من را                    کسی این گونه بی طاقت نمی کرد

تو می ماندی کنار لحظه هایم                          ولی این شادمانی زود می رفت

و تا می خواست دل چیزی بگوید                 تو می رفتی و او فرصت نمی کرد

دلم از پشت یک تنهایی زرد                     نگاهش را به چشمان تو می دوخت

ولی قلب تو قدر یک گل سرخ                       مرا به کلبه اش دعوت نمی کرد

و حالا انتهای کوچه شعر                                   منم با انتظاری مبهم و زرد

ولی ای کاش جادوی نگاهت                           غزل های مرا غارت نمی کرد

  «نوازنده سه تار: امیر حسین سام / آهنگساز و نوازنده پیانو: سینا جهان آبادی»                    شاعر: مریم حیدرزاده 

نوشته شده در تاریخ شنبه 1388/06/14 - ساعت 14:33 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (14)

بیا ،كه بی‌تو...


بود آیا كه خرامان ز درم بازآیی؟                       گره از كار فروبسته ما بگشایی؟

نظری كن، كه به جان آمدم از دلتنگی               گذری كن، كه خیالی شدم از تنهایی

گفته بودی كه بیایم، چو به جان آیی تو          من به جان آمدم، اینك تو چرا می‌نایی؟

بس كه سودای سر زلف تو پختم به خیال        عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی

همه عالم به تو می‌بینم و این نیست عجب         به كه بینم؟ كه تویی چشم مرا بینایی

پیش ازین گر دگری در دل من می‌گنجید        جز تو را نیست كنون در دل من گنجایی

جز تو اندر نظرم هیچ كسی می‌ناید       وین عجب تر كه تو خود روی به كس ننمایی

گفتی: از لب بدهم كام عراقی روزی          وقت آن است كه آن وعده وفا فرمایی

***

بیا، كه بی‌تو به جان آمدم ز تنهایی               نمانده صبر و مرا بیش ازین شكیبایی

بیا، كه جان مرا بی‌تو نیست برگ حیات            بیا، كه چشم مرا بی‌تو نیست بینایی

ز بس كه بر سر كوی تو ناله‌ها كردم                بسوخت بر من مسكین دل تماشایی

ز چهره پرده برانداز، تا سر اندازی                  روان فشاند بر روی تو ز شیدایی

«خواننده: استاد محمدرضا شجریان / همنوازی سنتور: منصور صارمی / دستگاه: همایون»                  شاعر: عراقی

نوشته شده در تاریخ جمعه 1387/07/26 - ساعت 04:23 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (7)

شبی در اوج...

شب گذشته آخرین شب کنسرت پاییز 87 استاد محمدرضا شجریان بود، شبی به یاد ماندنی در کنار مادر و جمعی از عزیزترین دوستان و همراهانم،در تالار بزرگ وزارت کشور. این کنسرت نیز توسط گروه چهارده نفره شهناز همراهی شد، همان سیزده دلاوری که استاد را در کنسرت تابستان همراهی کردند با اضافه شدن خانم "سحر ابراهیم" که قانون نواختند. مهمانان ویژه شب آخر کنسرت استاد نیزعبارت بودند از "همایون" فرزند ایشان، همسر استاد،عروس استاد و نیز خواننده گرامی "عبدالحسین مختاباد" که همگی در ردیف اول قرار گرفتند.

این کنسرت این بار با تقییراتی نسبت به کنسرت قبل اجرا شد،این تغییرات از نظر دستگاهی جا به جا شدن ترتیب دستگاه های شور و همایون با یکدیگر و اضافه شدن بخش دشتستانی و تغییر نوع دستگاه در چند آواز بود و از نظر ترکیب سازها تغییرات شامل اضافه شدن سه ساز جدید و تغییر در ترتیب همراهی سازها و نیز تغییر در ترکیب نواختن آنها می شد. به انضمام معرفی ساز اختراعی استاد با نام "صراحی" که از خانواده ویولن و در اندازه آلتوی آن که به شکل یک پیمانه چوبی طراحی شده و سازی آرشه ای و بمخوان سنتی محسوب می شد و نیز معرفی سنتوری بسیار جالب و ویژه با طیف وسیعی از نتها و شکل کاملا متفاوتی در ساخت که آن هم توسط استاد طراحی و ساخته شده بود که در نوع خود بی نظیر بود.

شیر بیشه آواز ایران، بلبل خوش الحان دلهای عاشقان استاد محمدرضا شجریان علی رغم تمامی انتقاداتی که به ایشان وارد شده بود این بار هم استادانه نغمه سرود، خیلی بهتر و زیباتر از همه آنچه از یک هنرمند آن هم با این سن و سال بر می آمد، با حنجره ای پولادین و صدایی به نرمی حریر و اوج خوانی هایی با وسعت بالا که تنها از یک استاد تمام عیار بر می آمد، بدون اغراق استاد بار دیگر ثابت کردند که همانند جوانی هنوز بر اوج قله آواز ایستاده اند.

سخن کوتاه کرده و در ادامه به بخش زیبا و غم فزایی از این کنسرت می پردازیم که بی شک حال دل خود ما هم بود،غمی که گویی درمانی بر آن نیست و تا دنیا دنیاست با ما خواهد ماند...

 

پسندی خوار و زارم تا کی و چند؟          پریشون روزگارم تا کی و چند؟

دل و جان باری ار باری نگیری             گری سربار بارم تا کی و چند؟

 

               فلک در قصد آزارم چرایی                       گلم گر نیستی خارم چرایی

توکه باری ز دوشم بر نداری                     میون بار سربارم چرایی

 

               دلا چونی دلا چونی دلا چون              همه خونی همه خونی همه خون

ز بهر لیلی سیمین عذاری            چو مجنونی چو مجنونی چو مجنون

 

               غمم غم بی و غمخوار دلم غم            غمم هم مونس و هم یار و همدم

غمم نهله که مو تنها نشینم                  مریزا، بارک الله، مرحبا غم

«کنسرت پاییز 87 استاد محمد رضا شجریان/آهنگساز: مجید درخشانی/دستگاه: آواز دشتی،دشتستانی»        شاعر: بابا طاهر

نوشته شده در تاریخ چهار شنبه 1387/07/24 - ساعت 08:46 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (2)

دوست داشتن از عشق برتر نیست...

چند وقت پیش بعد از مدتها دوباره گذارم بر کتاب "هبوط در کویر" از دکتر شریعتی اوفتاد و برای چندمین و چندمین بار آن را از نظر گذراندم، سپس به صورت اتفاقی توجهم به بخشی جلب شد که این روزها نقل محافل دختران و پسران جوان شده ،آن هم جایی است که دکتر اشاره به تفسیر عشق و دوست داشتن دارد که در صفحه 327 کتاب خود می گوید:

"دوست داشتن از عشق برتر است: عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نا بینایی،پیوندی از سر نابینایی، اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال، عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد..."

این بحث را دکتر تا چهار صفحه ادامه داده و همچنان بر سر عشق کوفته و به دوست داشتن پر و بال داده و خدا نکند که یک نوجوان فارغ از همه جا و بی عمق و دنبال بهانه، یک بار یا در یک محفل دوستانه یا در یک کتاب رمانتیک مدرن با این جمله مواجه شود که "دوست داشتن از عشق برتر است"،همین کافیست که تمام مبانی فلسفه و حکمت را در یک مخلوط کن بزرگ بریزد وبا تناول کردن آن یک شبه فیلسوف شود و با بوق و کرنا به همگان اعلام دارد که این است که من همه را فقط دوست داشته ام و هیچگاه از بیماری خطرناک عشق دم نزده ام، ببینید،دکتر شریعتی بزرگ! هم در کتاب خود(که اصلا نمیداند کدام کتاب است) به این جمله حکیمانه من رسیده،باورتان نمیشود؟! بروید مطالعه خود را بیشتر کنید...

خوب،بهانه خوبیست،فقط بزرگی اسم کسی که آن را نوشته دهان خیلی ها را خواهد بست،اما آیا این بهانه آن میشود که ما بگوییم و بنویسیم که "آی مردم از این پس عاشق نشوید و به دوست داشتن قناعت کنید؟" برای پاسخ به این سوال به عنوان یک شاگرد کوچک از مکتب مولانا و یک مرید کوچکتر از مریدان محضر استاد الهی قمشه ای نکاتی را یادآوری می کنم که بیانشان برای درک این گفتار دکتر ضروری به نظر میرسد:

1- درک جملات دکتر شریعتی نیاز به آشنایی کامل با افکار ایشان و خواندن کامل آثار ایشان دارد و خواندن تنها این جمله از کتاب ایشان برای درک مقصود و منظور ایشان کافی نیست، حداقل کمترین چیزی که فهمیدن این جملات به آن نیازمند می باشد این است که همین کتاب (هبوط در کویر) را از اول تا آخر مطالعه کنیم و بعد اگر خواستیم ادای فیلسوفان را در آوریم؛ دکتر در گوشه گوشه این کتاب و همچنین باقی آثارشان به اهمیت و زیبایی و شکوه عشق معترف اند و تقریبا هیچ کجای دیگر چندان بحثی از دوست داشتن به میان نیاورده اند،علت تناقض ظاهری گفته های ایشان برای تازه کاران دقیقا ناشی از شناخت ناکافی آنها از دکتر است، دوست داشتنی که دکتر در این فصل از کتاب کویر به آن می پردازد به هیچ عنوان دوست داشتن امروزی و سطحی رایج نیست و عشقی هم که دکتر از آن سخن به میان آورده به هیچ وجه عشق حضرت حافظ نیست،بلکه دوست داشتنی که در نظر دکتر شریعتی ازعشق برتراست صورتی والاتر از همان عشقی است که در حقیقت وجود دارد، نه اینکه چند نوع عشق داشته باشیم،که عشق حقیقی به دلیل سرچشمه الهی واحدی که از عزل داشته یکتاست،اما مراتب آن متفاوت است، خواندن بی مطالعه این جملات از کتاب به مانند پریدن از کلاس دوم ابتدایی به دانشگاه است؛ زیرا بی هیچگونه توضیحی برای اهل معرفت روشن است که این جملات استاد در تفسیر همان عشق والای حضرت حافظ گفته شده و در حقیقت تشویقی برای رسیدن به مراتب عالی تر عشق "حافظ گونه" است تا نهی از عشق،در واقغ دکتر شریعتی با بیان عامیانه تر جامعه را از عشق های توخالی و پوچی که گرفتار آن شده اند به سوی عشق حقیقی دعوت می نماید که به واقع این گونه دوست داشتن با این معنای خاص واین تفاسیر به مراتب دشوار تر و والاتر از عشق های کور و غریزی و هوسناک است و دوست داشتن به معنای عام و رایج به هیچ عنوان شامل این بحث نمیشود.

2- سخن عشق از جمله سخن ها جداست،همچنان که به قول مولای روم "علت عاشق ز علت ها جداست"،اگر ما خودمان توان عاشق شدن و عاشق ماندن را نداریم نمیتوانیم به عشق خرده بگیریم، به نظر میرسد مشکل آنجاست که ما به محض اینکه علاقه ای در قلب خود به موجودی حس می کنیم برآن نام عشق می گذاریم و به محض آنکه این علاقه درونی امیال درونی مارا سیراب نمیکند مشکل را در خود عشق می جوییم، اینجاست که دکتر این را عشق کور و عشق والای حقیقی را "دوست داشتن" تفسیر کرده؛ و نیز با اندکی تامل در در متن زندگی همه عارفان و شاعران و عاشقان بزرگ تاریخ می توان دریافت "عشق حقیقی" (یا به قول دکتر" دوست داشتن") در تمامی آنها به یک سری مصادیق خاص و واحد اشاره دارد، در واقع می خواهم بگویم عشق حقیقی در نگاه همه عاشقان حقیقی یکسان است، اما با درجات متفاوت.

3- دوست داشتن خاصی که دکتر از آن سخن گفته درجه ای از مراتب همان عشق حقیقی است که حضرت حافظ فرموده،برای بهتر درک کردن این موضوع بهترین روش بهره جستن از چشمه های حقیقی و کهن عشق است،کتب خواجه عبدالله انصاری،مولانا و عطار ونیز اشعار نظامی و سعدی و حافظ و وحشی وعراقی وغیره می توانند راهگشای خوبی در این زمینه باشند،مصادیق عشق حقیقی در اندیشه تمامی این بزرگان تقریبا یکسان است،یعنی تقریبا همه ایشان معشوقی زمینی را خطاب قرارداده و با دستمایه قرار دادن و رشد و تکامل این شیدایی به معشوق الهی متصل گردیده اند،یعنی همه این عاشقان آگاه یا ناخودآگاه رسیدن به معشوق را پلی برای رسیدن به عشق الهی دانسته و در راه وصال معشوق پایدار و صبور بوده و غم و ناملایمات و سختی های راه را با رضایت و میل تمام به جان می خرند و از هیچ تلاشی فروگذار نمی کنند،ایشان براورده ساختن خواسته های معشوق را سرلوحه زندگی خویش قرار داده و در این مسیر تمامی منافع و امیال خویشتن را زیر پا می گذارند،غرور و خودخواهی و منت و توقع و چشمداشت در مرام این عاشقان نیست،جهت عشق همه عشاق حقیقی در جهت کمال و پیشرفت و زیبایی است نه در جهت زوال و زشتی و تباهی و در نهایت آخرین مصداق مشترک عشق حقیقی در دیدگاه تمام عشاق حقیقی گم شدن و فنا شدن در معشوق و جان یافتن در معشوق الهی است.

خوب،با این تفاسیر آن "عشق" یکتا و یگانه ای که در جای جای شعر و تاریخ و ادبیات کهن ما و حتی فرهنگ دیگر سرزمین ها وجود دارد تناقضی با تعریف "دوست داشتن" خاص دکتر شریعتی ندارد،آنچه موجب آن شده که دکتر اینگونه بنویسد توصیف شخصی و دلبخواهی ما از علاقه های شدید و کور و ناگهانی ای است که گاهی به اشتباه به آنها نام عشق میدهیم،اینکه بگوییم "دوران آن عشق ها گذشته" یا "این ها فقط تعریف عشق الهی است" یا "کسی دیگر خریدار این حرفها نیست" توجیه عاشق نشدن نمیشود،بهتر آن است که با مطالعه بیشتر آثار بزرگانمان،ابتدا دیدگاه خودمان را نسبت به عشق اصلاح کنیم تا مقوله عشق،از علاقه و ارادت و میل و هوس تفکیک شود،آنگاه جایگاه خود را در این میان مشخص کنیم.پس فیلسوفان جوان و محترمی که ماهی خود را از این آب گل آلود گرفته اند بدانند که دوست داشتنی که مد نظر آنهاست با دوست داشتن والایی که دکتر شریعتی از آن سخن می گوید زمین تا آسمان تفاوت دارد،بهتر است برای عاشق نشدن بهانه های فیلسوفانه دیگری پیدا کنند...

در انتها ضمن پوزش از سخنرانی و نیز توضیح برخی واضحات،از حوصله خوانندگان گرامی ام تشکر می کنم و باقی کار را به کلام دل انگیز استاد می سپارم که چه خوش نقل کرده اند:

"گرت آسودگی باید برو عاشق شو ای عاقل"

همواره عاشق و پایدار و امیدوار باشید.

گرم بازآمدی محبوب سیم اندام سنگین دل

گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گل

 

ایا باد سحرگاهی گر این شب روز می‌خواهی

از آن خورشید خرگاهی برافكن دامن محمل

 

گروهی همنشین من خلاف عقل و دین من

بگیرند آستین من كه دست از دامنش بگسل

 

ملامتگوی عاشق را چه گوید مردم دانا

كه حال غرقه در دریا نداند خفته بر ساحل

 

ز عقل اندیشه‌ها زاید كه مردم را بفرساید

گرت آسودگی باید برو عاشق شو ای عاقل

«آواز: استاد محمدرضا شجریان/ همنوازی تار:بهروز همتی / دستگاه: ماهور»                       شاعر: سعدی

نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 1387/07/18 - ساعت 06:31 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (9)

دریا...


8 سال بود ندیده بودمش،هنوز همان قدر زیبا بود،به همان بزرگی و آرامی... گاه خروشی جزئی،شاید از دلتنگی بود؛ نیلگون که نبود،اما همچنان تهمت نیلگونی را بر صورت خاکستری اش به دوش می کشید، هنوز با سنگدلان همجوارش در گفتگو بود بلکه راضی شان کند که به راه او بیایند، گرچه تجربه ثابت کرده بود که  صبر او روی تمامی سنگدلان را کم می کند گاه با آرمش،گاه با کمی تندخویی...


با او چقدر حرف مانده بود بر دلم از فراز این سالها، چه عشق ها و چه خاطرات و چه اشک ها که برایش نگفته بودم، ده روز سفر کافی نبود، برای درد دل ده سال لازم است،روزها در آغوشش رها می شدم و شبها با عطر دلنوازش انتظار سحر را می کشیدم، شبی بی خبر به سراغش رفتم،حتی خشمگینش هم دوست داشتنی بود،با اینکه در زورآزمایی شبانه بارها مرا در دل شب با تمام قدرت به سنگها کوبید و سراپا خونینم ساخت باز هم از مهمان نوازیش قدردانی کردم؛ یک روز هم  که آرام بود از او خواستم مرا با خود به دوردستها ببرد و او هم با سخاوت تمام اجابتم کرد و مرا تک و تنها تا آنجا برد که دیگر هیچ کس را جز او نمیدیدم... چه روزهای شیرینی، مدتها بود صدای استاد شجریان را در آغوش او نشنیده بودم، به توصیه "درویش" این هم میسر شد... چه اشک ها که نریختم و چه رازها که نشنیدم...


شاید جای خوبی برای گفتن این بخش از حرفهایم نباشد اما مدتی است به این نتیجه رسیده ام که من حتی لیاقت عشق استاد را هم ندارم؛ عاشقی را شمع کرد و بس،پروانه بودن کار سختی نیست،لحظه ای سوختن و سرشار از عشق شدن آسان است، شمع شدن و سر تا پا شعله بودن است که مرد می خواهد... اگر عاشقی به همین گفتن باشد که همه عاشقند... من جه کردم در این عشق؟ هیچ... چه اثری از خود گذاشتم؟ هیچ...  کدام تلاش من برای دیدارچهره به چهره به معشوق به ثمر نشست؟ هیچ... جز این بود که عاشقان کهن خواب و خور و جان و مال را در طلب معشوق خویش به باد می سپردند و دست افشان و پای کوبان به منزل معشوق میشتافتند؟! عاشقان در طلب معشوق خویشتن را شهره آفاق میسازند،آنوقت خداوندگار آوازحتی نام مرا نمیداند، من عاشقم؟؟؟ من حتی در خود یاری آن نمیبینم که بتوانم روزی چشم در چشم یار بگویم که میپرستمش؛ بپرسد چه در چنته داری؟ بگویم هیچ... چه کردی برای دیدارم؟ هیچ... چه هستی؟ هیچ... نه،هرگز لیاقت این عشق با من نیست...


یکی از نکاتی که در سفر برایم روشنتر شد این بود که معشوق های "این جهانی" (که استاد جزوشان نیست) همه شبیه به همند؛ برخی خوبتر،اما حتی بهترینشان ناز را آموخته است؛ شیوه دلربایی و بی اعتنایی می داند، شیوه ظلم و عذاب را با نمره عالی گذرانده است و در نتیجه هرچه نزدیک روی دورتر میشوی و انتهای تمام شوریدگی ها و ایثارها و عاشقی های یک عاشق، خاکسار شدن و بی وفایی دیدن و جدایی و ناکامیست...


چندی پیش درویشی گفت: "عاشق بودن را از معشوق بودن دوست تر میدارم" فکر که می کنم میبینم درست می گفت! اصلا عشق دو سویه به مزاج بسیاری خوش نمی آید؛ در آنکه عشق و عاشقی  توقع و چشمداشت نمیشناسد شکی نیست اما به هر حال معشوق خوب بودن هم هنریست که هر کسی جنبه و توان آن را ندارد، واقعا سخت است معشوق باشی و شکنجه نکنی؛ سخت است معشوق باشی و آزار ندهی، سخت است معشوق باشی و دلزده نشوی و خدا نکند که معشوق، خود عاشقی ناکام باشد (یارب مباد آنکه گدا معتبر شود...) باری... آنها که عمری فقط عاشقی کرده اند در یادآوری گذشته خویش سخت فراموشکارند،عادت به "پرستیده شدن و دل نشکستن" ندارند؛ برای آنها "فقط عاشق ماندن" به هر قیمتی کافیست...


اما چه معشوقیست استاد؛ صبورانه به اشک  و ناله ات گوش فرا میدهد بی آنکه خسته و دل آزرده شود؛ درد دلت را می گوید بی آنکه ذره ای از حال درونت را گفته باشی؛ شور می آفریند،غم می افکند،دل میرباید؛ حرف میزند؛ نکته می گوید،نصیحت می کند و در مقابل هیچ نمی خواهد... در"همنوا با بم" وقتی می گفت "بیتو بسر نمیشود" به چشمان هر که نگاه می کردی معشوقش را در پس پرده چشمش می دیدی، گویی از زبان استاد به دل همه معشوقهای گیتی راه هست،هر کس در خیالش صنم خود را خطاب قرار داده بود، شاید به نظر اغراق بیاید اما در آن میانه هر چه فکرمی کردم در نظرم این ابیات یادآورهیچ موجودی جز خود استاد نبود،به که جزخود او میشد گفت "بیتو بسر نمیشود"؟ چه کسی جز او لیاقت "خمر من و خمار من" داشت؟ به کدامین معشوق بگویی "خواب من و قرار من"؟ آری؛ صنم من فقط خود او بود!


القصه که سفر شمالی ده روزه ما با آوای ملکوتی استاد به اوج خود رسید و چنان ناگهانی در اوج  تمام شد که پس از سه روز هنوز تمام شدنش را باور نکرده ام،چه زود گذشت،چه کوتاه بود، انگار استاد را در ساحل جا گذاشته ام؛ انگار هنوز آنجا ایستاده و"راز دل" میخواند،انگار هنوز هوای "فریاد" دارد... استاد نازنینم،شاه شمشاد قدانم، خسروی سیمین دهنانم هنوز شب ها با آن چهره ماه مانندش در خواب مرا به آغوش دریا می خواند،چه دلتنگم،به خدا دیگر اشکی برایش در چشم ها نمانده، کاش خون رگها لایقش بود...



اشک مهتاب

 

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

همه دریا از آن ما کن ای دوست


دلم دریا شد و دادم به دستت

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

 

***

کنار چشمه ای بودیم در خواب

تو با جامی ربودی ماه از آب

 

چو نوشیدیم از آن جام گوارا

تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب


***

 

تن بیشه پر از مهتاب امشب

پلنگ کوه ها درخواب امشب


به هر شاخی دلی سامون گرفته

دل من در تنم بی تابه امشب


«خواننده: استاد محمدرضا شجریان / آهنگساز: حسن یوسف زمانی / دستگاه: شور»      شاعر: سیاوش کسرایی

نوشته شده در تاریخ چهار شنبه 1387/05/23 - ساعت 06:58 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (10)

گذری بر تاسیان...

 

تاسیان


خانه دلتنگ غروبی خفه بود

مثل امروز که تنگ است دلم.

پدرم گفت: چراغ

و شب از شب پر شد.

من به خود گفتم: یک روز گذشت

مادرم آه کشید:

زود برخواهدگشت.

ابری آهسته به چشمم لغزید

و سپس خوابم برد .

که گمان داشت که هست این همه درد

در کمین دل آن کودک خرد؟

آری آن روز چو می رفت کسی

داشتم آمدنش را باور

من نمی دانستم

معنی هرگز را

تو چرا باز نگشتی دیگر؟

آه ای واژه ی شوم

خو نکرده ست دلم با تو هنوز

من پس از این همه سال

چشم دارم در راه

که بیایند عزیزانم، آه!

پس از طی مدتی نسبتا طولانی از خواندن مجموعه شعر "تاسیان" از استاد ابتهاج، در برخوردی دوباره با این نام در دنیای مجازی،که باعث تحولی ژرف در زندگی ام شد؛ بر آن شدم که تحقیقی نیز پیرامون این نام و این کتاب داشته باشم، جدا از آن که نتیجه این تحقیق غمی عظیم بر دل و اشکی فزاینده بر دیده جاری ساخت برآن شدم که خوانندگان دل گفت را نیز در آن سهیم کنم، باشد که مقبول افتد:

"تاسیان" گیلکی شده واژه کهن "تاسه" است که در فرهنگ واژگان دهخدا به معنای "غم آمیخته با بیقراری" و در فرهنگ دکتر معین به معنای"اندوه ناشی از سفر عزیزی" تعریف شده است و اکنون نام یک شعر وهمچنین نام کتابی است حاوی کلیه آثار نیمایی استاد ابتهاج مشتمل بر 87 قطعه شعر و در204 صفحه که توسط انتشارات کارنامه در سال 1385 منتشر شده است.

به حق انتخاب این نام بر این اثر انتخاب هوشمندانه ای توسط استاد بوده زیرا که چون ژرف بنگریم این کتاب غمنامه ای است پر درد برای سفر عزیزانی که سایه همواره امید بازگشت مادی یا معنوی آنها را داشته است.

قطعه شعر"تاسیان" فضای پر درد و غم گذشته دوری را به تصویر می کشد که درآن شاعر شبی از کودکی خود را به خاطر می آورد که در آن وداعی تلخ و جانکاه با پدر خویش داشته است، پدری که به سفری بی بازگشت رفته اما هنوز شاعر در امید بازگشت اوست.

شعر "ارغوان" نیز برگرفته از همین مجموعه و از آثار معروف استاد ابتهاج است. در این شعر که شاعر  گویی در آن با درخت حیاط خانه خویش سخن می گوید، تصویری از یک زندان مخوف ارائه شده و ارغوان که نماد معشوق دورمانده و تمام آرزوهای دست نیافته شاعر است خطاب او قرار گرفته است.

در ادامه، شعر ارغوان با صدای دلنشین خود استاد ابتهاج قرار داده شده که اجرای زنده ای از ایشان به همراه استاد لطفی در اسفندماه 1376 در کلن آلمان می باشد، امیدوارم شما نیز چون من لذت ببرید...

 

  ارغوان


ارغوان! شاخه همخون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی است هوا؟یا گرفته است هنوز؟

 من درین گوشه كه از دنیا بیرون است،

آسمانی به سرم نیست،از بهاران خبرم نیست،

آن چه می بینم دیوار است.

آه، این سخت سیاه آن چنان نزدیك است

كه چو بر می كشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند.

 ره چنان بسته كه پرواز نگه ، در همین یك قدمی می‌ماند.

 كورسویی ز چراغی رنجور، قصه پرداز شب ظلمانی است.

 نفسم می گیرد، كه هوا هم این جا زندانی است.

هرچه با من این جاست،  رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگزگوشه چشمی هم بر فراموشی این دخمه نینداخته است.

 اندر این گوشه خاموش فراموش شده، كز دم سردش هر شمعی خاموش شده،

یاد رنگینی در خاطر من گریه می انگیزد.

 ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من كه چنین خون آلود هر دم از دیده فرو می ریزد. 

ارغوان! این چه رازی است كه هر بار بهار

با عزای دل ما می آید

كه زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است

واین چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید

 ارغوان!پنجه خونین زمین!

دامن صبح بگیر وز سواران خرامنده خورشید بپرس

كی براین دره غم می‌گذرند؟ 

ارغوان !خوشه ی خون!

بامدادان كه كبوترها بر لب پنجره باز سحر غلغه می آغازند،

جام گلرنگ مرا بر سر دست بگیر،به تماشاگه پرواز ببر. آه !

بشتاب كه هم پروازان نگران غم هم پروازند. 

ارغوان ! بیرق گلگون بهار !

تو بر افراشته باش

شعر خونبار منی

یاد رنگین رفیقانم رابر زبان داشته باش.

تو بخوان نغمه ناخوانده من.

 ارغوان! شاخه همخون جدا مانده من!


«دستگاه شور/ آهنگساز: استاد محمدرضا لطفی / همنوازی تنبک: محمد قوی حلم»           شاعر: امیر هوشنگ ابتهاج

 

نوشته شده در تاریخ جمعه 1387/04/21 - ساعت 07:19 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (7)

حکایت وامق و عذرا...


یکی از کهن ترین داستانهای عاشقانه پارسی داستان عشق دو دلداده به نامهای "وامق و عذرا" است که توسط عده بسیاری از شاعران به صورت نظم روایت شده است. بنیاد این داستان را برخی یونانی و عده ای ایرانی و بعضی عربی دانسته اند که احتمال بر یونانی بودن اصل داستان بیشتر میرود و بر اساس چنانچه در تاریخ آمده قدیمی ترین روایات نیز توسط عنصری و سپس طرسوسی به نگارش در آمده است.

وامق پسر یكى از پادشاهان عرب است كه خداوند به دعاى درویشى بدو بخشیده است. او در جوانى شیفته محبوبى بى وفا است ، سر به بیابان ها مى گذارد و با كاروانى به كشمیر مى رود در آنجا عذرا را كه كاملاً شبیه معشوق اوست مى بیند و شیفته یكدیگر مى شوند، وامق به بهانه باغبانى كردن، محبوب را دیدار مى كند و راز دلدادگى مى گوید. پدر و مادر عذرا چون عشق این دو نفر را درمى یابند دختر را در خانه زندانى مى كنند، در نتیجه وامق از اندوه مى میرد و عذرا نیز خود را مى كشد.

از حکایت وامق و عذرای عنصری جز ابیاتی پراکنده چیزی در دسترس نیست و من نیز ناچار به اشارتی کوتاه از استاد سخن سعدی، بسنده می کنم که:

 

فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد

دودش به سر درآمد و از پای درفتاد


مجنون ز جام طلعت لیلی چو مست شد

فارغ ز مادر و پدر و سیم و زر فتاد

 

رامین چو اختیار غم عشق ویس كرد

یك بارگی جدا ز كلاه و كمر فتاد

 

وامق چو كارش از غم عذرا به جان رسید

كارش مدام با غم و آه سحر فتاد

 

زین گونه صد هزار كس از پیر و از جوان

مست از شراب عشق چو من بی‌خبر فتاد

 

بسیار كس شدند اسیر كمند عشق

تنها نه از برای من این شور و شر فتاد

 

روزی به دلبری نظری كرد چشم من

زان یك نظر مرا دو جهان از نظر فتاد

 

عشق آمد آن چنان به دلم درزد آتشی

كز وی هزار سوز مرا در جگر فتاد

 

بر من مگیر اگر شدم آشفته دل ز عشق

مانند این بسی ز قضا و قدر فتاد

 

سعدی ز خلق چند نهان راز دل كنی

چون ماجرای عشق تو یك یك به درفتاد

 

مرا وبلاگی از دوستان با همین آدرس و نیز تفکری چند بر احوال نویستده اش، به فکر تحقیقی چنین بر این اثر جاودان انداخت. دراین میان بی انصافی محض دیدم که حالا که کنسرت استاد به پایان رسیده، دیگر یادی از آن یوسف خوشنام و خسروی شیرین سخن نکنم، پس به توصیه همان دوستان! نیز اثر بی همتای دیگری از استاد در ادامه قرار دادم که چون همیشه هوش از سر مشتاقان ببرد. پس ضمن آنکه کل مطالب این یادداشت را به این دوست عزیز تقدیم می کنم توضیحی چند بر این شاهکار می دهم آن هم اینکه این قطعه در گوشه های مختلفی از دستگاههای همایون و شور و آواز دشتی حرکت می کند اما مهمترین بخش این اثر به اعتقاد من آواز دیلمان بسیار زیبای استاد (در ابیات چهارم و پنجم) و فرود استادانه ایشان به شور و سپس بازگشتشان به همایون است که در نوع خود کاری شایسته ستایش است.

باشد که خداوند آرزوی عشاق را برآورده سازد و همگی مارا همانگونه که شاعر شوریده بیان کرده و بر کلام استاد جاری شده، لایق عشقی چنین شور انگیز و جاودان نماید...


 

چه خوش باشد كه دلدارم تو باشی                    ندیم و مونس و یارم تو باشی

 

دل پر درد را درمان تو سازی                            شفای جان بیمارم تو باشی

 

اگر جمله جهانم خصم گردند                          نترسم، چون نگهدارم تو باشی


همی نالم چو بلبل در سحرگاه                           به بوی آنكه گلزارم تو باشی


چو گویم وصف حسن ماهرویی              غرض زان زلف و رخسارم تو باشی


اگر نام تو گویم ور نگویم                                   مراد جمله گفتارم تو باشی


از آن دل در تو بندم، چون عراقی                  كه می‌خواهم كه دلدارم تو باشی

 

(ضمنا دل شکفت نیز به روز رسانی شد)


«خواننده: استاد محمد رضا شجریان/ دستگاه: همایون / همنوازی سنتور: منصور صارمی»               شاعر: فخر الدین عراقی

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1387/04/18 - ساعت 06:10 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (7)

این واسه ما دل نمیشه...

قلب بزرگشو میون دستاش گرفته بود و داشت تعارف می کرد، انگار با نگاش داشت تمنا می کرد که: " می خوای قلبم مال تو باشه؟ " ته نگاش میشد فکراشو خوند،همه فکرش این بود که یعنی اونی که قلبشو میگیره ارزششو داره؟ پیشش میمونه؟ اگه نموند بدون قلب چیکار کنه؟ اگه موند آزارش نمیده؟ اما اونجا هیچکس نبود که نگاش کنه، تاریک بود، تنها بود، واسه همین حتی از چهره خندونش هم غم می بارید، انگار از پشت اون خنده بلند داشت فریاد می کشید من تنهام...

همه این فکرا تو اون شب بارونی ار سرم گذشت، وقتی که از پشت ویترین شیشه ای تاریک و بخار گرفته مغازه ای که حالا دیگه بسته شده بود به "عروسک قلب به دست" نگاهم افتاد، آخه این داستان خیلی از ماهاست، پشت ویترین بی انتهای دنیا، توی قفس تنگ سرنوشت، دلامون موندن تو دستامون و ما موندیم بی دوست، اونقدر دلای کوچیک و بزرگمون رو بردن و شکستن و آوردن که حتی اگر باز هم کسی خریدارش باشه دیگه چیزی ازش باقی نمونده که باز به کسی تقدیمش کنیم، اما انگار من یاد دل داغون خودم افتاده بودم، کار از این حرفا گذشته، پس همونطور که آروم از مغازه دور می شدم ونگاه خیسم مبحوت به خیابون تاریک و بارونی بود زیر لب خوندم: " نه دیگه این واسه ما دل نمیشه... "



 نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه...

هرچی من بهش نصیحت می کنم

که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمیشه

میگه یا اسم آدم دل نمیشه

یا اگر شد دیگه عاقل نمیشه

بش میگم جون دلم این همه دل توی دنیاست چرا

یه کدوم مثل دل خراب صاب مرده من

پاپی زن های خوشگل نمیشه؟

چرا از این همه دل یه کدوم مثل تو دیوونه زنجیری نیست

یه کدوم صب تا غروب، تو کوچه ول نمیشه؟

میگه یک دل مگه از پولاده

که تو این دور و زمونه چشمشو هم بذاره؟

هیچ چیزی نبینه یا اگر چیزی دید، خم به ابروش نیاره؟

میگم آخه بابا جون ، اون دل پولادی دست کم دنبال کیف خودشه

دیگه از اشک چشش زیر پاش گل نمیشه

میگه هر سکه میشه قلب باشه، اما هر چی قلب شد دل نمیشه

نه دیگه، نه دیگه... نه دیگه این واسه ما دل نمیشه، نه دیگه این واسه ما دل نمیشه...

                                                                                   شاعر،آهنگساز و خواننده : بیژن مفید

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1387/02/31 - ساعت 14:22 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (5)

گذشت...


چون خواب ناز بود که باز از سرم گذشت            نامهربان من که به ناز از برم گذشت


 چون ابر نوبهار بگریم در این چمن                   از حسرت گلی که ز چشم ترم گذشت


 منظور من که منظره افروز عالمی ست        چون برق خنده ای زد و از منظرم گذشت


آخر به عزم پرسش پروانه، شمع بزم                   آمد ولی چو باد به خاکسترم گذشت


 دریای لطف بودی و من مانده با سراب          دل آنگهت شناخت که آب از سرم گذشت


 منت کش خیال تو ام کز سر کرم                       همخوابه شبم شد و بر بسترم گذشت


جان پرورست لطف تو ای اشک ژاله، لیک               دیر آمدی و کار گل پرپرم گذشت


 خوناب درد گشت و ز چشمم فرو چکید            هر آرزو که از دل خوش باورم گذشت


 صد چشمه اشک غم شد و صد باغ لاله داغ      هر دم که خاطرات تو از خاطرم گذشت


خوش سایه روشنی است تماشای یار را            این دود آه و شعله که بر دفترم گذشت


امیر هوشنگ ابتهاج

*****

آری گذشت...  بسان نسیمی خوش بر روی برکه ای خاموش، به مانند اشکی سوزان بر گونه ای تبدار، چونان خواب شیرین نیمروز بر بستری از پر مرغان دریایی... او گذشت و من، این طفل سرا پا هراس عجول و مشتاق، ناگهان دستانش را رها شده یافتم و دوباره کودکی شدم گمگشته در پهنه شلوغ بازار مکاره دلالان عشق و طراران دل؛ دیگر هیچ نشانی از مناظر زیبا و عوالم فریبا  نبود، هر چه بود با او بود و بی او هیچ نبود؛ چه خوش باورانه دست در دست او ره در بازار می پوییدم وچه معصومانه سرمست از شوق می شدم، دریغ که یک لحظه غفلت برای یک عمر کافیست... و چه کوتاهند روزهای روشن و گرم وصال و چه بلندند شبهای تاریک و سرد فراق، گویی بر سراسر عمر عشاق پاییز خیمه زده است...


هـر کجا گـل کرد داغی بـر دل دیوانه سوخت

این چراغ بی کسی تا سوخت در ویرانه سوخت


عالـم از خاکستـر ما مـوج ســاغر می زنــــــد

چشـم مخمـور که ما را این قدر مستانه سوخت


مژده  وصل تو شــــد غارتگـر آسـایشــــــم

آب در چشمـم همـان شیرینی افسانه سوخت

 

داغ دل شد رهنـــمای کوه و هــامـون لاله را

سر به صحرا می‌زند هرکس متاع خانه سوخت

 

آرزوهـا در نفـس خـون کـرد استغنــــــای دل

نــاله در زنجیــر از تمکیـن این دیوانه سوخت


من فدای طایـریم بیـــــدل که در گلـزار شـوق

چـون شـرار از گرمی پــرواز بی تابانه سوخت

 

«آواز: استاد علیزضا افتخاری / آهنگساز: مهرداد پازوکی»                                                شاعر: بیدل دهلوی

نوشته شده در تاریخ جمعه 1386/09/23 - ساعت 23:01 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (4)

هزار و یک بار عشق...

یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر میدهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند؛ پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد...


دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز و مشک آهوان نرمش نمی کند؛ پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم...


سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند؛ پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق...

 

و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار...

 

هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان؛ و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد؛ سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست،عشق کار پهلوان است ای پسر...


آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود.

 


 (تقدیم به استاد شجریان)

 

آتش عشق تو در جان خوشتر است             جان ز عشقت آتش‌افشان خوشتر است 

 

هر كه خورد از جام عشقت قطره‌ای               تا قیامت مست و حیران خوشتر است 

 

تا تو پیدا آمدی پنهان شدم                            زانكه با معشوق پنهان خوشتر است 

  

درد عشق تو كه جان می‌سوزدم                  گر همه زهر است از جان خوشتر است 

  

درد بر من ریز و درمانم مكن                         زانكه درد تو ز درمان خوشتر است 

  

می‌نسازی تا نمی‌سوزی مرا                      سوختن در عشق تو زان خوشتر است 


چون وصالت هیچكس را روی نیست                روی در دیوار هجران خوشتر است 

 

خشك سال وصل تو بینم مدام                          لاجرم در دیده طوفان خوشتر است 

 

همچو شمعی در فراقت هر شبی                       تا سحر عطار گریان خوشتر است

 

 «خواننده: استاد محمدرضا شجریان / همنواز آواز: داریوش طلایی /  دستگاه: نوا»                            شاعر: سعدی

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1386/09/05 - ساعت 16:13 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (6)


 1  2  3  4  5  6  7  8  9  10 
   >>

Copyright © 2013 Delgoft. All Rights Reserved