لطفا کمی صبر کنید
سایت در حال بارگذاری است.
رد پا...

به سبک دلتنگی،با قلم سکوت و در حس تنهایی می نویسم، اینجا هنوز هم چراغی روشن است...

اسم این چراغ را بگذار آرمان واهی، انتظار بی ثمر، دلخوشی به سراب...  اما  من به آن می گویم "امید"؛ امیدی که نه تو و نه هیچ کدام از پارتیزان های دوره دیده لشگر غصه ای که "تو" فرمانده اش هستی نمیتوانند آن را از من بگیرند و نیز سیل زیبا رویان کاغذی با تمام شگرد های دلبرانه شان و نیز باران تیرهای زهرآلودی که شب و روز از کمان لجبازی ها و بدگمانی ها و بی مهری های تو به سمت دودمانم رها می شوند...

 تبریک می گویم، جای تبریک هم دارد، تلاشهایت به بار نشست؛ همانطور که میخواستی فاتح شدی و فاتحه تمام آرزوها را خواندی، فاتح قلب شکسته تمام کسانی که روزی رویایشان حضور تو بود، فاتح تمام دشنام ها، فاتح تمام کینه ها...  پس راحت و مطمئن در بد بودنت نهایت توانت را بگذار؛ سرمای نگاهت را دوچندان کن، حتی فرصت شنیدن یک لحظه صدایت را هم از من بگیر؛ ملکه رویاهایم در پشت دیوار های بلند قلعه خاطرات خوب،هنوز نفس می کشد و همانطور که می دانی ملکه زنده جانشین نمیخواهد؛ ملکه من هنوز بانوی مهربان کودک وشی است که شیطنت نگاهش، شوق سرشار بازی هایش و حتی صدای شیرین خنده هاش همچنان در خانه ام طنین انداز است، این همان چیزیست که دست کوتاه بدی های تو هیچگاه به آن نمیرسد...

از همان روز که فهمیدم شاه پریان قصه هم گل بی عیب نیست، از همان اولین تیر، از همان اولین زخم، مصمم شدم ابراهیم وار خارستان حقیقی بدیهایت را به گلستان خیالی خوبی محض بدل کنم، تو همچنان خیال کن که نیستی؛ خیال کن که کابوس حضورم از خواب خوش زندگی ات رخت بسته، خیال کن که زهر نبودنت بر دل نیمه جان من اثر کرده، اما من همچنان شاهزاده ام را در لابلای گلستان باورم با چشم دل میبینم، هر روز صدایش میکنم، قبل از خواب و پس از بیداری، به لبخندش زل می زنم و از چشمانش حرف می خوانم، میبینی؟ من هنوز او را دارم...  

درست فهمیدی؛ هنوز وهمیشه کار تمام وقت من دنبال کردن رد پایی است که از خوبی هایت بر شنهای خیس از اشک ساحل قلبم بر جای مانده...

سراب رد پای تو، كجای جاده پیدا شد

كجا دستاتو گم كردم، كه پایان من اینجا شد


كجای قصه خوابیدی، كه من تو گریه بیدارم

كه هر شب هرم دستاتو، به آغوشم بدهكارم


تو با دلتنگیای من، تو با این جاده همدستی

تظاهر كن ازم دوری، تظاهر می كنم هستی


تو آهنگ سكوت تو، به دنبال یه تسكینم

صدایی تو جهانم نیست، فقط تصویر می بینم


یه حسی از تو در من هست، كه می دونم تو رو دارم

واسه برگشتنت هرشب، درا رو باز میذارم

«نام آهنگ: سراب رد پای تو / آهنگساز : علیرضا افکاری / خواننده: داريوش اقبالی»            شاعر : روزبه بمانی

(ضمنا به دنبال استقبال خوانندگان کلیپ اجرای موسیقی یادداشت قبل در بخش کلیپ روز قرارداده شد.)

نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 1389/04/31 - ساعت 17:33 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (4)

شهر بدون سيب...

خیلی وقت بود كه نبود، دیگر نه از روی چهره همیشه غمگین من، بلكه از روی كهنگی غبار نشسته بر سازهای دلشكسته اتاقم هم میشد فهمید كه آسمان ابری دلم خیلی وقت است كه دیگر ستاره ندارد، اما ساده پنداری عاشقانه ای جلوی فهمیدن حقیقت غریبه شدن صدای همیشه شادش را می گرفت. همچنان نامه می نوشتم، زیر پنجره اتاقش برای چشمان پر شورش شعر می گفتم مثل اینكه همه چیز هنوز مثل سابق است، انگار نه انگار كه عطر وجود نازكش مدتهاست از در و دیوار خانه ام پریده ،انگار نه انگار كه حتی آخرین گلبرگ آخرین گل سرخش هم به دست باد رفته، انگار نه انگار كه نگاه عاشقم مدتهاست به درخانه ای كه دیگر هرگز برای آمدن او باز نشد خشك شده...

نه اینكه آنقدر ساده لوح باشم كه در خلوت ترین كنج تنهایی ام هم بازگشتش را مسلم دانسته باشم،نه... مدتها بود كه حتی خوشبینانه ترین فال های حضرت حافظ هم چنین مژده ای نمیدادند،اما دیگر نه اینطور كه توقع شنیدن حرفهایی را داشته باشم كه حتی در تلخ ترین كابوس هایم هم فكرش را نكرده بودم، سنگبارانی از كلمات كه مستقیما شخصیت خودم و خانواده و هفت ایل و تبارم را نشانه رفته بودند، گویی لذتی وصف ناپذیر در متلاشی كردن آخرین سنگر های باقی مانده از غرورم می دید كه من از درك آن عاجز بودم، نظامی ها به این حالت می گویند تیر خلاص، بزرگترها می گویند آب پاكی، كوچكترها هم شاید بگویند قهر قهر تا روز قیامت!!!... اسمش هر چه بود و هر چه كه پیش آمد بدترین حادثه برای باغچه كوچك عاطفه ای بود كه هر روز صبح را به عشق آبیاری اش چشم به روی خورشید باز می كردم، نه برای اینكه دلم شكست، كه از همان اولین اخم؛ از همان اولین نگاه تلخ  شكسته بود و صدای شكستنش مدتها بود كه عالم را پر كرده بود؛ بدی حادثه به شكستن حرمتی بود كه حداقل به پاس جانی و عمری و توانی كه به پای عشق بی همتایش افشانده بودم و می دانست، انتظار شكسته شدنش را نداشتم، ستاره ای كه تا قبل از مال من شدنش توسط تیز بین ترین ستاره شناسان هم رویت نشده بود هوس خورشید شدن به سر داشت و انگار آسمان دل من گنجایش آفتاب نداشت، بازوانی كه روزی پناهگاه خستگی ها و شكایت ها و گریه هایش بود انگار دیگر لایق خدمتگذاری نبود، قفس سینه ام تنگ شده بود برای گنجشكی كه سودای عقاب شدن در سر داشت: آفتاب شد،رها شد،پر كشید...

حقیقتش را كه بخواهید خیلی وقت بود كه نبود اما باور نكرده بودم، زیر آوارهای خاكستر دلتنگی هنوز بارقه های امید دست بی رحم تقدیر را می سوزاند، اما حرمت كه شكسته شود امید هم پر می كشد، نمیدانم اگر نصیب و قسمتی هم باشد شاید این هم قسمت ما بود از ماه ها غصه و امید و انتظار آن هم برای امامزاده خود ساخته ای كه حرمت متولی اش را هم نگه نداشت؛ برای سیب سرخی كه خون دلش نصیب باغبان شد و نوبرانه اش نصیب غریبه هایی كه حتی یك روز طعم رنج و شب بیداری و دلواپسی باغبان را نچشیده بودند، باغبانی كه مدتهاست چون فرزند گم كرده ها به دنبال كودكش، كوچه به كوچه و وادی به وادی شهر بدون سیب را بو می كشد و می كاود...


خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد                نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از اینکه پیش چشم خودت             کسی که سهم توست به دیگران برسد؟

چه میکنی اگر او را که خواسته ای یک عمر        به راحتی کسی از راه به ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا بشود                          به انکه دوسترش داشته به ان برسد

رها کنی بروند و دوتا پرنده شوند                      خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری               که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که...  نه نفرین نمیکنم... نکند                به او که عاشق او بوده ام زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود                            خدا کند فقط زود ان زمان برسد 

 «نام آهنگ: گل من / آهنگساز: مراد ايشبيلن / هم آوایی: آهوساغلام»                        شاعر: زنده ياد نجمه زارع 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1389/04/01 - ساعت 09:03 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (11)

نقطه سر خط...

حادثه معمولا ساده اتفاق میفته: "دیگه نمیخوامت،برو، به سلامت؛" به همین راحتی،قبل از اونكه اشكهات فرصت چكیدن پیدا كنن،قبل از اونكه ریه هات فرصت آه كشیدن پیدا كنن، قبل از اونكه حتی قلبت یه لحظه تیر بكشه، انگار فیلم تمام تلخ و شیرین هایی كه با هم داشتین مثل لحظه های جون كندن سراغت میان، بعدش دوتا سوال ذهنتو پر می كنه اولیش اینكه كجای راهو اشتباه رفتم كه حقم این شد؟ و دومیش اینكه حالا بدون اون چه كنم؟

بعد از يه مدت كه فكرت سرجاش اومد و فهميدی چه بلايی سرت اومده تازه زجه می زنی،فریاد می كشی، به زمین و زمان بد و بی راه میگی اما دست آخر دیگه انگار قناری دلت به قفس آهنیش عادت می كنه،باورت میشه كه هیچكس توی این دنیا پناهت نیست،همه غریبه اند،همه بی روحند،همه دل سنگند،همه خائن اند، سردت میشه ، یه گوشه كز می كنی و اشكات بی صدا میشن، كم كم تن میدی به سرنوشت،اونوقته كه ممكنه روزها و هفته ها یا شایدم ماه ها و سالها مثل روح سرگردون روی نیمكت پارك ها و توی گرد و خاك كوچه پس كوچه های شهر خاطره هات دنبال تیكه تیكه های دلت بگردی كه لابلای زباله های خیانت و وقاحت و خشونت روزگار نامرد به دست فراموشی سپرده شدن: یادش بخیر اون روز كه توی اون كافی شاپ دستشو گرفتم، یادش بخیر اون روز كه توی اون پارك سرشو گذاشت رو سینم، یادش بخیر اون روز كه توی اون كوچه بهم گفت دوست دارم...

 بیچاره دل پاره پاره كه با كوله باری از زخم و تجربه هنوز نمیخواد قاعده این بازی كثیفو یاد بگیره...


زندگی نقطه سر خط ، بی وفاییت شده عادت

تو نوشته بودی دیدار، سه تا نقطه، به قیامت


زندگی نقطه سر خط ، تلگرافی شده نامت

قلبمو مچاله کردی لای نقطه چین نامت


عزیزم نقطه ته خط ، برو با خیال راحت

به تو تقدیم این ترانه عوض جواب نامت


با سی و دو حرف دلگیر، مختصر مفید و ساده

گفتی که سایه ی عشقت از سرم خیلی زیاده


زیر دردا خط کشیدی ، ضربدر زدی رو اسمم

تا بدونم که به عشقت تا که جون دارم طلسمم


عزیزم نقطه ته خط ، برو با خیال راحت

به تو تقدیم این ترانه عوض جواب نامت


روی یک کاغذ بی خط حرفای خسته به نوبت

روی سرزمین نامت حرف ت کرده قیامت:


ت مثل تو، مثل تردید، ت مثل آخر طاقت

مثل تنهایی، مثل تب، مثل آخر خیانت


عزیزم نقطه ته خط ، برو با خیال راحت

به تو تقدیم این ترانه عوض جواب نامت

«نام آهنگ: نقطه سر خط»                                                        آهنگساز، خواننده و شاعر: رضا صادقی

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1389/03/03 - ساعت 16:38 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (4)

دیگه دیره...

گاهی وقتا توی زندگی ما یه لبخند ساده، یه جمله قشنگ، یه نگاه پر معنا چنان تاثیری میذاره كه دیگه بقیه نگاه ها و حرف ها و جذابیت های معمول آدمهای دیگه به هیچ وجه برامون زیبا به نظر نمیان، ممكنه هزاران نفر جذاب تر و زیبا تر و بهتر از اون آدم سراغمون بیان، حتی ممكنه اون آدم با معیار های قبلی خود ما هم از جهت زیبایی های ظاهری سازگاری نداشته باشه، اما توی یك لحظه اون لبخند برامون میشه قشنگ ترین لبخند دنیا،اون جمله برامون میشه زیبا ترین جمله تاریخ و اون نگاه برامون میشه پر معنا ترین نگاه عالم...

اما امان از روزی كه اون آدم جنبه فهمیدن این یگانه شدن رو نداشته باشه، اونوقته كه یادش میره كی  و چطور به اینجا رسیده و برای معشوقش  چیزی از ناز و بی مهری و بهانه جویی كم نمیذاره و اون آدم میشه بادكنكی كه وقتی بادش كردی اونقدر بالا میره كه دیگه دست خودت هم بهش نرسه، تازه در مراتب بدتر یه سوال برای طرف مطرح میشه كه "خب اگه من واقعا همه این خوبی ها رو دارم چرا شانسمو برای آدمای بهتر امتحان نكنم؟" غافل از اینكه اون چیزی كه از تو یه بت بی همتا ساخت نگاه مجنون وار كسی بود كه  یه زمانی همه دنیای تو بود...

خلاصه از من به شما نصیحت كه اگه یه روزی نگاه و لبخند و حرفای كسی دلتونو برد هیچوقت مطمئنش نكنید كه یه روزی تنها نشید و زانوی غم بغل نگیرید...


 


هنوزم چشمای تو مثل شبای پر ستارست

هنوزم دیدن تو برام مثل عمر دوبارست


هنوزم وقتی میخندی دلم از شادی میلرزه

هنوزم با تو نشستن به همه دنیا میرزه


ولی افسوس تو رو خواستن دیگه دیره، دیگه دیره

ولی افسوس به نخواستن دلم آروم نمیگیره


تا گلی از سر ایوان  تو پژمرد و فرو ریخت

شبنمی غمزده از گوشه مژگان من آویخت


دوری بین من و تو دوری ماهی و دریاست

دوری بین من و تو دوری ماه و تماشاست


ولی افسوس تو رو خواستن دیگه دیره، دیگه دیره

ولی افسوس به نخواستن دلم آروم نمیگیره


«نام آهنگ: هنوزم / آهنگساز: معین پرقوه / خواننده: اسماعیل مقیمی»          شاعر: فرهاد شیبانی

نوشته شده در تاریخ چهار شنبه 1389/02/29 - ساعت 20:26 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (6)

يكی بود، يكی نبود...

من تورا دوست دارم، تو دیگری را و دیگری من را؛ اینگونه است كه همه ما تنهاییم...

دكتر شریعتی

مدتها پیش روی صفحه سپیدی از سررسیدم نوشته بودم: "خسته ام از حدیث دل بستن ها و دل كندن های تكراری، چند بار وصال؟ چند بار فراق؟ چند بار شكست؟ این بار دیگه بار آخره، باهاش میمونم تا مرگ جدامون كنه،خدایا كمكم كن بمونم به پاش..." دریغ و صد افسوس كه اون روز نمیدونستم بجز مرگ خیلی چیزهای ديگه هم هست كه فراق میاره، خودخواهی، زیاده طلبی، بی وفایی...

 بعضی آدما وقت جدایی نه گذشته براشون مهمه، نه آینده، نه خوبی ها و مهربونی ها و نه حتی منافع خودشون؛ فقط مثل پرنده ای كه تو قفس مونده به در و دیوار میزنن كه رها بشن، غافل از اونكه واسه قناری دلشون رهایی مرگه و قفس امنیت، گاهی حتی تو جدا نمیشی، ازت ذره ذره جدا میشن و راهی نداری جز اینكه بشینی و درد بكشی و تماشا كنی، یا حد اكثر اینكه مثل كودكی ها مظلومانه قهر كنی كه مثلا این تو بودی كه نمیخواستی، نه اونیكه شكست و رفت، شاید اینجوری كمتر خورد شدن غرورتو حس كنی، اینه قصه یكی بود یكی نبود دنیا، وقتی هستی نیستن، وقتی نیستی هستن، دست آخر این دل بیچارس كه مثل گوشت قربونی دست بدست می چرخه و زیر دست و پای خودخواهی آدما شرحه شرحه میشه، این دست تقدیره كه دیر بفهمیم چه گوهر هایی تو دستامون هست، راستی چرا به وقتش نمیفهمیم؟ چرا؟

 همیشه دیدم و بازم میبینم آدمای بی وفایی كه یه روز رفتن و یه روزی هم پشیمون برگشتن، اما روزی كه نه احساسی هست و نه دیگه رمقی برای ادامه دادن، چه بی انصافن اونا كه میرن، چه بیهودس دیر برگشتن، چه بی رحمه دل تاریك سرنوشت...

 

رفتی و از خاطرت رفت که چه خاطراتی داشتیم

واسه فراداهای با هم چه قرارا که  نذاشتیم


رفتی و رفت از خیالت که خیالت زندگیم بود

اگر اشتباهی کردم به خدا از سادگیم بود


چه تو قصه چه حقیقت یکی بود یکی نبوده

این جدایی های مبهم کار دنیای حسوده


آخر حکایت عشق نرسید کلاغ خونه

شده این پایان کهنه واسه دنیا یه بهونه


دلک مونده و روندم شده بازیچه هر دست

دیگه باورش نمیشه که هنوزم هست و زندست


تو نموندی مونده یادت که برام موند یادگاری

دارم از نفس میفتم از دلم خبر نداری


«نام آهنگ: یکی بود،یکی نبود»                                                  شاعر، آهنگساز و خواننده: رضا صادقی

نوشته شده در تاریخ چهار شنبه 1389/02/15 - ساعت 12:41 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (5)

شب جدايی...

مدتها بود دیوان حافظ خطی توی كتابخونمو باز نكرده بودم، دیشب وقت خواب سراغش و دلمو زدم به دریا و بازش كردم، لاش یه دونه پر از یه گل سر فانتزی بود و یه تیكه دستمال كاغذی معطر و یه گلبرگ از یه گل سرخ كه حالا مثل خودم دیگه پژمرده و خشك شده بود،كلی خاطره از هر كدوم اینها جلوی چشمم اومد، چقدر واسه تك تكشون خون دل خورده بودم تا بدست بیارمشون، چقدر با ارزش و محترم بودن برام،هر كدومشون برام یه گنج بود،نیم ساعت بعد كه از این فكرا اومدم بیرون چشمم به قطره اشكی افتاد كه روی غزل حافظ چكیده بود: "یاد باد آنكه نهانش نظری با ما بود..."

وقتی توی سخت ترین فشارهای زندگیت اون كسی كه مثل مادرت بدون چشمداشت و خالصانه بهش محبت داشتی و براش دردل می كردی یه روزه دشمنت بشه و سر "هیچی" پیش همه رسوات كنه، وقتی حتی نزدیكترین افراد فامیلت واسه تنهاییت هیچ ارزشی قائل نشن، وقتی دوست صمیمی و همدمی كنارت نداری كه بهش تكیه كنی و سرتو روی شونه هاش بذاری، وقتی جواب پر شور ترین ابرازعلاقه هات به غریبه ترین آدما بی مهری و نامردیه، وقتی حتی عشقت، رنگ نفست، پاره تنت به خاطر لجبازی و خودخواهی محضش به گناه نكرده حكم اخراجتو از دلش صادر كنه و بذاره جلوی چشماش پرپر بزنی و خم به ابروش نیاره، میخوای به كی اعتراض كنی؟ دست به دامن كی بشی؟ كی دست نیازتو ببینه و بگیره؟ اینه كه گوشه گیر شدم، مثل ربات فقط كار میكنم و درس میخونم، بی اونكه صدام در بیاد، با مرور این دردها دیشب برای من شب بدی بود، اما برای آدم عاشق هر شب مثل همون شب اول جداییه، طولانی و سخت...

 چند روز پیش باعث شدم دوتا دلداده بعد از مدتها دوباره به هم برسن، راستش بعد از اینكه همه چیز بینشون به خوبی و خوشی حل شد كلی به حال خودم غصه خوردم؛ چون هیچوقت نه كسی بوده كه توی این چیزا دلسوزم باشه و واسم پادرمیونی كنه و نه كسی كه اونقدر دلش برام بتپه كه با یه میانجی دلش به رحم بیاد و برگرده، گاهی با خودم میگم ای كاش اصلا یاری وجود نداشت كه روزی غم جدایی برات یه شب تلخ رو بسازه...

 

ای شب جدایی که چون روزم سیاهی ، ای شب

کن شتابی آخر ز جان من چه خواهی ، ای شب؟


نشان زلف دلبری ، ز بخت من سیه تری

بلا و غم سراسری ، تیره همچون آهی ، ای شب


کنی به هجر یار من ، حدیث روزگار من

بری ز کف قرار من ، جانم از غم کاهی ، ای شب


تا که از آن گل دور افتادم ، خنده و شادی رفت از یادم ، سیه شد روزم

بی مه رویش دمی نیاسودم ، به سیل اشکم گواهی ، ای شب


او شب چون گل نهد زمستی بربالین سر

من دور از او کنم ز اشک خود بالین را تر


خون دل از بس خوردم بی او ، محنت و خواری بردم بی او

مُردم بی او...

بی رخ آن گل ، دلم به جان آمد، دگر از جانم چه خواهی، ای شب

«نام آهنگ: شب جدایی / آهنگساز: رهی معیری / دستگاه: دشتی»                                    شاعر: رهی معیری

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1389/02/06 - ساعت 14:54 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (8)

كوچه های خالی...

چون از رخ یار دور گشتم به بهار     باغم به چه کار آید و عیشم به چه کار؟

از باغ به جای سبزه گو خار بروی          وز ابر به جای آب گو سنگ ببار

مولانا 

کوچه لره سو سپ میشم ، یار گلنده توز اولماسون

هله گلسین هله گتسین، آراميزدا سوز اولماسون

ساما وارا اوت سالمیشام،ایستکنه قند سالمیشام، یاریم گدیپ تک گالمیشام

نه عزیز دیر یارین جانی، نه شیرین دیر یارین جانی

کوچه لره سو سپ میشم یار گلنده توز اولماسون

هله گلسین هله گتسین، آرامیزدا سوز اولماسون.

*****

کوچه را آب و جارو کرده ام، تا وقتی یارم می آید گرد و خاک نباشد

طوری بیاید و برود،که هیچ حرف و حدیثی در میان نماند

سماور را آتش کرده ام،قند در استکان انداخته ام، یارم رفته و من تنها مانده ام

چه قدر خاطر یار عزیز است، چه قدر خاطر یار شیرین است

کوچه را آب و جارو کرده ام، تا وقتی یارم می آید گرد و خاک نباشد

طوری بیاید و برود، که هیچ بگو مگو یی میان ما در نگیرد.

«نام آهنگ: کوچه لره سو سپ میشم»                                     خواننده: رشيد بهبودف

نوشته شده در تاریخ شنبه 1389/01/14 - ساعت 08:57 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (6)

خوشبختی های كوچك شب عید...

بازم چشم به هم زدیم و رسیدیم به شب عید... این روزا بازارها خیلی شلوغه، كوچه پس كوچه های بازارها و مراكز خرید  تهران واقعا دیدنی شدن، توی هر خیابون و میدون اصلی تهران كه میری پر شده از دست فروش و حراجی... جدای از زیبایی این تحول و هیاهوی قشنگ من با اومدن هرعید یاد دلی می افتم كه عین همون دست فروشها حراجش كردم و به دست عروسك كوچیكی دادم كه همه زندگیم شد... اگه اخمو بود، اگه دوستم نداشت، اگه سرد بود، اگه پر از ناز بود هر چی بودعروسكم بود؛ دلم بهش خوش بود، منتها عروسك من قدر دلی كه توی دستش بود رو نمیدونست، آخرش هم انداخت و شكستش، منم رفتم كه تنبیهش كنم، رفتم كه نبودنمو حس كنه و بفهمه واسه بودن دوبارم باید اخماشو وا كنه، اما نمیدونستم عروسكها دلی ندارن كه تنگ بشه،نمیدونستم عروسكها خاطره حالیشون نمیشه،نمیدونستم نبودنم برای عروسكم با مردنم یكی میشه...

ما كه سوختیم، تا بوده درختی بوده كه با مشقت و خون دل آب دادیم و بزرگش كردیم و نهايتا میوه دادنش نصیب دیگران شده و حسرت از دور دیدنش نصیب ما، و چه سخته یه گلی رو شب و روز بهش آب بدی و دست آخر روزی كه منتظری شكوفا شدنش رو ببینی یه باغبون دیگه بیاد واست رگ غیرتشو كلفت كنه كه این گل دیگه صاحب داره...

 از ما گذشت، اما توی این روزای آخر سال براتون دعا میكنم خدا هیچوقت دلخوشیاتونو ازتون نگیره،حتی اگر این دلخوشی ها در حد یه خرید كردن ساده یا یه دلبستگی نقلی یا خوشبختی های كوچیك و ساده ای باشه كه الان به چشمتون نمیان...


می خوام تو رو که باشی ، جون بدی تا نمیرم

عزیز هم ترانه ، تو واژه ها اسیرم

می خوام تو رو که باشی ، تو دم دم نفس هام

تو لحظه های دردم ، محکم بگیری دست هام

می خوام تو رو که باشی حتی اگه نباشم

حتی اگه تو رویات ، خیال رفته باشم

می خوام تو رو که باشی ، گم بشی تو وجودم

حتی وقتی نبودی ، من عاشق تو بودم

از من بخواه که باشم ، کم نیارم تو دستات

پرپر بشم تو حس ناز لطیف چشمات

از من بخواه که باشم ، بودنی رنگ موندن

حست کنم تو رگ هام عین ترانه خوندن

از تو می خوام که باشی ، باشی و باشه یاور

تو لحظه هام بمونی تا دم دم های آخر

از تو می خوام که باشی تا که ترانه باشه

اگه یه روز بمیرم ، رو شونه ی تو باشه

شاعر، خواننده و آهنگساز: رضا صادقی 

نوشته شده در تاریخ شنبه 1388/12/22 - ساعت 14:14 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (11)

قيد مهر...

بيشتر آدمها وقتی از دلداری جدا میشن با خودشون میگن "كاش فلان كارو نكرده بودم یا فلان حرفو نزده بودم"، یا مثلا اینكه "ای كاش وقتی داشتمش قدرشو دونسته بودم" اما وقتی قضیه سخت میشه كه كسی رو از دست بدی كه توی لحظه لحظه با هم بودنتون نهایت محبت و علاقه ای كه ممكنه از آدمی بر بیاد بهش ابراز كرده باشی و براش از جون مایه گذاشته باشی و با  وجود همه قهرها و دعواها و مشكلات توی تك تك نمازات سجده شكر به جا آورده باشی و از خدا به خاطر وجود این رابطه و نعمت بزرگی كه بهت داده سپاسگذاری كرده باشی و روزی هزار بار هم به خودش گفته باشی كه واست بهترینه و قدرشو میدونی اما یه روزی همچین تنهات بذاره كه انگار نه انگار زمانی رابطه ای هم بوده...

من که قدر گهر پاک تو میدانستم                      ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من؟

رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی             بی تو در ظلمتم، ای دیده‌ی نورانی من

بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند     قدمی رنجه کن از مهر، به مهمانی من

صفحه‌ روی ز انظار، نهان میدارم                   تا نخوانند بر این صفحه، پریشانی من

دهر، بسیار چو من سربگریبان دیده است           چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من

من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد          که دگر گوش نداری به نوا خوانی من

گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم            ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من؟

                                                                                                                  پروین اعتصامی

 اون موقع تو میمونی و تمام تنهاییهات و شكر گذاری برای این حسرتی كه سرنوشت برات رقم زده، كه "خدارو شكر،میشد از این هم بدتر باشه؛" تو می مونی و هزار تا سوال بی جواب و یه عالمه فكر و خیال و نقشه برای فرار از قفس سرد بی كسی، تو میمونی و یه دل پر از درد و  یه بغض همیشگی از انتظاری بیهوده برای كسی كه رفته و شاید دیگه هیچوقت نتونی همتایی براش پیدا كنی...

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود ...

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطارِ رفته ایستاده ام 

و همچنان

به نرده های ایستگاهِ رفته

تکیه داده ام ! ...

                                                                                                          قیصر امین پور

مثل همیشه آخر حرفام میخوام یه آرزو بكنم، میگن "شیر كه زخمی میشه كفتارها واسش دندون تیز میكنن" خدا نكنه هیچوقت بی پناهی و نیاز كسی باعث بشه هر نامردی بتونه براش پشت چشم نازك  كنه؛ برای همین امیدوارم خدا توان و شكیبایی و آرامشی بهمون بده كه بتونیم تنهایی ها و بي كسی ها و بحران های سنگین زندگی رو پشت سر بذاریم و سربلند بیرون بیایم...


چنان در قید مهرت پای بندم              که گویی آهوی سر در کمندم

گهی بر درد بی درمان بگریم            گهی بر حال بی سامان بخندم

مرا هوشی نماند از عشق و گوشی         که پند هوشمندان کار بندم

مجال صبر تنگ آمد به یک بار             حدیث عشق بر صحرا فکندم

نه مجنونم که دل بردارم از دوست             مده گر عاقلی بیهوده پندم  

چنین صورت نبندد هیچ نقاش              معاذالله من این صورت نبندم

چه جان‌ها در غمت فرسود و تن‌ها         نه تنها من اسیر و مستمندم

تو هم بازآمدی ناچار و ناکام                      اگر بازآمدی بخت بلندم

گر آوازم دهی من خفته در گور                  برآساید روان دردمندم

سری دارم فدای خاک پایت                  گر آسایش رسانی ور گزندم

و گر در رنج سعدی راحت توست       من این بیداد بر خود می‌پسندم

«آهنگساز: مرتضی محجوبی / خواننده: غلامحسین بنان / دستگاه: دشتی، گوشه دیلمان»          شاعر: سعدی

نوشته شده در تاریخ چهار شنبه 1388/12/12 - ساعت 08:42 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (5)

زیر چتر باران...

دیشب فضای آسمون زمستونی تهران بارونی بود، یه بارون تند و شدید كه مدت زیادی هم ادامه داشت، با خودم گفتم نكنه دل آسمون تهران هم از نیومدن برف گرفته و گریه بی صدای اونم از حسرت دوری یه معشوقه؟ اگه اینجوریه یعنی برف میشنوه صدای گریشو؟ بر میگرده یا اونم دل اسمونو شهر رو توی همین دلتنگی تنها می ذاره؟!

خیلی گشتم تا آهنگی مناسب حال و هوای ابری و گرفته تهران پیدا كردم كه جدای از زیبایی صدای گرم استاد افتخاری اشعار زیبای اون زیبایی ترانه رو صد چندان كرده و آدمو به رویاهای ناب روزهای بارانی میكشونه... برای همین حیفم اومد یادی از نام شاعرها نشه  و همین یافتن نام شاعرها و شعر كاملشون  دو روز كامل وقت و انرژی منو گرفت و منو بازم شرمنده كسانی كرد كه با وجود مشغله سنگین كاری از من توقع به روز رسانی سریعتر دارن كه باید بگم با وجود هزاران حرف نگفته ای كه توی دلم همیشه میمونه حقیقتا زحمت جمع آوری مطلب و عكس و آهنگ و شعر مناسب به همراه اسامی منابع و پدید آورندگانشون از یك سو و ویرایش منابع و تهیه كد و آماده سازی فنی یك یادداشت جدید از سوی دیگه، برای من رمقی برای به روز رسانی سریعتر باقی نمیذاره و همین الانشم باید یه فكری برای سر و سامون دادن كارها بكنم چه برسه كه بخوام بیشتر از این روی سایت وقت بذارم...

بیشتر از این حرف نمیزنم، راستش غم عجیبی كه توی شعر و آهنگ این ترانه هست خصوصا قطعه آوازی انتهای اون (دوست، دوست...) بدجوری آدمو به فكر فرو می بره؛ گاهی انگار از ته دل آدما یه دست خواهشی رو به آسمون بلند میشه كه با هر تپش از اعماق وجودشون  تمنای دوستی رو داره كه روزگاری مرحم زخما و التیام بخش دردها بوده، خدا نیاره اون روزو كه اون دوست دیگه نباشه و فریاد تمنای تورو كسی نشنوه...

زیر چتر سبز باران، برگ لرزان درختان           آید به یادم دوباره، کوچه باغ پرسه ها مان

می تراوید از نگاهت،شور وشرم کودکانه             می سرودم زیر باران، از نگاه تو ترانه

اگر از آنهمه شوق و آرزو، مانده در قلب تو هم بگو بگو،

زمزمه کن همه را به گوش من، تا بگیرم بوی باران

گل همیشه بهار من بیا، با گل خنده کنار من بیا،

تا همه هستی ام از حضور تو،گل کند همچون بهاران...

دم به دم افسانه میخواند،در کنار گوشمان باد   نغمه های عاشقی را، باد و باران یادمان داد

می توانستم چو لبخند، بر لبانت جان بگیرم          یا بلغزم همچو اشکی، کنج لبهایت بمیرم

اگر از آنهمه شوق و آرزو، مانده در قلب تو هم بگو بگو،

زمزمه کن همه را به گوش من، تا بگیرم بوی باران

گل همیشه بهار من بیا، با گل خنده کنار من بیا،

تا همه هستی ام از حضور تو،گل کند همچون بهاران...

                                                                                   شاعر: ساغر شفیعی

**********

در دل شب دیده بیدار من                  بیند آن یاری که دل را آرزوست

چون بیاید پیش پیش مرکبش            مرغ شب آوا برآرد: "دوست، دوست..."

بانگی آید چون پر پروانه نرم                  ماه را با آب گویی گفتگوست

بر نگیرد پرده برگ از چهر گل               زانکه پیش باد او را آبروست

نرم نرمک میرسد نزدیک من          کیست؟ پرسم، باد گوید: "اوست، اوست..."

            «آهنگ ساز: حسن میرزا خانی / خواننده: علیرضا افتخاری»           شاعر: مرحوم دكتر لطفعلی صورتگر 

نوشته شده در تاریخ شنبه 1388/12/08 - ساعت 14:05 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (11)


 1  2  3  4  5  6  7  8  9  10 
   >>


Copyright © 2010 Delgoft. All Rights Reserved