لطفا کمی صبر کنید
سایت در حال بارگذاری است.
رد پا...

به سبک دلتنگی،با قلم سکوت و در حس تنهایی می نویسم، اینجا هنوز هم چراغی روشن است...

اسم این چراغ را بگذار آرمان واهی، انتظار بی ثمر، دلخوشی به سراب...  اما  من به آن می گویم "امید"؛ امیدی که نه تو و نه هیچ کدام از پارتیزان های دوره دیده لشگر غصه ای که "تو" فرمانده اش هستی نمیتوانند آن را از من بگیرند و نیز سیل زیبا رویان کاغذی با تمام شگرد های دلبرانه شان و نیز باران تیرهای زهرآلودی که شب و روز از کمان لجبازی ها و بدگمانی ها و بی مهری های تو به سمت دودمانم رها می شوند...

 تبریک می گویم، جای تبریک هم دارد، تلاشهایت به بار نشست؛ همانطور که میخواستی فاتح شدی و فاتحه تمام آرزوها را خواندی، فاتح قلب شکسته تمام کسانی که روزی رویایشان حضور تو بود، فاتح تمام دشنام ها، فاتح تمام کینه ها...  پس راحت و مطمئن در بد بودنت نهایت توانت را بگذار؛ سرمای نگاهت را دوچندان کن، حتی فرصت شنیدن یک لحظه صدایت را هم از من بگیر؛ ملکه رویاهایم در پشت دیوار های بلند قلعه خاطرات خوب،هنوز نفس می کشد و همانطور که می دانی ملکه زنده جانشین نمیخواهد؛ ملکه من هنوز بانوی مهربان کودک وشی است که شیطنت نگاهش، شوق سرشار بازی هایش و حتی صدای شیرین خنده هاش همچنان در خانه ام طنین انداز است، این همان چیزیست که دست کوتاه بدی های تو هیچگاه به آن نمیرسد...

از همان روز که فهمیدم شاه پریان قصه هم گل بی عیب نیست، از همان اولین تیر، از همان اولین زخم، مصمم شدم ابراهیم وار خارستان حقیقی بدیهایت را به گلستان خیالی خوبی محض بدل کنم، تو همچنان خیال کن که نیستی؛ خیال کن که کابوس حضورم از خواب خوش زندگی ات رخت بسته، خیال کن که زهر نبودنت بر دل نیمه جان من اثر کرده، اما من همچنان شاهزاده ام را در لابلای گلستان باورم با چشم دل میبینم، هر روز صدایش میکنم، قبل از خواب و پس از بیداری، به لبخندش زل می زنم و از چشمانش حرف می خوانم، میبینی؟ من هنوز او را دارم...  

درست فهمیدی؛ هنوز وهمیشه کار تمام وقت من دنبال کردن رد پایی است که از خوبی هایت بر شنهای خیس از اشک ساحل قلبم بر جای مانده...

سراب رد پای تو، كجای جاده پیدا شد

كجا دستاتو گم كردم، كه پایان من اینجا شد


كجای قصه خوابیدی، كه من تو گریه بیدارم

كه هر شب هرم دستاتو، به آغوشم بدهكارم


تو با دلتنگیای من، تو با این جاده همدستی

تظاهر كن ازم دوری، تظاهر می كنم هستی


تو آهنگ سكوت تو، به دنبال یه تسكینم

صدایی تو جهانم نیست، فقط تصویر می بینم


یه حسی از تو در من هست، كه می دونم تو رو دارم

واسه برگشتنت هرشب، درا رو باز میذارم

«نام آهنگ: سراب رد پای تو / آهنگساز : علیرضا افکاری / خواننده: داريوش اقبالی»            شاعر : روزبه بمانی

(ضمنا به دنبال استقبال خوانندگان کلیپ اجرای موسیقی یادداشت قبل در بخش کلیپ روز قرارداده شد.)

نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 1389/04/31 - ساعت 17:33 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (4)

شهر بدون سيب...

خیلی وقت بود كه نبود، دیگر نه از روی چهره همیشه غمگین من، بلكه از روی كهنگی غبار نشسته بر سازهای دلشكسته اتاقم هم میشد فهمید كه آسمان ابری دلم خیلی وقت است كه دیگر ستاره ندارد، اما ساده پنداری عاشقانه ای جلوی فهمیدن حقیقت غریبه شدن صدای همیشه شادش را می گرفت. همچنان نامه می نوشتم، زیر پنجره اتاقش برای چشمان پر شورش شعر می گفتم مثل اینكه همه چیز هنوز مثل سابق است، انگار نه انگار كه عطر وجود نازكش مدتهاست از در و دیوار خانه ام پریده ،انگار نه انگار كه حتی آخرین گلبرگ آخرین گل سرخش هم به دست باد رفته، انگار نه انگار كه نگاه عاشقم مدتهاست به درخانه ای كه دیگر هرگز برای آمدن او باز نشد خشك شده...

نه اینكه آنقدر ساده لوح باشم كه در خلوت ترین كنج تنهایی ام هم بازگشتش را مسلم دانسته باشم،نه... مدتها بود كه حتی خوشبینانه ترین فال های حضرت حافظ هم چنین مژده ای نمیدادند،اما دیگر نه اینطور كه توقع شنیدن حرفهایی را داشته باشم كه حتی در تلخ ترین كابوس هایم هم فكرش را نكرده بودم، سنگبارانی از كلمات كه مستقیما شخصیت خودم و خانواده و هفت ایل و تبارم را نشانه رفته بودند، گویی لذتی وصف ناپذیر در متلاشی كردن آخرین سنگر های باقی مانده از غرورم می دید كه من از درك آن عاجز بودم، نظامی ها به این حالت می گویند تیر خلاص، بزرگترها می گویند آب پاكی، كوچكترها هم شاید بگویند قهر قهر تا روز قیامت!!!... اسمش هر چه بود و هر چه كه پیش آمد بدترین حادثه برای باغچه كوچك عاطفه ای بود كه هر روز صبح را به عشق آبیاری اش چشم به روی خورشید باز می كردم، نه برای اینكه دلم شكست، كه از همان اولین اخم؛ از همان اولین نگاه تلخ  شكسته بود و صدای شكستنش مدتها بود كه عالم را پر كرده بود؛ بدی حادثه به شكستن حرمتی بود كه حداقل به پاس جانی و عمری و توانی كه به پای عشق بی همتایش افشانده بودم و می دانست، انتظار شكسته شدنش را نداشتم، ستاره ای كه تا قبل از مال من شدنش توسط تیز بین ترین ستاره شناسان هم رویت نشده بود هوس خورشید شدن به سر داشت و انگار آسمان دل من گنجایش آفتاب نداشت، بازوانی كه روزی پناهگاه خستگی ها و شكایت ها و گریه هایش بود انگار دیگر لایق خدمتگذاری نبود، قفس سینه ام تنگ شده بود برای گنجشكی كه سودای عقاب شدن در سر داشت: آفتاب شد،رها شد،پر كشید...

حقیقتش را كه بخواهید خیلی وقت بود كه نبود اما باور نكرده بودم، زیر آوارهای خاكستر دلتنگی هنوز بارقه های امید دست بی رحم تقدیر را می سوزاند، اما حرمت كه شكسته شود امید هم پر می كشد، نمیدانم اگر نصیب و قسمتی هم باشد شاید این هم قسمت ما بود از ماه ها غصه و امید و انتظار آن هم برای امامزاده خود ساخته ای كه حرمت متولی اش را هم نگه نداشت؛ برای سیب سرخی كه خون دلش نصیب باغبان شد و نوبرانه اش نصیب غریبه هایی كه حتی یك روز طعم رنج و شب بیداری و دلواپسی باغبان را نچشیده بودند، باغبانی كه مدتهاست چون فرزند گم كرده ها به دنبال كودكش، كوچه به كوچه و وادی به وادی شهر بدون سیب را بو می كشد و می كاود...


خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد                نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از اینکه پیش چشم خودت             کسی که سهم توست به دیگران برسد؟

چه میکنی اگر او را که خواسته ای یک عمر        به راحتی کسی از راه به ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا بشود                          به انکه دوسترش داشته به ان برسد

رها کنی بروند و دوتا پرنده شوند                      خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری               که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که...  نه نفرین نمیکنم... نکند                به او که عاشق او بوده ام زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود                            خدا کند فقط زود ان زمان برسد 

 «نام آهنگ: گل من / آهنگساز: مراد ايشبيلن / هم آوایی: آهوساغلام»                        شاعر: زنده ياد نجمه زارع 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1389/04/01 - ساعت 09:03 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (11)




Copyright © 2010 Delgoft. All Rights Reserved