لطفا کمی صبر کنید
سایت در حال بارگذاری است.
برگ آخر (ويژه نامه نوروز 89)

بازم لحظه تحویل سال و دعاهاش، بازم سفره هفت سین و آدماش، بازم سال رفته و خاطره هاش...

به خودم كه نگاه می كنم احساس می كنم انگار توی یادداشت های تحویل سال "دل گفت" ناسپاس بودم، چون سال گذشته موقعی كه دور سفره بودم و دعای تحویل رو می خوندم درسته خیلی مشكلات و سختی ها پیش اومده بود، درسته خیلی ها دیگه توی این دنیا نبودن، درسته جای خیلی ها هم توی جمع ما خالی بود، اما حداقل گرمی حضور كسی پشتوانه گرمی دلم بود كه هرچند كمرنگ اما محسوس بود، اما امسال...

پس برای ویژه نامه امسال خدارو برای همین نعمتهایی كه دارم شكر میكنم، برای سلامتیم كه مهمترین چیزه،خونه و سرپناهم كه ضروری ترین ركن زندگیه و برای شغل عالیم كه آرزوی هر مرد مسئوله؛ همچنین برای پدر بزرگها و مادربزرگهای خوبم كه هر سال یكی یكی از میون ما رفتن و دایی پدرم كه امسال مارو ترك كرد و همه كسایی كه به نوعی از زندگی های هممون پر كشیدن آرزوی رحمت میكنم و برای همه عاشقای منتظر آرزوی وصال می كنم و امیدوارم هركسی بیمار و مسافر و دلداری داره كه به نوعی ازش دور شده بهش برسه و خدا توی سال جدید به هممون سلامتی و شادی و موفقیت روز افزون بده...

در پایان امیدوارم هر كدوم از ما وقتی پای سفره هفت سین می شینیم چند لحظه فكر كنیم و دفتر خاطرات سال گذشته رو مرور كنیم تا وقتی به "برگ آخر" دفتر میرسیم بتونیم درست فكر كنیم كه آیا تمام كارامون درست و حساب شده بوده یا نه،چند نفرو خوشحال كردیم؟ چند تا دل به دست آوردیم؟ چند تا كار خوب انجام دادیم؟ چند تا دل شكستیم؟... امیدوارم هممون پیش وجدانمون سربلند باشیم.

سال خوبی داشته باشید.


با هم بیاین دعا كنیم     خدامونو صدا كنیم:

كه آسمون بباره،فراوونی بیاره                     ازش بخوایم برامون،سنگ تموم بذاره

راهها ی بسته وا شه،هیچكی غریب نباشه    صورت و شكل هیچكس،مردم فریب نباشه

شفا بده مریضو،خط بزنه ستیزو                رو هیچ دیوار و بومی،نخونه جغد شومی

دعا كنیم رها شن،اونا كه توی بندن                  از بس نباشه نا اهل،زندونا رو ببندن

خودش می دونه داره،هر كسی آرزویی                  این باشه آرزومون،نریزه آبرویی

سیاه و سفید یه رنگ بشه،زشتی هامون قشنگ بشه     كویرا آباد بشن،اسیرا آزاد بشن

خودش می دونه داره،هر كسی آرزویی                   این باشه آرزومون نریزه آبرویی

«آهنگساز،دكلمه: مسعود فردمنش / خواننده: نصرالله معین»                                                شاعر: مسعود فردمنش

نوشته شده در تاریخ شنبه 1388/12/29 - ساعت 20:33 توسط محمد بدیعی با موضوع ویژه نامه
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (11)

خوشبختی های كوچك شب عید...

بازم چشم به هم زدیم و رسیدیم به شب عید... این روزا بازارها خیلی شلوغه، كوچه پس كوچه های بازارها و مراكز خرید  تهران واقعا دیدنی شدن، توی هر خیابون و میدون اصلی تهران كه میری پر شده از دست فروش و حراجی... جدای از زیبایی این تحول و هیاهوی قشنگ من با اومدن هرعید یاد دلی می افتم كه عین همون دست فروشها حراجش كردم و به دست عروسك كوچیكی دادم كه همه زندگیم شد... اگه اخمو بود، اگه دوستم نداشت، اگه سرد بود، اگه پر از ناز بود هر چی بودعروسكم بود؛ دلم بهش خوش بود، منتها عروسك من قدر دلی كه توی دستش بود رو نمیدونست، آخرش هم انداخت و شكستش، منم رفتم كه تنبیهش كنم، رفتم كه نبودنمو حس كنه و بفهمه واسه بودن دوبارم باید اخماشو وا كنه، اما نمیدونستم عروسكها دلی ندارن كه تنگ بشه،نمیدونستم عروسكها خاطره حالیشون نمیشه،نمیدونستم نبودنم برای عروسكم با مردنم یكی میشه...

ما كه سوختیم، تا بوده درختی بوده كه با مشقت و خون دل آب دادیم و بزرگش كردیم و نهايتا میوه دادنش نصیب دیگران شده و حسرت از دور دیدنش نصیب ما، و چه سخته یه گلی رو شب و روز بهش آب بدی و دست آخر روزی كه منتظری شكوفا شدنش رو ببینی یه باغبون دیگه بیاد واست رگ غیرتشو كلفت كنه كه این گل دیگه صاحب داره...

 از ما گذشت، اما توی این روزای آخر سال براتون دعا میكنم خدا هیچوقت دلخوشیاتونو ازتون نگیره،حتی اگر این دلخوشی ها در حد یه خرید كردن ساده یا یه دلبستگی نقلی یا خوشبختی های كوچیك و ساده ای باشه كه الان به چشمتون نمیان...


می خوام تو رو که باشی ، جون بدی تا نمیرم

عزیز هم ترانه ، تو واژه ها اسیرم

می خوام تو رو که باشی ، تو دم دم نفس هام

تو لحظه های دردم ، محکم بگیری دست هام

می خوام تو رو که باشی حتی اگه نباشم

حتی اگه تو رویات ، خیال رفته باشم

می خوام تو رو که باشی ، گم بشی تو وجودم

حتی وقتی نبودی ، من عاشق تو بودم

از من بخواه که باشم ، کم نیارم تو دستات

پرپر بشم تو حس ناز لطیف چشمات

از من بخواه که باشم ، بودنی رنگ موندن

حست کنم تو رگ هام عین ترانه خوندن

از تو می خوام که باشی ، باشی و باشه یاور

تو لحظه هام بمونی تا دم دم های آخر

از تو می خوام که باشی تا که ترانه باشه

اگه یه روز بمیرم ، رو شونه ی تو باشه

شاعر، خواننده و آهنگساز: رضا صادقی 

نوشته شده در تاریخ شنبه 1388/12/22 - ساعت 14:14 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (11)

قيد مهر...

بيشتر آدمها وقتی از دلداری جدا میشن با خودشون میگن "كاش فلان كارو نكرده بودم یا فلان حرفو نزده بودم"، یا مثلا اینكه "ای كاش وقتی داشتمش قدرشو دونسته بودم" اما وقتی قضیه سخت میشه كه كسی رو از دست بدی كه توی لحظه لحظه با هم بودنتون نهایت محبت و علاقه ای كه ممكنه از آدمی بر بیاد بهش ابراز كرده باشی و براش از جون مایه گذاشته باشی و با  وجود همه قهرها و دعواها و مشكلات توی تك تك نمازات سجده شكر به جا آورده باشی و از خدا به خاطر وجود این رابطه و نعمت بزرگی كه بهت داده سپاسگذاری كرده باشی و روزی هزار بار هم به خودش گفته باشی كه واست بهترینه و قدرشو میدونی اما یه روزی همچین تنهات بذاره كه انگار نه انگار زمانی رابطه ای هم بوده...

من که قدر گهر پاک تو میدانستم                      ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من؟

رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی             بی تو در ظلمتم، ای دیده‌ی نورانی من

بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند     قدمی رنجه کن از مهر، به مهمانی من

صفحه‌ روی ز انظار، نهان میدارم                   تا نخوانند بر این صفحه، پریشانی من

دهر، بسیار چو من سربگریبان دیده است           چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من

من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد          که دگر گوش نداری به نوا خوانی من

گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم            ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من؟

                                                                                                                  پروین اعتصامی

 اون موقع تو میمونی و تمام تنهاییهات و شكر گذاری برای این حسرتی كه سرنوشت برات رقم زده، كه "خدارو شكر،میشد از این هم بدتر باشه؛" تو می مونی و هزار تا سوال بی جواب و یه عالمه فكر و خیال و نقشه برای فرار از قفس سرد بی كسی، تو میمونی و یه دل پر از درد و  یه بغض همیشگی از انتظاری بیهوده برای كسی كه رفته و شاید دیگه هیچوقت نتونی همتایی براش پیدا كنی...

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود ...

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطارِ رفته ایستاده ام 

و همچنان

به نرده های ایستگاهِ رفته

تکیه داده ام ! ...

                                                                                                          قیصر امین پور

مثل همیشه آخر حرفام میخوام یه آرزو بكنم، میگن "شیر كه زخمی میشه كفتارها واسش دندون تیز میكنن" خدا نكنه هیچوقت بی پناهی و نیاز كسی باعث بشه هر نامردی بتونه براش پشت چشم نازك  كنه؛ برای همین امیدوارم خدا توان و شكیبایی و آرامشی بهمون بده كه بتونیم تنهایی ها و بي كسی ها و بحران های سنگین زندگی رو پشت سر بذاریم و سربلند بیرون بیایم...


چنان در قید مهرت پای بندم              که گویی آهوی سر در کمندم

گهی بر درد بی درمان بگریم            گهی بر حال بی سامان بخندم

مرا هوشی نماند از عشق و گوشی         که پند هوشمندان کار بندم

مجال صبر تنگ آمد به یک بار             حدیث عشق بر صحرا فکندم

نه مجنونم که دل بردارم از دوست             مده گر عاقلی بیهوده پندم  

چنین صورت نبندد هیچ نقاش              معاذالله من این صورت نبندم

چه جان‌ها در غمت فرسود و تن‌ها         نه تنها من اسیر و مستمندم

تو هم بازآمدی ناچار و ناکام                      اگر بازآمدی بخت بلندم

گر آوازم دهی من خفته در گور                  برآساید روان دردمندم

سری دارم فدای خاک پایت                  گر آسایش رسانی ور گزندم

و گر در رنج سعدی راحت توست       من این بیداد بر خود می‌پسندم

«آهنگساز: مرتضی محجوبی / خواننده: غلامحسین بنان / دستگاه: دشتی، گوشه دیلمان»          شاعر: سعدی

نوشته شده در تاریخ چهار شنبه 1388/12/12 - ساعت 08:42 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (5)

زیر چتر باران...

دیشب فضای آسمون زمستونی تهران بارونی بود، یه بارون تند و شدید كه مدت زیادی هم ادامه داشت، با خودم گفتم نكنه دل آسمون تهران هم از نیومدن برف گرفته و گریه بی صدای اونم از حسرت دوری یه معشوقه؟ اگه اینجوریه یعنی برف میشنوه صدای گریشو؟ بر میگرده یا اونم دل اسمونو شهر رو توی همین دلتنگی تنها می ذاره؟!

خیلی گشتم تا آهنگی مناسب حال و هوای ابری و گرفته تهران پیدا كردم كه جدای از زیبایی صدای گرم استاد افتخاری اشعار زیبای اون زیبایی ترانه رو صد چندان كرده و آدمو به رویاهای ناب روزهای بارانی میكشونه... برای همین حیفم اومد یادی از نام شاعرها نشه  و همین یافتن نام شاعرها و شعر كاملشون  دو روز كامل وقت و انرژی منو گرفت و منو بازم شرمنده كسانی كرد كه با وجود مشغله سنگین كاری از من توقع به روز رسانی سریعتر دارن كه باید بگم با وجود هزاران حرف نگفته ای كه توی دلم همیشه میمونه حقیقتا زحمت جمع آوری مطلب و عكس و آهنگ و شعر مناسب به همراه اسامی منابع و پدید آورندگانشون از یك سو و ویرایش منابع و تهیه كد و آماده سازی فنی یك یادداشت جدید از سوی دیگه، برای من رمقی برای به روز رسانی سریعتر باقی نمیذاره و همین الانشم باید یه فكری برای سر و سامون دادن كارها بكنم چه برسه كه بخوام بیشتر از این روی سایت وقت بذارم...

بیشتر از این حرف نمیزنم، راستش غم عجیبی كه توی شعر و آهنگ این ترانه هست خصوصا قطعه آوازی انتهای اون (دوست، دوست...) بدجوری آدمو به فكر فرو می بره؛ گاهی انگار از ته دل آدما یه دست خواهشی رو به آسمون بلند میشه كه با هر تپش از اعماق وجودشون  تمنای دوستی رو داره كه روزگاری مرحم زخما و التیام بخش دردها بوده، خدا نیاره اون روزو كه اون دوست دیگه نباشه و فریاد تمنای تورو كسی نشنوه...

زیر چتر سبز باران، برگ لرزان درختان           آید به یادم دوباره، کوچه باغ پرسه ها مان

می تراوید از نگاهت،شور وشرم کودکانه             می سرودم زیر باران، از نگاه تو ترانه

اگر از آنهمه شوق و آرزو، مانده در قلب تو هم بگو بگو،

زمزمه کن همه را به گوش من، تا بگیرم بوی باران

گل همیشه بهار من بیا، با گل خنده کنار من بیا،

تا همه هستی ام از حضور تو،گل کند همچون بهاران...

دم به دم افسانه میخواند،در کنار گوشمان باد   نغمه های عاشقی را، باد و باران یادمان داد

می توانستم چو لبخند، بر لبانت جان بگیرم          یا بلغزم همچو اشکی، کنج لبهایت بمیرم

اگر از آنهمه شوق و آرزو، مانده در قلب تو هم بگو بگو،

زمزمه کن همه را به گوش من، تا بگیرم بوی باران

گل همیشه بهار من بیا، با گل خنده کنار من بیا،

تا همه هستی ام از حضور تو،گل کند همچون بهاران...

                                                                                   شاعر: ساغر شفیعی

**********

در دل شب دیده بیدار من                  بیند آن یاری که دل را آرزوست

چون بیاید پیش پیش مرکبش            مرغ شب آوا برآرد: "دوست، دوست..."

بانگی آید چون پر پروانه نرم                  ماه را با آب گویی گفتگوست

بر نگیرد پرده برگ از چهر گل               زانکه پیش باد او را آبروست

نرم نرمک میرسد نزدیک من          کیست؟ پرسم، باد گوید: "اوست، اوست..."

            «آهنگ ساز: حسن میرزا خانی / خواننده: علیرضا افتخاری»           شاعر: مرحوم دكتر لطفعلی صورتگر 

نوشته شده در تاریخ شنبه 1388/12/08 - ساعت 14:05 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (11)




Copyright © 2010 Delgoft. All Rights Reserved