
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمیماند دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
حافظ
طی چند روزی كه گذشت مناسبت های شاد و غمناك زیادی داشتیم كه هر كدوم به جای خودشون بزرگ و قابل بحث بودن اما برای سایتی مثل دلگفت جریان "ولنتاین" بیشتر جای صحبت داشت برای همین هم با اجازه خوانندگانم این یادداشت رو به این موضوع اختصاص دادم، با این توضیح كه در كتابها و مقالات مختلف روایات زیادی در این مورد هست اما من چیزی كه به نظرم عمومی تر و باور پذیر تر هست رو نقل می كنم:
{ در سده سوم میلادی که مطابق میشود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران باستان، فرمانروایی بودهاست بنام کلاودیوس دوم (Claudius II). کلودیوس عقیده داشت مردان مجرد نسبت به آنانی که همسر و فرزند دارند سربازان جنگجوتر و بهتری هستند. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن میکند. کلاودیوس به قدری بیرحم وفرمانش به اندازهای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. (شایان ذکر است که در آن هنگام هنوز امپراتوری روم، به آیین مسیحیت نگرویده بود و این امر تقریباً ۴۰ سال پس از دوران کلاودیوس دوم یعنی در دوران کنستانتین اول، موسوم به کنستانتین کبیر صورت گرفت). اما کشیشی به نام والنتین (والنتیوس)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری میکرد. هنگامی که کلاودیوس این امر را دریافت، والنتین را دستگیر و زندانی کرد. کلاودیوس به منظور منصرف ساختن والنتین از باور خویش، به زندان و به استقبال وی شتافت و او را مورد محبت فراوان قرار داد. این در حالی بود که والنتین نیز به گونهای متقابل کوشید تا کلاودیوس را به آیین مسیحیت فراخواند؛ امری که موجبات خشم امپراتور روم را فراهم ساخت و حکم به اعدام وی داد. هنگامی که والنتین در زندان به سر میبرد، یکی از زندانبانان دختری نابینا داشت که به زندان میآمد به تفصیل با وَلِنتَین سخن میگفت و درست پیش از آن که والنتین به اعدام محکوم گردد، برای آن دختر نابینا کارتی فرستاد که بر روی آن نگاشته بود: ««از طرف والنتین ِ تو» (From Your Valentine)» امضاء کردهاست، اصطلاحی که تا به امروز مورد استفاده قرار گرفته و به وفور بر روی کارتهای والنتین مشاهده میشود.
افسانه دیگر حاکی از آن است که هنگامی که والنتین را به زندان افکندند، مردم برای وی یادداشتهایی کوچک که در لفافه پیچانده بودند و در شکافهای دیواره سلول وی جاسازی میکردند میفرستادند و او آنها را یافت و در حق آنان نیایش کرد. به دیگر سخن، بنیاد تاریخی کارت والنتین همین امر است. کشیش والنتیوس در ۱۴ فوریه ۲۷۰ میلادی (در برخی روایات ۲۶۹ و مطابق با برخی روایات دیگر ۲۷۳ بعد از میلاد) اعدام شد. بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق میدانند و از آن زمان والنتین تبدیل به نمادی برای عشق شدهاست و بدین روست که در کشورهای جهان، به ویژه کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی، مراسم روز والنتین همه ساله در ۱۴ فوریه برگزار میگردد. }
«دانشنامه آزاد ویكیپدیا»
من فقط به عنوان یك راوی، قضاوت در مورد درستی و نادرستی این داستانها رو به خودتون واگذار می كنم، اما جدا از اینكه برخورد های كاملا متضادی در نقاط مختلف دنیا نسبت به این موضوع انجام میشه و گهگاه عده ای برای دفاع یا مقابله با این جریان دست به شمشیر هم بردن و عده ای برای جا انداختن یك روز ملی مشابه خودشون رو به مشقت انداختن و عده ای ديگه هم به كلی این جریانو غلط و ضد فرهنگی میدونن؛ نظر شخصی خود من اینه كه حتی اگه تمام این داستانها دروغ وافسانه باشه جشن گرفتن در یك روز جهانی برای یك واقعه قشنگ با یه نیت پاك كه باعث پیوند دلهای آدما و ایجاد محبت و عشق بین اونها بشه با هر اسم و عنوانی كه باشه اتفاق زیبا و خوبیه و حیفه باهاش خصمانه برخورد بشه، كه چه بسا دلخوشی خیلی آدمها به همین چیزهای كوچیك باشه...
گذشته از اینها شبی كه گذشت شب اول ماه ربیع الاول (لیلة المبیت) بود، توی این شب جمعی از مردم بر اساس یك روایت از پیامبر كه فرمودن "هر کس پایان ماه صفر را به من بشارت دهد من او را به بهشت بشارت می دهم" سنت خاصی رو انجام میدن، اونم اینه كهجلوی در هفت تا مسجد میرن و با زدن در و دادن شیرینی و خرما و روشن كردن شمع و خوندن نماز و نیایش تموم شدن دوماه سختی و رنج رو به پیامبر مژده میدن و ازشون مژده برآورده شدن حاجاتشون رو می خوان ، این سنت هم با اینكه سر خرافی بودن و بدعت بودنش بحث زیادی هست اما به نظرم باز هم اگه با نیت درست انجام بشه صحنه های خیلی قشنگی رو از همدلی مردم بر سر یك كار زیبا و معنوی خلق می كنه كه دیدنش خالی از لطف نیست، اینكه آدمهایی از هر قشر و طبقه ای می بینی كه با دلهای پاك و چشمای خیس میان و توی دل تاریك شب با نور شمعهای روشنشون مژده میدن و حاجت می خوان گاهی دل آدمو می لرزونه، منم چند باری رفتم و از نزدیك این جریان رو دیدم، اما هر سال وقتی كه اونجا میرم و اون فضا رو میبینم و نا خودآگاه دلم پر از درد و چشام پر از اشك میشه توی سرم این سوال می چرخه كه "بود آیا كه خرامان به درم باز آید؟" یعنی میرسه اون روزی كه به دل عاشق پژمرده هم مژده برسه كه ایام غصه و غربت تموم شده؟
به هر حال برای همه عاشقای دنیا آرزوی صبر یا وصال می كنم و از خدا می خوام كه هیچ معشوقی رو سنگدل و هیچ عاشقی رو چشم به راه نگه نداره ، ضمنا پیشاپیش از غمگین بودن فضای شعر و دكلمه هم عذر خواهی می كنم...
عاشق و مجنونت شدم، نخونده مهمونت شدم، کلی پریشونت شدم،
اما بازم نیومدی...
قهوه فنجونت شدم، شمع تو شمعدونت شدم، خاک تو گلدونت شدم،
اما بازم نیومدی...
برف زمستونت شدم، رسوا و حیرونت شدم، چک چک ناودونت شدم،
اما بازم نیومدی...
آفتاب و بارونت شدم، اشکای غلتونت شدم، عطر گلابدونت شدم،
اما بازم نیومدی...
ماه تو ایونت شدم، خراب و ویرونت شدم، گل گلستونت شدم،
اما بازم نیومدی...
سه ماه تابستونت شدم، الوند و کارونت شدم، دشتای ایرونت شدم،
اما بازم نیومدی...
دنا و هامونت شدم، نزدیک تر از جونت شدم، رگت شدم،خونت شدم،
اما بازم نیومدی...
خادم و در بونت شدم، اسیر زندونت شدم، گلاب کاشونت شدم،
اما بازم نیومدی...
یه جوری مدیونت شدم، سنگ خیابونت شدم، راهی میدونت شدم،
اما بازم نیومدی...
تو سختی آسونت شدم، تو دردا درمونت شدم، ناجی پنهونت شدم،
اما بازم نیومدی...
لباس و سامونت شدم، سارق ایمونت شدم، چشمای گریونت شدم،
اما بازم نیومدی...
لبای خندونت شدم، گشنه شدی نونت شدم، آب فراوونت شدم،
اما بازم نیومدی...
همیشه ممنونت شدم، من نی چوپونت شدم، آب تو بیابونت شدم،
اما بازم نیومدی...
شعرای ارزونت شدم، عمری غزل خونت شدم، تسلیم قانونت شدم،
اما بازم نیومدی...
کشته مژگونت شدم، هلاک چشمونت شدم، رفتم و قربونت شدم،
اما بازم نیومدی...
«آهنگساز: آرتين شاهوران / دكلمه: مريم حيدرزاده» شاعر: مريم حيدرزاده
این بار میخوام براتون یه قصه بگم، یه قصه كه شاید بیشتر از اونكه یه قصه باشه یه حقیقت تلخ باشه...
پسر بچه ای رو میشناسم كه خیلی بانمك و فوق العاده مودب و خوش اخلاقه، كلی نكات خاص اخلاقی و فكری داره و از همه مهمتر اینكه عاشق همه حیواناته؛ یعنی اونقدر مهربونه كه قلبش به اندازه همه موجودات زنده دنیا جا داره، مخصوصا پرنده ها و ماهی ها...
كوچیك تر كه بود مامانش براش جوجه ماشینی و ماهی قرمز می خرید، اونم با ذوق و شوق و علاقه زیاد با اونا دوست می شد و سعی می كرد همه محبتشو نثار اونا كنه، پسربچه 3 ساله قصه ما هر روز صبح كه از خواب بیدار میشد می رفت به دوستاش سر میزد و اونارو دنبال خودش همه جا می كشوند، جوجه هارو با خودش راه می برد و تو بغلش می چلوند؛ از غذای خودش به جوجه ها میداد؛ ماهی هارو از آب در می آورد و می بوسید و ناز می كرد؛ و خلاصه همه جور محبتی كه میشه به یه آدم كرد به پای دوستای بی زبونش می ریخت؛ اما با همه این مهربونی ها ماهی ها حد اكثر یك هفته و جوجه ها نهایتا ده روز بیشتر دوام نمی آوردن و به سوی دیار باقی رهسپار می شدن! پسر كوچولوی ما هم با كلی مراسم و سوگواری و شیون اونارو دفن می كرد و براشون ختم می گرفت و همیشه هم كلی غصه می خورد و توی ذهن معصومش مدام این سوال می چرخید كه چرا عمر دوستاش اینقدر كوتاهه...
قصه پسر بچه ما قصه خیلی از ما آدماست، ماها گاهی عاشق میشیم و دلمون میخواد به شیوه همه عاشقای دنیا همه چیزمونو به پای عشقمون بریزیم اما از این غافل میشیم كه شاید اون چیزی كه به نظر ما ابراز محبت و عشق میرسه برای معشوقمون عذاب آور و ناراحت كننده باشه، استاندارد عشق ورزیدن ما گاهی باید توسط معشوقمون تایید بشه نه اینكه صرفا اون چیزی باشه كه خودمون فكر می كنیم درسته، من توی همین نزدیكی ها، دختری جوونی رو میشناسم كه ازدواج كرده، خیلی هم امروزی و متجدد میگرده و وضع مالی خیلی خوبی هم داره، یه روزی ازش درباره عدم موفقیت ارتباط قبلیش پرسیدم بهم گفت "از دید من اون آدم قبلی مرد نبود؛" وقتی شرایط مرد بودن رو ازش جویا شدم اینجوری دستگیرم شد كه مرد آرمانی ایشون باید زور گو و خشن و غیرتی باشه و یه كوچولو هم دست بزن داشته باشه! و اینكه نامزد قبلی این خانوم یه آدم احساساتی و مهربون بوده به نظر ایشون تنفر انگیز میومده و اصلا مناسب ازدواج نبوده؛ و جالبتر اینكه الان شوهر ایشون یه عاشق حقیقیه!...
خوب درسته این استنباط از دید من و خیلی از شما كاملا اشتباهه؛ اما می خوام بگم بدترین اتفاق برای یه عاشق میتونه همین باشه كه عشقش از دید معشوقش شكنجه آور و ناراحت كننده باشه و اون آدم عاشق اصلا متوجه این جریان نشه...
آرزو می كنم خدا به همه ما دركی بده كه بتونیم طوری عاشق بشیم كه عشقمون به جای عذاب، باعث آرامش و امنیت و محبت در قلب طرف مقابلمون بشه و همچنین صبر و گذشتی بهمون بده كه معشوقی باشیم كه با شناخت درست از عشق بجای مشاجره و جدایی با شكیبایی عشق دلخواهمون رو به طرفمون آموزش بدیم...
همزبون خوب من یه ماهی قشنگ بود ولی امروز میدونم دلش همیشه تنگ بود
ماهی تنگ بلور سنگ صبور من بود زندون تنگ ماهی تنگ بلور من بود
چشماش یه حرفی میزد انگار یه چیزی كم داشت اون پولكای روشن رنگ غبار غم داشت
وای كه نمیدونستم تاب قفس نداره یه روز رفتم سراغش دیدم نفس نداره
براش گریه میكردم ولی چشماش نمیدید انگار تو اون لحظه ها خواب دریا رو میدید
انگار میگفت كه ماهی توی دریا قشنگه ماهی تنگ بلور یه ماهی دل تنگه
«آهنگساز: پرویز مقصدی / خواننده: حمیدرضا حامی شریف» شاعر: اردلان سرفراز
Copyright © 2010 Delgoft. All Rights Reserved

| .1389. |
| .1388. |
| .1387. |
| .1386. |
| .1385. |
| .1384. |
Yahoo ID
شمارنده بازدیدکنندگان
|
|