
ناگاه عشق ، عشق نه ، چیزی عجیب تر چیزی شبیه زلزله ، اما مهیب تر
چیزی غریب ، مثل نگاه کبوتران یا مثل چشمهای تو ، حتی غریب تر
تقسیم شد نگاه تو و بی نصیب ماند چشمی نیست چشمی از او بی نصیب تر
رفتم میان باغ اساطیری گناه در جست و جوی میوه ای از سیب ، سیب تر
تنها همین ، همین بگویم : نیافتم از چشمهای روشن تو ، دلفریب تر
با دستهای سوخته ام ، باز آمدم عاشق تر ، حریص تر ، ناشکیب تر
اینک منم غریق تماشای لحظه هات با چشمی از کبوتر و باران ، نجیب تر
محمود سنجری
عشق هم یکی از پدیده های ناگهانی زندگی آدمه، در نگاه کلی عشق یه علاقه پاک، خروشان و بدون چشمداشته که با صبر و تسلیم محض در برابر خواست معشوق همراهه، یعنی همینجوری داری واسه خودت زندگیتو میکنی که یه روزی یه جایی یه کسی رو میبینی که انگار توی همه زندگیت دنبالش بودی، ضربان قلبت بالا میره و کف دستات عرق میکنه، زیر چشمی همه حرکات و رفتاراشو کنترل می کنی و چشمات برق می زنن، می خوای باهاش حرف بزنی و از راز دلت رو بگی اما نمیتونی، شبا تو خواب و روزا توی بیداری بهش فکر می کنی و هزار جور نقشه برای دیدنش می کشی، رویای شب و روزت میشه بهانه تراشیدن برای نگاه کردن و بوییدن و شیندنش و جالبه که همین چیزای قشنگ و دلپذیر دقیقا همون چیزایی هستش که یه روزی بعد از رفتنش میشه سوهان روحت و عذاب لحظه هات و دست آخر بازهم تنهایی و تنهایی...
امروز تولد دوستی بود که تعریفهای جدیدی از عشق به من داد، تعریفهایی که شاید خون به دلم کرد اما یادم داد که اون چیزی که از تعاریف کهن در کلام شعرا اومده دیگه امروز وجود خارجی نداره، یادم داد که عشق امروز تازه در بهترین حالت همراه با منطق و دلیله، پر از سیاست و در نظر گرفتن منافع و معایبه، کاملا شرطیه و چهارچوب داره و تحت تاثیر عوامل محیطی مختلف تغییر ماهیت میده!!!
درسته که من با این تعاریف کاملا مخالف بودم و همیشه هم سعی کردم عشقم به قولی امروزی نباشه اما حداقل یاد گرفتم یکمی در نوع عشق ورزیدنم و انتخاب آدمام تجدید نظر کنم و همیشه متشکر و سپاسگزار اون دوست باشم و یادم بمونه که عشق حقیقی توی دوره ما کیمیای نایابیه که انگار فقط یه اسم قشنگ ازش مونده...
در ادامه شعر زیبای دیگه ای از استاد سخن به همراه کلام خداوندگار آواز گذاشتم که امیدوارم دلنشین باشه...
گفتم آهن دلی کنم چندی ندهم دل به هیچ دلبندی
وان که را دیده در دهان تو رفت هرگزش گوش نشنود پندی
خاصه ما را که در ازل بودهست با تو آمیزشی و پیوندی
به دلت کز دلت به درنکنم سختتر زین مخواه سوگندی
یک دم آخر حجاب یک سو نه تا برآساید آرزومندی
همچنان پیر نیست مادر دهر که بیاورد چون تو فرزندی
ریش فرهاد بهترک میبود گر نه شیرین نمک پراکندی
کاشکی خاک بودمی در راه تا مگر سایه بر من افکندی
چه کند بندهای که از دل و جان نکند خدمت خداوندی
سعدیا دور نیک نامی رفت نوبت عاشقیست یک چندی
«آواز: استاد محمدرضا شجریان / آهنگساز: مجید درخشانی / دستگاه همایون، گوشه بیداد» شاعر: سعدی
روزای زمستون پی در پی سپری می شن بی اونکه خبری از بارش برف باشه ،آسمون امسال تهران همچنان همشهریامونو از زیبایی یه برف حسابی زمستونی بی بهره گذاشته، زیبایی های خاطره انگیزی که گویا جاشون فقط توی قلب عاشقا و شاعرا خالیه؛
دیروز تمام مدت ذهنم رو این جریان مشغول کرده بود که آیا سنگینی غم هجران و یا دلتنگی فراق فقط برای عشاق قابل درکه؟ مگه میشه آدمی اونقدر بی رگ باشه که حتی وقت و عمر و احساسی که خودش در یه مدتی صرف یه آدم دیگه کرده براش اهمیتی نداشته باشه؟ یا مثلا مگه میشه از یکی یه دنیا خاطره داشته باشی و با جدا شدن از اون آدم دیگه اصلا یادش نیفتی و هیچ عذابی هم نکشی؟ یا اینکه روزهای رویایی و شیرینی رو با کسی بگذرونی و بی هیچ مشکلی فرداش بتونی به ساده ترین بهانه همه چیزو به هم بزنی و گذشته رو به راحتی فراموش کنی و بری سراغ یکی دیگه و یه زندگی دیگرو از نو شروع کنی و عین خیالت هم نباشه؟ غم و خاطره و دلتنگی فقط واسه عاشقه؟ دل معشوق از سنگه؟ یا اگه غم فراق برای معشوق هم درد داره پس چرا مثل عاشق ناله و زاریش دنیا رو بر نمیداره؟ من که واقعا سر در نمیارم،نظر شما چیه؟
درتاریخ ادبیات فارسی ایران شاعران زیادی بودن که غزلیات پر از درد عاشقانه ای که حاکی از شکیبایی یا بی تابی عشاق از درد فراق و غم هجرت باشه سرودن که پر از معنا و زیبایی بوده، به گمان من که مدتیه همنشینی جز دیوان غزل ندارم حافظ و عطار و عراقی و مولانا و وحشی بافقی و نظامی از اون دسته اند که بعضی از اشعارشون قلب آدمو میسوزونه و واقعا حرف دل عشاق رو به زیبا ترین شکل ممکن بیان میکنه،اما با همین تجربه کمی که دارم هیچ شاعر عاشقی رو ندیدم که مثل سعدی تا این حد از پس ظرافت های غم عشق توی غزل بر بیاد، مو به موی حالات و روحیات یک عاشق پاکباخته پر درد در اشعارش موج میزنه، حقیقتا که لقب شیخ اجل و استاد سخن برازنده هیچ کس جز او نیست...
دیروز که دلم خیلی گرفته بود هیچ حرفی و سخنی رو بیانگر حالم پیدا نکردم اما همین که غزلیات سعدی رو باز کردم انگار رفیقی درد آشنا رو کنار خودم حس کردم که انگار دلش هزار بار از من خون تر بود و با غزلش آبی شد بر آتش وجودم،اونقدر تسکین دهنده که از شوقم بیتی از غزل زیر رو هم برای یار عزیزی فرستادم که اون لحظه بیشتر از همیشه جای خالیش قلبمو چنگ میزد و... چه جوابی بهتر از سکوت؟!؟
امیدوارم خدا هیچ دلداده ای رو بی دلدار و غمگینی رو بی غمگسار و عاشقی رو در حسرت انتظار نذاره...
ای یار جفا کرده پیوند بریده این بود وفاداری و عهد تو ندیده
در کوی تو معروفم و از روی تو محروم گرگ دهن آلوده یوسف ندریده
ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند افسانه مجنون به لیلی نرسیده
بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم چون طفل دوان در پی گنجشک پریده
در خواب گزیده لب شیرین گل اندام از خواب نباشد مگر انگشت گزیده
مرغ دل صاحب نظران صید نکردی الا به کمان مهره ابروی خمیده
میلت به چه ماند به خرامیدن طاووس غمزت به نگه کردن آهوی رمیده
گر پای به در مینهم از نقطه شیراز ره نیست تو پیرامن من حلقه کشیده
با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد رفتیم دعاگفته و دشنام شنیده
روی تو مبیناد دگر دیده سعدی گر دیده به کس بازکند روی تو دیده
«آهنگساز و تکنواز تار: حسین علیزاده / دستگاه ابوعطا» شاعر: سعدی
پس همین كه شب عاشورا نزدیك شد حضرت امام حسین علیه السلام اصحاب خود را جمع كرد، حضرت امام زین العابدین علیه السلام فرموده كه من در آن وقت مریض بودم با آن حال نزدیك شدم و گوش فرا داشتم تا پدرم چه میفرماید، شنیدم كه با اصحاب خود گفت: ثنا میكنم خداوند خود را به نیكوتر ثناها و حمد میكنم او را بر شدت و رخاء، ای پروردگار من سپاس میگذارم ترا بر اینكه ما را به تشریف نبوت تكریم فرمودی، و قرآن را تعلیم ما نمودی، و به معضلات دین ما را دانا كردی، و ما را گوش شنوا و دیده بینا و دل دانا عطا كردی، پس ما را از شكرگزاران خود بگردان...
پس فرمود: اما بعد، همانا من اصحابی با وفاتر و بهتر از اصحاب خود نمیدانم و اهل بیتی از اهل بیت خود نیكوتر ندانم، خداوند شما را جزای خیر دهد و الحال آگاه باشید كه من گمان دیگر در حق این جماعت داشتم و ایشان را در طریق اطاعت و متابعت خود پنداشتم اكنون آن خیال دیگر گونه صورت بست لاجرم بیعت خود را از شما برداشتم و شما را به اختیار خود گذاشتم تا بهر جانب كه خواهید كوچ دهید و اكنون پرده شب شما را فرو گرفته شب را مطیه رهوار خود قرار دهید و بهر سو كه خواهید بروید چه این جماعت مرا می جویند چون به من دست یابند بغیر من نپردازند.
چون آن جناب سخن بدینجا رسانید برادران و فرزندان و برادرزادگان و فرزندان عبدالله جعفر عرض كردند: برای چه این كار كنیم آیابرای آنكه بعد از تو زندگی كنیم؟ خداوند هرگز نگذارد كه ما اینكار ناشایسته را دیدار كنیم.
و اول كسی كه به این كلام ابتدا كرد برادرشان عباس بن علی علیه السلام (قمر بنی هاشم) بود، پس از آن سایرین متابعت او كردند و بدین منوال سخن گفتند.
شب عاشورا، امام حسین علیه السلام تنها از خیمه خود بیرون آمد و برای شناسایی به طرف بیابان رفت و به بررسی بلندها و گوداها و فراز و نشیبهای بیابان پرداخت، نافع بن هلال می گوید: من پشت سر امام به راه افتادم (تا اگر از ناحیه دشمن به او آسیب برسد از او دفاع کنم) امام فهمید و به من فرمود: برای چه بیرون آمده ای؟ عرض کردم: «از اینکه تنها بیرون رفتی پریشان شدم چرا که لشکر این طاغوت، در همین نزدیکی است.» امام فرمود: برای بررسی فرازها و گودالهای این بیابان آمده ام، تا هنگام حمله دشمن و حمله ما، میدان و کمینگاههای میدان را بشناسم.
و نیز در شب عاشورا امام حسین علیه السلام برادرش عباس (ع) و فرزندش علی اکبر را با سی سواره و بیست پیاده برای آب آوردن (به سوی فرات) فرستاد، آنها در شرائط بسیار خطرناک رفتند و آب آوردند، امام به یاران فرمود: «برخیزید و از آب بنوشید و وضو بسازید و غسل کنید و لباسهای خود را بشوئید تا کفن شما باشند».
هنگام سحر شب عاشورا، امام حسین علیه السلام اندکی خوابید و بیدار شد، و به حاضران فرمود: در خواب دیدم، سگانی به من روی آوردند تا مرا بدرند، در میان آنها سگی دو رنگ دیدم که از همه بر من سخت تر بود، و گمان دارم کشنده من از میان دشمن، مردی مبتلا به پیسی است، باز در عالم خواب رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم را با جمعی از اصحاب دیدم، فرمود: «ای پسرک من، تو شهید آل محمد هستی، و اهل آسمانها از آمدن تو شادی می کنند و امشب افطار تو در نزد من باشد، تاخیر مکن، این فرشته ای است که از آسمان فرود آمده تا خون تو را بگیرد و در شیشه سبزی نگهدارد».
این خوابی را که دیده ام حاکی است که اجل نزدیک است و بدون شک هنگام کوچ کردن فرا رسیده است...
مشک برداشت که سیراب کند دریا را رفت تا تشنگی اش آب کند دریا را
آب روشن شد و عکس قمر افتاد درآب ماه می خواست که مهتاب کند دریا را
تشنه می خواست ببیند لب او را دریا پس ننوشید که سیراب کند دریا را
کوفه شد علقمه، شق القمری دیگر دید ماه افتاد که محراب کند دریا را
تا خجالت بکشد سرخ شود چهره آب زخم می خورد که خوناب کند دریا را
ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس تا درآغوش خودش خواب کند دریا را
آب مهریه ی گل بود و الا خورشید در توان داشت که مرداب کند دریا را
کاش روی دل خشکیده ما آن ساقی عکسی از چشم خودش قاب کند دریا را
روی دست تو ندیده ست کسی دریا دل چون خدا خواست که نایاب کند دریا را
«آهنگساز: حسین علیزاده/رهبرارکستر: فرهاد فخرالدینی/تکنواز نی: جمشید عندلیبی/دستگاه نوا» شاعر: حمیدرضا برقعی
Copyright © 2010 Delgoft. All Rights Reserved

| .1389. |
| .1388. |
| .1387. |
| .1386. |
| .1385. |
| .1384. |
Yahoo ID
شمارنده بازدیدکنندگان
|
|