
معاشران گره از زلف یار باز کنید شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید
رباب و چنگ به بانگ بلند میگویند که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
نخست موعظه پیر صحبت این حرف است که از مصاحب ناجنس احتراز کنید
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
وگر طلب کند انعامی از شما حافظ حوالتش به لب یار دلنواز کنید
شاعر: حافظ
بازم یه شب یلدای دیگه داره از راه می رسه؛ یلدا و هندوانه و آجیل مشکل گشاش، یلدا وکرسی های گرم و قصه های مادربزرگش، یلدا و فال های حافظ و شب نشینی شب طولانیش...
الان اگه بازم بخوام از خالی بودن جای آدمها کنار سفره ها و خاطرات خوش تجدید ناپذیرش بگم بعضی از خواننده های دلگفت ممکنه بگن که از این حرفای تکراری خسته شدن، اما آخه فکر کن که یه روزی مادربزرگی داشتی که سالها مثل نخ تسبیح عامل وحدت و کنار هم بودن تک تک اعضای خانواده بوده و حالا دیگه نیست که کنارش شب یلدا داشته باشی و اعضای خانوادت هر کدوم گوشه ای از دنیا دنبال آرزوهاشون باشن، تصور کن رفقای گرمابه و گلستانی داشتی که هر سال کنارشون میگفتی و میخندیدی و کنار آتیش چله لحظه هات رویایی می شدن و امسال هر کدومشون به دلیلی از کنارت پراکنده شدن و از همه مهمتر فرض کن عزیزی از جون ارزشمندتر داشتی که گرمای دستش دلخوشی سرمای زمستونت بوده و صدای نفساشو با طپش قلبت میزون می کردی و امسال دیگه نیست که خنده هاش دلتو ببره و شیطنت هاش قهوه تلخ زندگیتو شیرین کنه، اینجوری بازم میتونی از زیبایی مهتابش بگی؟ بازم حسشو داری که بگی خوشی با فال حافظش؟ بازم دست و دلت میره که از مزه آجیل و هندوانش تعریف کنی؟! شاید هم اون وقت به هر که طرف رو کنی در و دیوار همه عالم رو پر از غم ببینی و دلت بخواد از غصه بترکه...
خیلی ها این غم ها رو دیدن و درک کردن و حرف دل گفت رو می فهمن و عده ای هم اصلا با این غمها غریبن و هیچوقت از این غصه ها نداشتن؛ من از این عده به خاطر غم دائمی کلام دل گفت و این آهنگ غمگینش عذر خواهی میکنم و از خدا میخوام همیشه کنار اونهایی که دوسشون دارن توی شبای یلدای عمرشون بهترین لحظه هارو داشته باشن و برای بقیه هم از خدا چیزای خوب بخوان...
شبی با خیال تو همخونه شد دل نبودی ، ندیدی چه ویرونه شد دل
نبودی ، ندیدی پریشونیامو فقط باد و بارون شنیدن صدامو
غمت سرد و وحشی به ویرونه میزد دلم با تو خوش بود و پیمونه میزد
نه مرد قلندر ، نه آتش پرستم فقط با خیالت شبا مست مستم
الهی سحر پشت کوهها بمیره خدا این شبا رو از عاشق نگیره
نه یک شب که هر شب دلم بیقراره میخواد مثل بارون بباره بباره
شب مرد تنها پر از یاد یاره پر از گریه تلخ بی اختیاره
شب مرد تنها ، شب بی تو مردن شب غربت و دل به مستی سپردن
شبای جوونی چه بی اعتباره همه اش بیقراری ، همه اش انتظاره
«آهنگساز: فریدون خوشنود / خواننده: ابراهیم حامدی» شاعر: لیلا کسری
روزهای قشنگیه، هر روز بارون یا برف آسمون تهرانو زیبا می کنه، با اینکه ممکنه یاد روزهای خوب سالهای گذشته دل آدمو خون کنه اما باز هم لذتی توی دیدن قشنگیهاش هست که وصف ناپذیره؛ سردی هواش، بخار نفسش، رقص بارونش،صدای ملایم ریزش برفش، سنگینی سکوت شبهاش ، همه و همه لبریز از زیبایی و عظمتند، برای من که پر از راز و رمزه،پر از خاطره تلخ و شیرین،پر از شکوهه ،امیدوارم برای شما هم زیبا باشه...
شعر این یادداشت یه غزل "بارانی" از معاصر شاعر و نام آشنای کشورمونه، براش آهنگی گذاشتم که مطمئنم خیلی از خوانندهای عزیزم اونو شنیدن و باهاش کلی خاطره دارن، خوشحال میشم اگه برای شما هم خاطره انگیز باشه...
با همه بی سر و سامانی ام باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه توفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم آماده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت خوبترین حادثه می دانی ام
حرف بزن ابر مرا باز کن دیرزمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست تشنه یک صحبت طولانی ام
ها... به کجا می کشی ام خوب من؟ ها... نکشانی به پشیمانی ام
«آهنگساز و تکنواز پیانو: فریبرز لاچینی» شاعر: محمدعلی بهمنی
پانزدهمين نمايشگاه بين المللی الکترونيک، کامپيوتر و تجارت الکترونيکی پاییز 88 تهران دیروز به کار خودش خاتمه داد و رفت تا یک سال بعد؛ و از اونجا که مشتری ثابت این نمایشگاه بودن یک همراه و همپای خوب لازم داره که بجز فکر و سلیقه، از لحاظ رشته تحصیلی یا شغلی هم باهات بخونه، من هم بر خلاف میل عمیقم به دیدنش، متاسفانه نتونستم برم ببینمش، ولی امروز وقتی داشتم از اتوبان چمران که حالا دیگه خلوت شده بود میگذشتم با خودم گفتم بهتره مقداری از راهو پیاده برم و یه سری هم به باقی مونده نمایشگاه بزنم. اونجا کارکنان و مسئولین غرفه هایی رو دیدم که مشغول جمع آوری وسایل و تجهیزاتشون از نمایشگاه بودن. فضای غریب و خالی و باد سرد اونجا منو یاد نمایشگاه سیزدهم انداخت؛ یاد آخرین باری افتادم که به این نمایشگاه رفتم، اون روز از همه دنیا دلم پر بود و پریشون و بی هدف از خونه بیرون زده بودم و پرسه زنان به راهی می رفتم که انگار منو به خودش می خوند و من، گیج و مبهوت مثل طلسم شده ها به سمت هدفی می رفتم که خودم هم نمیدونستم کجاست، پس از مدتی تک و تنها خودمو میون جمعیت زیاد بازدید کننده ها پیدا کردم بی اونکه حتی بدونم چرا اونجام،اما دقایقی بعد که معجزه آسا سینه به سینه به اون کسی برخوردم که مدتها نگاه چشمای درشتش حسرت دقیقه ها و ثانیه هام شده بود، تازه فهمیدم حکمت این پرسه زنی ها و کشیده شدن ها چی بوده، اما چه دیدار تلخ و سختی... جالبتر از همه اینجاست که حالا که دارم به فضای سرد و خاموش نمایشگاه نگاه می کنم از ته دلم حس میکنم که حتی تلخی و سختی اون دیدار هم برام یه رویای محال شده و تنها آرزوم حالا اینه که یک بار دیگه حتی همون یک دیدار تلخ برام تکرار بشه که حافظ میگه "اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم" ...
چه دنیای عجیبیه،اینکه هر روز ممکنه به وضعی دچار بشی که بدترین وضع دیروزت حسرت امروزت بشه و عجیبتر اونکه تو از همه خوشی ها و موفقیت های امروزت که شاید آرزوی خیلی ها باشه دست بکشی و کار و زندگی و خوشی هاتو بگذاری کنار و دنبال یه نگاه آشنا توی یه چشم گیرا بگردی که شاید هیچوقت حتی نوشته هاتو هم نخونه،اینه که دلم خیلی گرفته...
در این میون غم از دست دادن یه عزیز توی خانواده، هر چند با نسبت دور، ممکنه باعث بشه که آدم سر به بیابون بذاره، مرگ چیزیه که سراغ همه موجودات خدا میاد اما چه خوبه زمانی که وقتش میرسه حداقل کسی رو داشته باشی که از رفتنت غصه بخوره و بعد از تو یادت بیفته و دیگرانو هم یادت بندازه تا بگن یادش بخیر و به خاطر خوبیات برات طلب آمرزش و آرامش کنن، نه اینکه اونقدر تنها باشی که حتی کسی رو نداشته باشی که توی بغلش بمیری، چه برسه به اینکه بخواد یادت باشه؛ این چیزیه که دل زنده هارو برای مرده ها میسوزونه... و من تنها کلامی که مناسب این حال دیدم نوای جانسوز استاد بود که شعر زیبای لسان الغیب رو زمزمه می کرد؛ اونقدر غم توی صداش هست که انگار حقیقتا خودش از اعماق وجودش این ابیات رو توی همون لحظات سروده، امیدوارم شما هم خوشتون بیاد...
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
یا بخت من طریق مروت فروگذاشت یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد
شوخی مکن که مرغ دل بیقرار من سودای دام عاشقی از سر به درنکرد
هر کس که دید روی تو بوسید چشم من کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد
من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد
«آهنگساز و تکنواز تار: داریوش پیر نیاکان / آواز: استاد محمدرضا شجریان / دستگاه: شور،آواز کرد بیات» شاعر: حافظ
Copyright © 2010 Delgoft. All Rights Reserved

| .1389. |
| .1388. |
| .1387. |
| .1386. |
| .1385. |
| .1384. |
Yahoo ID
شمارنده بازدیدکنندگان
|
|