لطفا کمی صبر کنید
سایت در حال بارگذاری است.
دل سوخته...

امروزصبح وقتی طبق معمول رفتم پشت پنجره تا طلوع خورشید رو با تمام وجودم حس کنم دیدم هوا حسابی گرفته و بارون پاییز همه جارو خیس کرده، با خودم گفتم انگار دیگه جدی جدی پاییز شده؛ چه بارون قشنگی، اما خب از اونجا که دیدن اشک دیگران معمولا باعث ایجاد حس همدردی میشه، زل زدن به اشک آسمون اونم توی این هوای سرد آدمو به دنیای افکاری می بره که خیلی شاد نیستن، گاهی هم ممکنه یاد آدمهایی می افتی که باهاشون زیر همین بارونا خاطره داشتی، شایدم یاد خودت بیفتی که چه بلاهایی زیر همین بارون سرت اومده و به خاطر بارون اون اتفاق ها به نظرت شاعرانه و زیبا رسیدن...

به هر حال امیدوارم وقتی بارون می باره همیشه یکی باشه که باهاش قدم بزنیم، زیر بارون درختارو تماشا کنیم، زیر بارون از صدای خش خش برگا زیر پاهامون لذت ببریم که اگه اون آدم نباشه ممکنه پاییز با همه زیباییش هیچ لطفی برامون نداشته باشه...

غزل زیر هم یکی از یادگاری های دوران خوب گذشته هستش که توش سعی کردم از سبک عامیانه تری برای نوشتن استفاده کنم،امیدوارم خوب شده باشه...

            کاش ميشد دستاتو باز تو دست خسته ام بذاری                             

                                                  بشنوی قلب منو، سر روی سينه ام بذاری

کاش می شد باز با نگات چشمای من بارونی شه                                       

                                                   با يه بوسه، گل روی کوير گونه ام بذاری

کاش می شد بازم برام حرفای زيبا بزنی                                                 

                                                       خنده شادی روی لبهای بسته ام بذاری

کاش می شد مثل قديم وقتی که بارون می گرفت                                         

                                                 روی شونه هات جايی برای گریه ام بذاری

کاش می شد يه بار ديگه بهم بگی "دوست دارم"                                      

                                                   مرهمی رو دل پرغم و شکسته ام بذاری

کاش می شد آخر اين قصه ما قشنگ بشه:                                               

                                                       قدمای نازتو باز توی خونه ام بذاری

دل عاشقم داره از غم دوريت می سوزه

کاشکی حرمتی واسه اين دل سوخته ام بذاری

«آهنگساز: کیوان ساکت / تکنواز تار: سهیل حکمت آرا»                              شاعر: محمد بدیعی

نوشته شده در تاریخ چهار شنبه 1388/08/27 - ساعت 12:29 توسط محمد بدیعی با موضوع اشعار نویسنده
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (6)

و بعد از رفتنت...


 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم.

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی؟

نمی دانم چرا، شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا، تا کی، برای چه؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار

 کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته چشمان زیبای توام

برگرد

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان ِ وَهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.

«آهنگساز: فریبرز لاچینی»                                                               شاعر: مریم حیدرزاده

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1388/08/19 - ساعت 08:41 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (4)

صبح رستاخيز...

پاییز یا خَزان نام یکی از چهار فصل سال است.

پاییز از نظر ستاره‌شناختی بین دو نقطهٔ اعتدال پاییزی و انقلاب زمستانی است. از نظر گاهشماری هجری خورشیدی، در روز یکم مهر آغاز می‌شود و تا پایان آذر ادامه می‌یابد.

بر پایه تقویم میلادی فصل پاییز در اصل در نیمکره شمالی جهان در حدود ۲۳ سپتامبر (۱ مهر) و در نیمکره جنوبی پیرامون ۲۱ مارس (۱ فروردین) آغاز می‌شود. همچنین زمان پایان آن در نیمکره شمالی ۲۱ دسامبر (۳۰ آذر) و در نیمکره جنوبی ۲۱ ژوئن (۳۱ خرداد) است.

هرچند بخاطر مسائل عملی آغاز پاییز را در تقویم‌ها اول سپتامبر در نیمکره شمالی و اول مارس در نیمکره جنوبی قرار داده‌اند. پایان آن را نیز به ترتیب اول دسامبر و اول ژوئن مقرر کرده‌اند.

به هنگام پاییز بسیاری از انواع گیاهان برگ‌های خود را از دست می‌دهند و به اصطلاح خزان می‌کنند. دمای هوا نیز در فصل پاییز تا اندازه زیادی پایین‌تر از تابستان است. در پاییز، روزها کوتاه تر و شب ها طولانی تر می‌شوند. در بخش هایی از جهان در این فصل میزان بارش زیاد تر می‌شود.

کلمه انگلیسی autumn (پاییز) از کلمه فرانسوی "automne" گرفته شده است و استفاده از آن برای نام این فصل از قرن شانزدهم میلادی رایج شد. نام fall هم که در آمریکای شمالی برای این فصل استفاده می‌شود احتمالاً از عبارت fall of the leaves (برگ ریزان) گرفته و خلاصه شده است.

روز اعتدال پاییزی را در ایران از دیرباز جشن می‌گرفته‌اند. این جشن که در روز مهر از ماه مهر برگزار می‌شود جشن مهرگان نام دارد.

«دانشنامه آزاد ویکیپدیا»

بالاخره پاییز تهران هم رسید، هوا سرد شد و بارون پاییزی زمین رو نمناک کرد، روزها کوتاه شدن و خورشید زود غروب می کنه، کلاغها پهنه دلگیر آسمونهارو پر می کنند،برگهای زرد درختها پیاده روها رو می پوشونند و آدمها فارغ از زیبایی خش خش برگها زیر پاهاشون هر کدوم به دنبال کاری می دوند. پاییز فصل شاعرها و عاشقاس، فصل آدمایی که چیزی رو گم کردند،فصل وصل ها و خاطره ها، فصل جدایی ها و دلتنگی ها، اما پاییز برای من همیشه یاد آور غم بوده و هست،یاد آور روزهای قشنگی که با آدمایی زیر بارون قدم زدم که الان جز یه خاطره تلخ از هیچ کدومشون اثری تو تنهاییم نمونده و همین بغض دردناک گهگاه گلومو میجوه و مرور خاطرات روزهاش حقیقتا تا پای جنون عذابم میده...

پاییز که میاد  بیشتر از هر چیزی و هر کسی دلم برای خودم تنگ میشه،برای سادگی هام،برای پاکی هام،برای عاشقی های پاکی که بدست ناپاک ترین آدمای روزگار مچاله شد و از خاطراتم حسرت و از مهرم نفرت و از خودم "داغون" رو ساخت...

 حالا پاییز که اومده منم و تنهایی، منم و خاطره هایی که تو تک تک کوچه پس کوچه های این شهر ساخته شدن، منم و صندلی های  خالی تک تک پارک ها و کوه ها و کافی شاپ هایی که اگر جون داشتن حکایت ها داشتن از روزهای پاییزی که توشون با عزیزانی راه رفتم و اشک ریختم و عاشقی کردم، منم و درختای سرو پارک ساعی، منم و دریاچه پارک ملت،منم و ولیعصر و درختای چنار بارون زدش، منم و چند تا نامه و چندین تا کادو و چند صد تا حرف دل منظوم، حرف دل هایی که اسمشون میشه شعر و روزگار آدمها رو شرح میده، شعر هایی که قبلا یه سایت جدا برای خودش داشت اما حالا که "دل گفت" حسابی پا گرفته قصد دارم کم کم از شعرای خودم هم استفاده کنم و هر از گاهی بسته به اوضاع و احوالم شعری از یادگاری های اون زمان توی سایت بذارم،این غزل هم به یاد همون روزاست، به یاد عزیزی که اونو هم دست خودخواهی یه نامرد از من جداش کرد اما درشتی چشمای قشنگش، پاییز 84 و شهر گرمسار رو تا ابد برام موندگار کرد، امیدوارم ارزش نوشتن داشته باشه... 



روزهايم بی تو بی روح و ملال انگیز شد                  رفتی و با رفتنت پاییز در پاییز شد


تار ِ جان فرسوده شد از ترکش مضراب درد      زخمه های عشق تو بر پیکرم خونریز شد


یاد کردم از بهار خلوت رویایی ات                        خاطرم با یاد تو سبز و عبیر آمیز شد


یاد داری آنکه گفتی با منی تا انتها؟!              اشک ها با اين سخن از دیده ام سرریز شد


بعد از آن من ماندم و تکرار بغض فصل ها         صبر بی سامانی ام در حسرتت لبریز شد


بس که در محنت سرایم مانده ام بی همنفس    مسلک دل بی حضورت دوری و پرهیز شد


برگ ریزی دیگر آمد بی تو و هر شامگاه             بر من آسیمه سر چون صبح رستاخیز شد


«آهنگساز : بهزاد میرخانی / تکنواز ویولون: ارسلان کامکار»                                                           شاعر: محمد بدیعی

نوشته شده در تاریخ یک شنبه 1388/08/10 - ساعت 17:37 توسط محمد بدیعی با موضوع اشعار نویسنده
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (6)




Copyright © 2010 Delgoft. All Rights Reserved