
وعشق حس غریبیست...
درست همان هنگامی که فکر می کنی دنیای بی انتهای رویاهایت به پایان رسیده و گلبرگهای خوشرنگ امیدت، همگی به دست تندباد سخت سرنوشت به یغما رفته است، چنان بی خبر و ناخوانده به روزنه های باورت نفوذ می کند که بی آنکه بدانی و بخواهی مسحور نگاه غریبه ای می شوی که گویی در پشت گوی های آتشین چشمانش لحظه های زندگی ات می سوزند و خاکستر می شوند، دلباخته پژواک نفس هایی می شوی که گویا تپش های قلب اسیر تورا به شمارش کشیده اند،لحظه های سال گونه ات را یک به یک در انتظار گام های آمدنش سپری می کنی و قطره قطره وجودت را به سان آبی گوارا در پای نهال نوپایش می فشانی... شعر می خوانی و شاعر می شوی؛ پای می کوبی و دست افشان می شوی، درخت ها و کوه ها و دشتها و بیابانهای بی رنگ دیروز، همگی رنگ هستی بر خود میگیرند و به رقص می آیند،همه چیز شاد است،همه چیز سبز است،همه چیز زیباست،آری عاشق شده ای...
اما افسوس که "عشق زمینی" چشمه ایست که از اوج قله های دوری و نا کامی آب می خورد و به مردابی در بیابان وصال ختم می شود؛ درست زمانی که سیب ممنوعه "رسیدن" را از درخت پر بار و نجیبش چیدی و عطر گیرای شیرینش مشامت را نوازش داد، رویای دلنشینش به کابوسی سهمگین مبدل می شود، گویی خواب خوشی بود که با پلک به هم زدنی، چون حباب از سر لحظه هایت پریده است، کشتی با شکوه امیدت با موجی از نفرت در هم می شکند و ناگاه خود را در شبی تاریک و میان امواج خروشان "جدایی" یکه و تنها، در آستانه غرق شدن می یابی و آنگاه اگر بخت بلند یاری ات کند و بتوانی تن رنجور احساست را از نکوهش صخره ها و سنگ ها، خسته و نیمه جان به ساحل برسانی،سحرگاهان باز خود را در جزیره کوچک و غمناک "تنهایی" اسیر می یابی...
باز تو می مانی و راهی نرفته، تو می مانی و حسرت روزهای رفته ، قاب عکسی پر از حرفهای نگفته، تار مویی بر روی شانه ای جا مانده، و خطی به رسم یادگار برای دلی تنگ... و آهی و اشکی و نگاهی و فریاد سکوتی تلخ و طولانی...
این حکایت تکراری سالیان من است و این "دل گفت" کهنه رفیق آهنگها و شعر ها و درد دلهای نگفتنی من، تنها شکاف کوچکی که بر روی دیوار سرد بی اعتمادی بین من و هستی پیرامونم باقی مانده، روزنه نوری که هر از گاه طعمه شیادان و دست آویز تاراج بد خواهان می شود و باز این منم که یکه و تنها رستم گونه به جنگ اژدهای چند سر طمع این دشمنان دوست نما رفته ام و به زبان زر و به زور قانون، این دفتر کوچک چهار ساله بی زبان را از کام دیوان بیرون کشیده ام ! (Whois of Delgoft)
آری، به همه دوستان و آشنایان و همدلان بگویید "دلگفت" دوباره پا بر جاست و پس از شش ماه درگیری و کشمکش بر سر میزبانی و نام دامنه ام،این بار دیگر به کلی خیال خود را از بابت این مسائل راحت نموده و پس از ثبت تمام و کمال آن به نام خود، تا مدتی مدید آن را به میزبانی بهترین و پر آوازه ترین و (البته گران ترین) میزبان وب ایران "ایران هاست" سپرده ام. باشد که به یاری دوستان و نظرات پرمهرشان باز چراغ خانه اش روشن و پر فروغ گردد.
چه می شد گر دل آشفته من به شهر چشم تو عادت نمی کرد
و ای کاش از نخست آن چشمایت مرا آواره غربت نمی کرد
چه زیبا بود اگر مرغ نگاهت میان راز چشمان تو می ماند
تو می ماندی و او هم مثل یک کوچ ز باغ دیده ات هجرت نمی کرد
تمام سایه روشن های احساس پر از آرامش مهتابیت بود
ولیکن شاعر آیینه ها هم به خوبی درک این وسعت نمی کرد
زمانی که تو رفتی پاکی یاس خلوص سبز گلدان را رها کرد
چه زیبا بود اگر از اولین گام نگاهم با دلت صحبت نمی کرد
تو پیش از آنکه در دل پا گذاری تمام فال هایم رنگ غم داشت
ولی تو آمدی و بعد ازآن دل بدون چشم تو نیت نمی کرد
هجوم لحظه های بی قراری مرا تا عمق یک پرواز می برد
وجز با آسمان دید گانت دلم با هیچ کس خلوت نمی کرد
نگاهم مثل یک مهاجر به دنبال حضورت کوچ می کرد
به غیر از انتظارت قلب من را کسی این گونه بی طاقت نمی کرد
تو می ماندی کنار لحظه هایم ولی این شادمانی زود می رفت
و تا می خواست دل چیزی بگوید تو می رفتی و او فرصت نمی کرد
دلم از پشت یک تنهایی زرد نگاهش را به چشمان تو می دوخت
ولی قلب تو قدر یک گل سرخ مرا به کلبه اش دعوت نمی کرد
و حالا انتهای کوچه شعر منم با انتظاری مبهم و زرد
ولی ای کاش جادوی نگاهت غزل های مرا غارت نمی کرد
«نوازنده سه تار: امیر حسین سام / آهنگساز و نوازنده پیانو: سینا جهان آبادی» شاعر: مریم حیدرزاده
Copyright © 2010 Delgoft. All Rights Reserved

| .1389. |
| .1388. |
| .1387. |
| .1386. |
| .1385. |
| .1384. |
Yahoo ID
شمارنده بازدیدکنندگان
|
|