لطفا کمی صبر کنید
سایت در حال بارگذاری است.
بیا ،كه بی‌تو...


بود آیا كه خرامان ز درم بازآیی؟                       گره از كار فروبسته ما بگشایی؟

نظری كن، كه به جان آمدم از دلتنگی               گذری كن، كه خیالی شدم از تنهایی

گفته بودی كه بیایم، چو به جان آیی تو          من به جان آمدم، اینك تو چرا می‌نایی؟

بس كه سودای سر زلف تو پختم به خیال        عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی

همه عالم به تو می‌بینم و این نیست عجب         به كه بینم؟ كه تویی چشم مرا بینایی

پیش ازین گر دگری در دل من می‌گنجید        جز تو را نیست كنون در دل من گنجایی

جز تو اندر نظرم هیچ كسی می‌ناید       وین عجب تر كه تو خود روی به كس ننمایی

گفتی: از لب بدهم كام عراقی روزی          وقت آن است كه آن وعده وفا فرمایی

***

بیا، كه بی‌تو به جان آمدم ز تنهایی               نمانده صبر و مرا بیش ازین شكیبایی

بیا، كه جان مرا بی‌تو نیست برگ حیات            بیا، كه چشم مرا بی‌تو نیست بینایی

ز بس كه بر سر كوی تو ناله‌ها كردم                بسوخت بر من مسكین دل تماشایی

ز چهره پرده برانداز، تا سر اندازی                  روان فشاند بر روی تو ز شیدایی

«خواننده: استاد محمدرضا شجریان / همنوازی سنتور: منصور صارمی / دستگاه: همایون»                  شاعر: عراقی

نوشته شده در تاریخ جمعه 1387/07/26 - ساعت 04:23 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (7)

شبی در اوج...

شب گذشته آخرین شب کنسرت پاییز 87 استاد محمدرضا شجریان بود، شبی به یاد ماندنی در کنار مادر و جمعی از عزیزترین دوستان و همراهانم،در تالار بزرگ وزارت کشور. این کنسرت نیز توسط گروه چهارده نفره شهناز همراهی شد، همان سیزده دلاوری که استاد را در کنسرت تابستان همراهی کردند با اضافه شدن خانم "سحر ابراهیم" که قانون نواختند. مهمانان ویژه شب آخر کنسرت استاد نیزعبارت بودند از "همایون" فرزند ایشان، همسر استاد،عروس استاد و نیز خواننده گرامی "عبدالحسین مختاباد" که همگی در ردیف اول قرار گرفتند.

این کنسرت این بار با تقییراتی نسبت به کنسرت قبل اجرا شد،این تغییرات از نظر دستگاهی جا به جا شدن ترتیب دستگاه های شور و همایون با یکدیگر و اضافه شدن بخش دشتستانی و تغییر نوع دستگاه در چند آواز بود و از نظر ترکیب سازها تغییرات شامل اضافه شدن سه ساز جدید و تغییر در ترتیب همراهی سازها و نیز تغییر در ترکیب نواختن آنها می شد. به انضمام معرفی ساز اختراعی استاد با نام "صراحی" که از خانواده ویولن و در اندازه آلتوی آن که به شکل یک پیمانه چوبی طراحی شده و سازی آرشه ای و بمخوان سنتی محسوب می شد و نیز معرفی سنتوری بسیار جالب و ویژه با طیف وسیعی از نتها و شکل کاملا متفاوتی در ساخت که آن هم توسط استاد طراحی و ساخته شده بود که در نوع خود بی نظیر بود.

شیر بیشه آواز ایران، بلبل خوش الحان دلهای عاشقان استاد محمدرضا شجریان علی رغم تمامی انتقاداتی که به ایشان وارد شده بود این بار هم استادانه نغمه سرود، خیلی بهتر و زیباتر از همه آنچه از یک هنرمند آن هم با این سن و سال بر می آمد، با حنجره ای پولادین و صدایی به نرمی حریر و اوج خوانی هایی با وسعت بالا که تنها از یک استاد تمام عیار بر می آمد، بدون اغراق استاد بار دیگر ثابت کردند که همانند جوانی هنوز بر اوج قله آواز ایستاده اند.

سخن کوتاه کرده و در ادامه به بخش زیبا و غم فزایی از این کنسرت می پردازیم که بی شک حال دل خود ما هم بود،غمی که گویی درمانی بر آن نیست و تا دنیا دنیاست با ما خواهد ماند...

 

پسندی خوار و زارم تا کی و چند؟          پریشون روزگارم تا کی و چند؟

دل و جان باری ار باری نگیری             گری سربار بارم تا کی و چند؟

 

               فلک در قصد آزارم چرایی                       گلم گر نیستی خارم چرایی

توکه باری ز دوشم بر نداری                     میون بار سربارم چرایی

 

               دلا چونی دلا چونی دلا چون              همه خونی همه خونی همه خون

ز بهر لیلی سیمین عذاری            چو مجنونی چو مجنونی چو مجنون

 

               غمم غم بی و غمخوار دلم غم            غمم هم مونس و هم یار و همدم

غمم نهله که مو تنها نشینم                  مریزا، بارک الله، مرحبا غم

«کنسرت پاییز 87 استاد محمد رضا شجریان/آهنگساز: مجید درخشانی/دستگاه: آواز دشتی،دشتستانی»        شاعر: بابا طاهر

نوشته شده در تاریخ چهار شنبه 1387/07/24 - ساعت 08:46 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (2)

دوست داشتن از عشق برتر نیست...

چند وقت پیش بعد از مدتها دوباره گذارم بر کتاب "هبوط در کویر" از دکتر شریعتی اوفتاد و برای چندمین و چندمین بار آن را از نظر گذراندم، سپس به صورت اتفاقی توجهم به بخشی جلب شد که این روزها نقل محافل دختران و پسران جوان شده ،آن هم جایی است که دکتر اشاره به تفسیر عشق و دوست داشتن دارد که در صفحه 327 کتاب خود می گوید:

"دوست داشتن از عشق برتر است: عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نا بینایی،پیوندی از سر نابینایی، اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال، عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد..."

این بحث را دکتر تا چهار صفحه ادامه داده و همچنان بر سر عشق کوفته و به دوست داشتن پر و بال داده و خدا نکند که یک نوجوان فارغ از همه جا و بی عمق و دنبال بهانه، یک بار یا در یک محفل دوستانه یا در یک کتاب رمانتیک مدرن با این جمله مواجه شود که "دوست داشتن از عشق برتر است"،همین کافیست که تمام مبانی فلسفه و حکمت را در یک مخلوط کن بزرگ بریزد وبا تناول کردن آن یک شبه فیلسوف شود و با بوق و کرنا به همگان اعلام دارد که این است که من همه را فقط دوست داشته ام و هیچگاه از بیماری خطرناک عشق دم نزده ام، ببینید،دکتر شریعتی بزرگ! هم در کتاب خود(که اصلا نمیداند کدام کتاب است) به این جمله حکیمانه من رسیده،باورتان نمیشود؟! بروید مطالعه خود را بیشتر کنید...

خوب،بهانه خوبیست،فقط بزرگی اسم کسی که آن را نوشته دهان خیلی ها را خواهد بست،اما آیا این بهانه آن میشود که ما بگوییم و بنویسیم که "آی مردم از این پس عاشق نشوید و به دوست داشتن قناعت کنید؟" برای پاسخ به این سوال به عنوان یک شاگرد کوچک از مکتب مولانا و یک مرید کوچکتر از مریدان محضر استاد الهی قمشه ای نکاتی را یادآوری می کنم که بیانشان برای درک این گفتار دکتر ضروری به نظر میرسد:

1- درک جملات دکتر شریعتی نیاز به آشنایی کامل با افکار ایشان و خواندن کامل آثار ایشان دارد و خواندن تنها این جمله از کتاب ایشان برای درک مقصود و منظور ایشان کافی نیست، حداقل کمترین چیزی که فهمیدن این جملات به آن نیازمند می باشد این است که همین کتاب (هبوط در کویر) را از اول تا آخر مطالعه کنیم و بعد اگر خواستیم ادای فیلسوفان را در آوریم؛ دکتر در گوشه گوشه این کتاب و همچنین باقی آثارشان به اهمیت و زیبایی و شکوه عشق معترف اند و تقریبا هیچ کجای دیگر چندان بحثی از دوست داشتن به میان نیاورده اند،علت تناقض ظاهری گفته های ایشان برای تازه کاران دقیقا ناشی از شناخت ناکافی آنها از دکتر است، دوست داشتنی که دکتر در این فصل از کتاب کویر به آن می پردازد به هیچ عنوان دوست داشتن امروزی و سطحی رایج نیست و عشقی هم که دکتر از آن سخن به میان آورده به هیچ وجه عشق حضرت حافظ نیست،بلکه دوست داشتنی که در نظر دکتر شریعتی ازعشق برتراست صورتی والاتر از همان عشقی است که در حقیقت وجود دارد، نه اینکه چند نوع عشق داشته باشیم،که عشق حقیقی به دلیل سرچشمه الهی واحدی که از عزل داشته یکتاست،اما مراتب آن متفاوت است، خواندن بی مطالعه این جملات از کتاب به مانند پریدن از کلاس دوم ابتدایی به دانشگاه است؛ زیرا بی هیچگونه توضیحی برای اهل معرفت روشن است که این جملات استاد در تفسیر همان عشق والای حضرت حافظ گفته شده و در حقیقت تشویقی برای رسیدن به مراتب عالی تر عشق "حافظ گونه" است تا نهی از عشق،در واقغ دکتر شریعتی با بیان عامیانه تر جامعه را از عشق های توخالی و پوچی که گرفتار آن شده اند به سوی عشق حقیقی دعوت می نماید که به واقع این گونه دوست داشتن با این معنای خاص واین تفاسیر به مراتب دشوار تر و والاتر از عشق های کور و غریزی و هوسناک است و دوست داشتن به معنای عام و رایج به هیچ عنوان شامل این بحث نمیشود.

2- سخن عشق از جمله سخن ها جداست،همچنان که به قول مولای روم "علت عاشق ز علت ها جداست"،اگر ما خودمان توان عاشق شدن و عاشق ماندن را نداریم نمیتوانیم به عشق خرده بگیریم، به نظر میرسد مشکل آنجاست که ما به محض اینکه علاقه ای در قلب خود به موجودی حس می کنیم برآن نام عشق می گذاریم و به محض آنکه این علاقه درونی امیال درونی مارا سیراب نمیکند مشکل را در خود عشق می جوییم، اینجاست که دکتر این را عشق کور و عشق والای حقیقی را "دوست داشتن" تفسیر کرده؛ و نیز با اندکی تامل در در متن زندگی همه عارفان و شاعران و عاشقان بزرگ تاریخ می توان دریافت "عشق حقیقی" (یا به قول دکتر" دوست داشتن") در تمامی آنها به یک سری مصادیق خاص و واحد اشاره دارد، در واقع می خواهم بگویم عشق حقیقی در نگاه همه عاشقان حقیقی یکسان است، اما با درجات متفاوت.

3- دوست داشتن خاصی که دکتر از آن سخن گفته درجه ای از مراتب همان عشق حقیقی است که حضرت حافظ فرموده،برای بهتر درک کردن این موضوع بهترین روش بهره جستن از چشمه های حقیقی و کهن عشق است،کتب خواجه عبدالله انصاری،مولانا و عطار ونیز اشعار نظامی و سعدی و حافظ و وحشی وعراقی وغیره می توانند راهگشای خوبی در این زمینه باشند،مصادیق عشق حقیقی در اندیشه تمامی این بزرگان تقریبا یکسان است،یعنی تقریبا همه ایشان معشوقی زمینی را خطاب قرارداده و با دستمایه قرار دادن و رشد و تکامل این شیدایی به معشوق الهی متصل گردیده اند،یعنی همه این عاشقان آگاه یا ناخودآگاه رسیدن به معشوق را پلی برای رسیدن به عشق الهی دانسته و در راه وصال معشوق پایدار و صبور بوده و غم و ناملایمات و سختی های راه را با رضایت و میل تمام به جان می خرند و از هیچ تلاشی فروگذار نمی کنند،ایشان براورده ساختن خواسته های معشوق را سرلوحه زندگی خویش قرار داده و در این مسیر تمامی منافع و امیال خویشتن را زیر پا می گذارند،غرور و خودخواهی و منت و توقع و چشمداشت در مرام این عاشقان نیست،جهت عشق همه عشاق حقیقی در جهت کمال و پیشرفت و زیبایی است نه در جهت زوال و زشتی و تباهی و در نهایت آخرین مصداق مشترک عشق حقیقی در دیدگاه تمام عشاق حقیقی گم شدن و فنا شدن در معشوق و جان یافتن در معشوق الهی است.

خوب،با این تفاسیر آن "عشق" یکتا و یگانه ای که در جای جای شعر و تاریخ و ادبیات کهن ما و حتی فرهنگ دیگر سرزمین ها وجود دارد تناقضی با تعریف "دوست داشتن" خاص دکتر شریعتی ندارد،آنچه موجب آن شده که دکتر اینگونه بنویسد توصیف شخصی و دلبخواهی ما از علاقه های شدید و کور و ناگهانی ای است که گاهی به اشتباه به آنها نام عشق میدهیم،اینکه بگوییم "دوران آن عشق ها گذشته" یا "این ها فقط تعریف عشق الهی است" یا "کسی دیگر خریدار این حرفها نیست" توجیه عاشق نشدن نمیشود،بهتر آن است که با مطالعه بیشتر آثار بزرگانمان،ابتدا دیدگاه خودمان را نسبت به عشق اصلاح کنیم تا مقوله عشق،از علاقه و ارادت و میل و هوس تفکیک شود،آنگاه جایگاه خود را در این میان مشخص کنیم.پس فیلسوفان جوان و محترمی که ماهی خود را از این آب گل آلود گرفته اند بدانند که دوست داشتنی که مد نظر آنهاست با دوست داشتن والایی که دکتر شریعتی از آن سخن می گوید زمین تا آسمان تفاوت دارد،بهتر است برای عاشق نشدن بهانه های فیلسوفانه دیگری پیدا کنند...

در انتها ضمن پوزش از سخنرانی و نیز توضیح برخی واضحات،از حوصله خوانندگان گرامی ام تشکر می کنم و باقی کار را به کلام دل انگیز استاد می سپارم که چه خوش نقل کرده اند:

"گرت آسودگی باید برو عاشق شو ای عاقل"

همواره عاشق و پایدار و امیدوار باشید.

گرم بازآمدی محبوب سیم اندام سنگین دل

گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گل

 

ایا باد سحرگاهی گر این شب روز می‌خواهی

از آن خورشید خرگاهی برافكن دامن محمل

 

گروهی همنشین من خلاف عقل و دین من

بگیرند آستین من كه دست از دامنش بگسل

 

ملامتگوی عاشق را چه گوید مردم دانا

كه حال غرقه در دریا نداند خفته بر ساحل

 

ز عقل اندیشه‌ها زاید كه مردم را بفرساید

گرت آسودگی باید برو عاشق شو ای عاقل

«آواز: استاد محمدرضا شجریان/ همنوازی تار:بهروز همتی / دستگاه: ماهور»                       شاعر: سعدی

نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 1387/07/18 - ساعت 06:31 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (9)

خسروی دلهای عاشقان (ویژه نامه میلاد استاد شجریان)

لبخند زدی و آسمان آبی شد           شبهای قشنگ مهر مهتابی شد
پروانه پس از تولد زیبایت             تا آخر عمر غرق بی تابی شد

و خداوند استاد را بر ما ارزانی داشت؛ او آمد تا خورشید آسمان آواز این سرزمین شود، او آمد تا خسروی دلهای عاشقان گردد، مانند همیشه جمله ای در خور او ندارم جز اینکه:

«محمد رضا»

شصت و هشتمین بهار زندگیت مبارک !

مرا چشميست خون افشان ز دست آن کمان ابرو

جهان بس فتنه خواهد ديد از آن چشم و از آن ابرو

 

غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی

نگارين گلشنش روی است و مشکين سايبان ابرو

 

تو کافردل نمی‌بندی نقاب زلف و می‌ترسم

که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو

 

اگر چه مرغ زيرک بود حافظ در هواداری

به تير غمزه صيدش کرد چشم آن کمان ابرو

 

«آواز: استاد محمدرضا شجریان / دستگاه: آواز بیات ترک»                                           شاعر: حافظ

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1387/07/01 - ساعت 22:26 توسط محمد بدیعی با موضوع ویژه نامه
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (7)




Copyright © 2010 Delgoft. All Rights Reserved