لطفا کمی صبر کنید
سایت در حال بارگذاری است.
دریا...


8 سال بود ندیده بودمش،هنوز همان قدر زیبا بود،به همان بزرگی و آرامی... گاه خروشی جزئی،شاید از دلتنگی بود؛ نیلگون که نبود،اما همچنان تهمت نیلگونی را بر صورت خاکستری اش به دوش می کشید، هنوز با سنگدلان همجوارش در گفتگو بود بلکه راضی شان کند که به راه او بیایند، گرچه تجربه ثابت کرده بود که  صبر او روی تمامی سنگدلان را کم می کند گاه با آرمش،گاه با کمی تندخویی...


با او چقدر حرف مانده بود بر دلم از فراز این سالها، چه عشق ها و چه خاطرات و چه اشک ها که برایش نگفته بودم، ده روز سفر کافی نبود، برای درد دل ده سال لازم است،روزها در آغوشش رها می شدم و شبها با عطر دلنوازش انتظار سحر را می کشیدم، شبی بی خبر به سراغش رفتم،حتی خشمگینش هم دوست داشتنی بود،با اینکه در زورآزمایی شبانه بارها مرا در دل شب با تمام قدرت به سنگها کوبید و سراپا خونینم ساخت باز هم از مهمان نوازیش قدردانی کردم؛ یک روز هم  که آرام بود از او خواستم مرا با خود به دوردستها ببرد و او هم با سخاوت تمام اجابتم کرد و مرا تک و تنها تا آنجا برد که دیگر هیچ کس را جز او نمیدیدم... چه روزهای شیرینی، مدتها بود صدای استاد شجریان را در آغوش او نشنیده بودم، به توصیه "درویش" این هم میسر شد... چه اشک ها که نریختم و چه رازها که نشنیدم...


شاید جای خوبی برای گفتن این بخش از حرفهایم نباشد اما مدتی است به این نتیجه رسیده ام که من حتی لیاقت عشق استاد را هم ندارم؛ عاشقی را شمع کرد و بس،پروانه بودن کار سختی نیست،لحظه ای سوختن و سرشار از عشق شدن آسان است، شمع شدن و سر تا پا شعله بودن است که مرد می خواهد... اگر عاشقی به همین گفتن باشد که همه عاشقند... من جه کردم در این عشق؟ هیچ... چه اثری از خود گذاشتم؟ هیچ...  کدام تلاش من برای دیدارچهره به چهره به معشوق به ثمر نشست؟ هیچ... جز این بود که عاشقان کهن خواب و خور و جان و مال را در طلب معشوق خویش به باد می سپردند و دست افشان و پای کوبان به منزل معشوق میشتافتند؟! عاشقان در طلب معشوق خویشتن را شهره آفاق میسازند،آنوقت خداوندگار آوازحتی نام مرا نمیداند، من عاشقم؟؟؟ من حتی در خود یاری آن نمیبینم که بتوانم روزی چشم در چشم یار بگویم که میپرستمش؛ بپرسد چه در چنته داری؟ بگویم هیچ... چه کردی برای دیدارم؟ هیچ... چه هستی؟ هیچ... نه،هرگز لیاقت این عشق با من نیست...


یکی از نکاتی که در سفر برایم روشنتر شد این بود که معشوق های "این جهانی" (که استاد جزوشان نیست) همه شبیه به همند؛ برخی خوبتر،اما حتی بهترینشان ناز را آموخته است؛ شیوه دلربایی و بی اعتنایی می داند، شیوه ظلم و عذاب را با نمره عالی گذرانده است و در نتیجه هرچه نزدیک روی دورتر میشوی و انتهای تمام شوریدگی ها و ایثارها و عاشقی های یک عاشق، خاکسار شدن و بی وفایی دیدن و جدایی و ناکامیست...


چندی پیش درویشی گفت: "عاشق بودن را از معشوق بودن دوست تر میدارم" فکر که می کنم میبینم درست می گفت! اصلا عشق دو سویه به مزاج بسیاری خوش نمی آید؛ در آنکه عشق و عاشقی  توقع و چشمداشت نمیشناسد شکی نیست اما به هر حال معشوق خوب بودن هم هنریست که هر کسی جنبه و توان آن را ندارد، واقعا سخت است معشوق باشی و شکنجه نکنی؛ سخت است معشوق باشی و آزار ندهی، سخت است معشوق باشی و دلزده نشوی و خدا نکند که معشوق، خود عاشقی ناکام باشد (یارب مباد آنکه گدا معتبر شود...) باری... آنها که عمری فقط عاشقی کرده اند در یادآوری گذشته خویش سخت فراموشکارند،عادت به "پرستیده شدن و دل نشکستن" ندارند؛ برای آنها "فقط عاشق ماندن" به هر قیمتی کافیست...


اما چه معشوقیست استاد؛ صبورانه به اشک  و ناله ات گوش فرا میدهد بی آنکه خسته و دل آزرده شود؛ درد دلت را می گوید بی آنکه ذره ای از حال درونت را گفته باشی؛ شور می آفریند،غم می افکند،دل میرباید؛ حرف میزند؛ نکته می گوید،نصیحت می کند و در مقابل هیچ نمی خواهد... در"همنوا با بم" وقتی می گفت "بیتو بسر نمیشود" به چشمان هر که نگاه می کردی معشوقش را در پس پرده چشمش می دیدی، گویی از زبان استاد به دل همه معشوقهای گیتی راه هست،هر کس در خیالش صنم خود را خطاب قرار داده بود، شاید به نظر اغراق بیاید اما در آن میانه هر چه فکرمی کردم در نظرم این ابیات یادآورهیچ موجودی جز خود استاد نبود،به که جزخود او میشد گفت "بیتو بسر نمیشود"؟ چه کسی جز او لیاقت "خمر من و خمار من" داشت؟ به کدامین معشوق بگویی "خواب من و قرار من"؟ آری؛ صنم من فقط خود او بود!


القصه که سفر شمالی ده روزه ما با آوای ملکوتی استاد به اوج خود رسید و چنان ناگهانی در اوج  تمام شد که پس از سه روز هنوز تمام شدنش را باور نکرده ام،چه زود گذشت،چه کوتاه بود، انگار استاد را در ساحل جا گذاشته ام؛ انگار هنوز آنجا ایستاده و"راز دل" میخواند،انگار هنوز هوای "فریاد" دارد... استاد نازنینم،شاه شمشاد قدانم، خسروی سیمین دهنانم هنوز شب ها با آن چهره ماه مانندش در خواب مرا به آغوش دریا می خواند،چه دلتنگم،به خدا دیگر اشکی برایش در چشم ها نمانده، کاش خون رگها لایقش بود...



اشک مهتاب

 

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

همه دریا از آن ما کن ای دوست


دلم دریا شد و دادم به دستت

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

 

***

کنار چشمه ای بودیم در خواب

تو با جامی ربودی ماه از آب

 

چو نوشیدیم از آن جام گوارا

تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب


***

 

تن بیشه پر از مهتاب امشب

پلنگ کوه ها درخواب امشب


به هر شاخی دلی سامون گرفته

دل من در تنم بی تابه امشب


«خواننده: استاد محمدرضا شجریان / آهنگساز: حسن یوسف زمانی / دستگاه: شور»      شاعر: سیاوش کسرایی

نوشته شده در تاریخ چهار شنبه 1387/05/23 - ساعت 06:58 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (10)




Copyright © 2010 Delgoft. All Rights Reserved