
پس از لحظه های دراز
بر درخت خاکستری پنجره ام برگی رویید
و نسیم سبزی تار و پود خفته مرا لرزاند
و هنوز من
ریشه های تنم را در شنهای رویاها فرو نبرده بودم
که به راه افتادم
پس از لحظه های دراز
سایه دستی روی وجودم افتاد
و لرزش انگشتانش بیدارم کرد
و هنوز من
پرتو تنهای خودم را
در ورطه تاریک درونم نیفکنده بودم
که به راه افتادم
پس از لحظه های دراز
پرتو گرمی در مرداب بخ زده ساعت افتاد
و لنگری آمد و رفتش را در روحم ریخت
و هنوز من
در مرداب فراموشی نلغزیده بودم
که به راه افتادم
پس از لحظه های دراز
یک لحظه گذشت
برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد
دستی سایه اش را از روی وجودم برچید
و لنگری در مرداب ساعت یخ بست
و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
که در خوابی دیگر لغزیدم
سهراب سپهری
دوباره پاییز مهربان هزار رنگ به پایان رسید، و باز شب بلند یلدا و آغاز زمستان و شبهای یخزده و تاریک، و بازهم خالی ماند جای کسانی که عزیزند کنار سفره یلدا، فال حافظ بدون یار چون بهار بدون گل است و شیرینی سفره یلدا در کام عاشق دور از محبوب، چونان زهر تلخ و جان سوز...
اولین باران پاییزی امسال تهران پانزدهم مهرماه بارید و اولین برف زمستانی دیروز در آخرین روزهای پاییز، پس چه پاییز پر مهر و سخاوتمندی بود؛ اما نه برای من، که پاییز امسال همه دنیارو به من بخشید اما دوباره از من پس گرفت؛ انگار باز می خواست نشونم بده که من هنوز لیاقت بهترینها رو ندارم، گله دارم از پاییز، گله دارم از یلدا...
شعر و آهنگ این یلدا رو هم که به رسم و آیین پیشین "دل گفت" مثل خود شب یلدا طولانی و مفصله تقدیمش می کنم به همه اونایی که دلشون کنار سفره های رنگین و دلچسب یلدا با خانواده هاشون گرمه و هنوز یاری تو قلبشون هست که با یادش از حافظ ره جویی کنن ایشالا که مارو هم تو دعاهاشون یادشون نره...
گر چشم دل بر آن مه آیینه رو کنی سیر جهان در آینه روی او کنی
خاک سیه مباش که کس بر مگیردت آیینه شو که خدمت آن ماه رو کنی
جان تو جلوه گاه جمال آنگهی شود که آیینه اش به اشک صفا شستشو کنی
خواب و خیال من همه با یاد روی توست تا کی به من چو دولت بیدار رو کنی؟
دل بسته ام به باد به بوی شبی که زلف بگشایی و مشام مرا مشکبو کنی
خون می چکد ز ناله بلبل در این چمن فریاد از تو گل که به هر خار خو کنی
درمان درد عشق صبوری بود ولی با من چرا حکایت سنگ و صبو کنی
اینجاست یار گم شده گرد جهان مگرد خود را بجوی سایه اگر جستجو کنی
امیر هوشنگ ابتهاج
شبی که آوای نی تو شنیدم چو آهوی تشنه پی تو دویدم
دوان دوان تا لب چشمه رسیدم نشانه ای از نی و نغمه ندیدم
تو ای پری کجایی؟ که رخ نمی نمایی از آن بهشت پنهان،دری نمی گشایی
من همه جا پی تو گشته ام از مه و مهر نشان گرفته ام
بوی تو را ، ز گل شنیده ام دامن گل از آن گرفته ام
تو ای پری کجایی؟ که رخ نمی نمایی از آن بهشت پنهان،دری نمی گشایی
دل من سرگشته توست نفسم آغشته توست
به باغ رویاها چو گلت بویم در آب و آیینه چو مهت جویم
تو ای پری کجایی؟
در این "شب یلدا" ز پی ات پویم به خواب و بیداری سخنت گویم
تو ای پری کجایی؟
مه و ستاره درد من می دانند که همچو من پی تو سرگردانند
شبی کنار چشمه پیدا شو میان اشک من چو گل وا شو
تو ای پری کجایی؟ که رخ نمی نمایی از آن بهشت پنهان، دری نمی گشایی
«گوینده : فخری نیكزاد»
«خواننده: حسین قوامی / آهنگساز: همایون خرم / دستگاه: همایون» شاعر: امیر هوشنگ ابتهاج
چون خواب ناز بود که باز از سرم گذشت نامهربان من که به ناز از برم گذشت
چون ابر نوبهار بگریم در این چمن از حسرت گلی که ز چشم ترم گذشت
منظور من که منظره افروز عالمی ست چون برق خنده ای زد و از منظرم گذشت
آخر به عزم پرسش پروانه، شمع بزم آمد ولی چو باد به خاکسترم گذشت
دریای لطف بودی و من مانده با سراب دل آنگهت شناخت که آب از سرم گذشت
منت کش خیال تو ام کز سر کرم همخوابه شبم شد و بر بسترم گذشت
جان پرورست لطف تو ای اشک ژاله، لیک دیر آمدی و کار گل پرپرم گذشت
خوناب درد گشت و ز چشمم فرو چکید هر آرزو که از دل خوش باورم گذشت
صد چشمه اشک غم شد و صد باغ لاله داغ هر دم که خاطرات تو از خاطرم گذشت
خوش سایه روشنی است تماشای یار را این دود آه و شعله که بر دفترم گذشت
امیر هوشنگ ابتهاج
*****
آری گذشت... بسان نسیمی خوش بر روی برکه ای خاموش، به مانند اشکی سوزان بر گونه ای تبدار، چونان خواب شیرین نیمروز بر بستری از پر مرغان دریایی... او گذشت و من، این طفل سرا پا هراس عجول و مشتاق، ناگهان دستانش را رها شده یافتم و دوباره کودکی شدم گمگشته در پهنه شلوغ بازار مکاره دلالان عشق و طراران دل؛ دیگر هیچ نشانی از مناظر زیبا و عوالم فریبا نبود، هر چه بود با او بود و بی او هیچ نبود؛ چه خوش باورانه دست در دست او ره در بازار می پوییدم وچه معصومانه سرمست از شوق می شدم، دریغ که یک لحظه غفلت برای یک عمر کافیست... و چه کوتاهند روزهای روشن و گرم وصال و چه بلندند شبهای تاریک و سرد فراق، گویی بر سراسر عمر عشاق پاییز خیمه زده است...
هـر کجا گـل کرد داغی بـر دل دیوانه سوخت
این چراغ بی کسی تا سوخت در ویرانه سوخت
عالـم از خاکستـر ما مـوج ســاغر می زنــــــد
چشـم مخمـور که ما را این قدر مستانه سوخت
مژده وصل تو شــــد غارتگـر آسـایشــــــم
آب در چشمـم همـان شیرینی افسانه سوخت
داغ دل شد رهنـــمای کوه و هــامـون لاله را
سر به صحرا میزند هرکس متاع خانه سوخت
آرزوهـا در نفـس خـون کـرد استغنــــــای دل
نــاله در زنجیــر از تمکیـن این دیوانه سوخت
من فدای طایـریم بیـــــدل که در گلـزار شـوق
چـون شـرار از گرمی پــرواز بی تابانه سوخت
«آواز: استاد علیزضا افتخاری / آهنگساز: مهرداد پازوکی» شاعر: بیدل دهلوی
یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر میدهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند؛ پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد...
دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز و مشک آهوان نرمش نمی کند؛ پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم...
سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند؛ پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق...
و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار...
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان؛ و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد؛ سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست،عشق کار پهلوان است ای پسر...
آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود.
(تقدیم به استاد شجریان)
آتش عشق تو در جان خوشتر است جان ز عشقت آتشافشان خوشتر است
هر كه خورد از جام عشقت قطرهای تا قیامت مست و حیران خوشتر است
تا تو پیدا آمدی پنهان شدم زانكه با معشوق پنهان خوشتر است
درد عشق تو كه جان میسوزدم گر همه زهر است از جان خوشتر است
درد بر من ریز و درمانم مكن زانكه درد تو ز درمان خوشتر است
مینسازی تا نمیسوزی مرا سوختن در عشق تو زان خوشتر است
چون وصالت هیچكس را روی نیست روی در دیوار هجران خوشتر است
خشك سال وصل تو بینم مدام لاجرم در دیده طوفان خوشتر است
همچو شمعی در فراقت هر شبی تا سحر عطار گریان خوشتر است
«خواننده: استاد محمدرضا شجریان / همنواز آواز: داریوش طلایی / دستگاه: نوا» شاعر: سعدی
Copyright © 2010 Delgoft. All Rights Reserved

| .1389. |
| .1388. |
| .1387. |
| .1386. |
| .1385. |
| .1384. |
Yahoo ID
شمارنده بازدیدکنندگان
|
|