
بالاخره هر ارتباط و هر عشقی یه دورانی داره، هر چقدرم سخت کوش و پر تلاش باشی نمیشه به زور کسی رو عاشق کرد یا حتی نظر و علاقه کسی رو با اصرار و تمنا جلب کرد یا تغییر داد، البته من منکر نقش ایثار و پشت کار نمیشم اما تا وقتی طرف آدم نخواد واقعا هیچ چیز تغییر نمی کنه، درسته آدم حسرت عشقشو رو می خوره، درسته خاطرات قشنگ گذشته یک لحظه هم دست از سر عاشق بر نمیداره اما ادامه دادن راه بی نتیجه عشق یک طرفه هم، نتیجه ای جز شکست بیشتر و تحقیر و تنفر روز افزون نداره، خصوصا اگه دل طرف مقابل جای دیگه باشه...
در مورد ما که همیشه روزگار عکس جهت خودش چرخید، همیشه دست رو چیزایی گذاشتیم که یا اونقدر بد بودن که ارزش انتخاب نداشتن یا اونقدر خوب که دیگری انتخابشون کرده بود، همیشه کسانی که آینده ای باهام نداشتن عاشقم شدن و کسانی که آیندمون با وجودهمدیگه ضمین می شده ازم فرار کردن، خیلی وقتا قدر شناس چیزای کوچیکی بودم که اصلا ارزش قدر شناسی نداشتن و خیلی وقتا هم قدر جیزای خیلی مهم و بزرگی رو ندونستم که می دونم دیگه تا آخر دنیا به دستشون نخواهم آورد... درسته که من همیشه خواستم برای طرف های مقابلم بهترین باشم و همیشه هم سعی کردم با یه قلب پاک و مهربون به کسایی که دوستشون داشتم ثابت کنم هنوز دوران عشقای شیرین و فرهاد تموم نشدن اما خیلی وقتا هم روزگار چنان بازی های پیچیده ای رو سر راهم قرار داده که نتونم راه درستو از اشتباه تشخیص بدم و همه چیزو خراب کردم، آره، آدما گاهی هم باید بپذیرن که بعضی وقتا هم همه چیز تقصیرندونم کاری های خودشونه...
و حالا... دوباره همه چیز تموم شد و من باز هم تنهام، گرچه همیشه تنها بودم اما این دفعه فکرمم تنهاست، دارم سعی می کنم با همه خاطرات خوب و بد گذشته خداحافظی کنم و یه قصه جدیدو تو زندگیم بسازم، نمیدونم با کی و چه طور، فقط می دونم باید مثل همیشه فقط و فقط به خودم تکیه کنم و خودم به خودم کمک کنم، چون من تنهای تنهام و هیچ یار و یاوری جز خدا موقع مشکلات با من نیست...
تو این چند روز گذشته هم اونقدر مشکل داشتم که هر کدومش واسه یه ایل کافی بوده، مشکلات کاری، درسی، خانوادگی، فکری... کی فهمید؟ کدوم یکی از این همه اطرافیانی که ادعای عشق و علاقشون به من دنیارو پر کرده کمکم کردن؟ همه تا وقتی گرفتار یا غمگینن و یا بهم نیاز دارن دورمو پر می کنن و نیازشون که تموم میشه میرن و پشت سرشونم نگاه نمی کنن، از دانشجوها و شاگردام گرفته تا دوستا و آشنا ها... برای همین میدونم حالا هم باید خودم دست به کار شم، نمیذارم این بار هم تنهایی کمرمو بشکنه، قصه جدید زندگیمو پیدا می کنم و از نو شروع می کنم... فقط امیدوارم خدا کمکم کنه...

آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود
نقش عشق و آرزو از چهره دل شسته بود عکس شیدایی در آن آیینه سیما نبود
لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود
در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت گرچه روزی همنشین جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف گوهر اشکی که من می خواستم پیدا نبود
بر لب لرزان من فریاد دل خاموش بود آخر آن تنها امید جان من تنها نبود
جز من و او دیگری هم بود اما ای دریق آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود
«خواننده: استاد غلامحسین بنان / آهنگساز: همایون خرم / دستگاه: بیات اصفهان» شاعر: ابوالحسن ورزی
(ضمنا وبلاگ شعرهای خودم هم به روز رسانی شد)
Copyright © 2010 Delgoft. All Rights Reserved

| .1389. |
| .1388. |
| .1387. |
| .1386. |
| .1385. |
| .1384. |
Yahoo ID
شمارنده بازدیدکنندگان
|
|