لطفا کمی صبر کنید
سایت در حال بارگذاری است.
بهترين خاطره...

دستش تو دستم بود، توی راه دوری بودیم، چه خوشحال بودم از اینكه حالاحالاها به مقصد نمیرسیم، چقدر اصرار كرده بودم تا بهم افتخار همراهیمو بده، چقدر تلاش كردم تا دست همیشه داغشو تو دستم بذاره، چقدر به ویولونی كه هیچوقت نشد تو دستش ببینم حسودی كرده بودم... حیف كه داشتم رانندگی می كردم و از طرفی هم از دوستاش كه عقب نشسته بودن خجالت می كشیدم و گرنه دلم می خواست تمام راهو به صورت ماهش زل بزنم ،به صورت مهربونی كه همیشه سعی می كرد بی تفاوت جلوه كنه، به چشمهای درشتی  كه هستی من پشتشون میسوخت و خاكستر میشد، چشمایی كه همیشه و هر جا با هر نگاهش بی اختیار قلبم می خواست از سینه كنده شه، تنها جای وجودش كه تا آخر دنیا تو یادم میمونه، چشمهای قشنگی كه فقط  به خاطر من عینكو ازشون برداشته بود تا قشنگ تر بشن... و به لبخند محو و زیركانه همیشگیش  كه بعد از رفتنش به عكسش ماسید و حالا انگار از پشت اون لبخند، به تمام زندگی مسخره من می خنده...

از ضبط ماشین داشت همین آهنگ پخش میشد... اولش فقط  تاب موزون دستای گره خوردمون بود كه با آهنگ پیش می رفت اما بعد زیر لب با صدای استاد بنان هم كلام شدیم و تا آخر آهنگ پیش رفتیم (تا بهار دلنشین آمده سوی چمن...) نم بارون توی اون جاده خشن و گرم و سبزی سبزه هایی كه به طرز عجیبی تو اون بارون لطیف خودنمایی می كردن فضا رو برام چندین برابر پاك تر و عرفانی تر كرده بود، حتی هوا هم  بر خلاف طبیعت نفرینی اون منطقه به شكل قشنگی خوشبو و خنك شده بود،چه روزی بود اون روز...

اون روز تا تونستم آروم تر روندم، چون دلم نمی خواست هیچوقت اون آهنگ  و اون لحظه ها  تموم شه ، دلم نمی خواست هیچوقت به تهران برسیم، چون میدونستم رسیدن برای من یعنی پایان همه چیز، رسیدن یعنی تموم شدن رویا و از خواب بیدار شدن، آخه همیشه رسیدن همین معنی رو می داده...

وای خدای من! هنوزم باورم نمیشه این صحنه یك بار تو بیداری برام اتفاق افتاده... بعد از اون روز خیلی فكر كردم، به اینكه تو زندگیم روزای خوب زیاد داشتم، رویاهای تلخ و شیرین زیاد داشتم،شاید به نظر غیر منطقی برسه اما قسم می خورم كه اون روز حقیقتا قشنگ ترین روز تمام زندگیم بود...

تا حالا خواب این خاطره بی  نظیرو چندین بار دیدم و هر بار هم با اشك از خواب بیدار شدم، بعد از اون روز این آهنگ برام مثل كابوس می مونه، انگار طنین هر نت اون مثل پتك تو سرم می كوبه و گلومو میگیره و بهم نهیب میزنه كه لایق اون رویا ها نبودم... از همه بدتر روحمو به خاطره ای میبره كه میدونم هیچوقت دیگه با هیچكس قابل باز سازی نیست... كاش می شد لحظه هارو متوقف كرد، كاش می شد یه عمر فقط با همین یه لحظه زندگی كرد،كاش،كاش،كاش.. اما رویاها هیچوقت تكرار نمی شن، دستا دیگه هیچوقت به هم گره نمی خورن، تاوان برخی اشتباها تا آخر عمر ادامه دارن ، آره... من مستحق این عذابم، می دونم كه هستم، می دونم...

 

روم به خواب تا مگر تورا به خواب بینم                  كجاست خواب؟ مگر خواب را به خواب بینم

 

 

 

 

 

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن                                   ای بهار آرزو بر سرم سایه فكن

 

چون نسیم نو بهار بر آشیانم كن گذر                           تا كه گلباران شود كلبه ویران من

 

تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان                            تا نسیم از سوی گل آمد بیا دامن كشان

 

چون سپندم بر سر آتش نشان بنشین دمی       چون سرشكم در كنار بنشین نشان سوز نهان

 

بازآ ببین در حیرتم، بشكن سكوت خلوتم               چون لاله تنها ببین بر چهره داغ حسرتم

 

ای روی تو آیینه ام، عشقت غم دیرینه ام      بازآ چو گل در این بهار سر را بنه بر سینه ام

 

 

«خواننده: استاد غلامحسین بنان / آهنگساز: روح الله خالقی / دستگاه: بیات اصفهان»

 

                                                                                                                                      شاعر: بیژن ترقی

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1386/03/15 - ساعت 18:22 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (20)




Copyright © 2010 Delgoft. All Rights Reserved