لطفا کمی صبر کنید
سایت در حال بارگذاری است.
وداع...

 

 

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش


به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش


می برم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ نگاه


شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه


 می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید حال


می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند باد وصال


 ناله می لرزد ، می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من


از تو ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من


بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید


شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید


عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب ، خونین دل


می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

 

                                                                       شاعر: فروغ فرخزاد

نوشته شده در تاریخ شنبه 1385/08/20 - ساعت 19:20 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (4)




Copyright © 2010 Delgoft. All Rights Reserved