
گفتم بهار؟!
خنده زد و گفت:"ای دریغ! دیگر بهار رفته نمی آید"
گفتم پرنده؟!
گفت:"اینجا پرنده نیست.اینجا گلی كه باز كند لب به خنده نیست"
گفتم درون چشم تو دیگر...؟!
-"هرگز نشان ز باده ی مستی دهنده نیست"
-"اینجا به جز سكوت، سكوتی گزنده نیست"
شاعر: حمید مصدق
یعنی چی شد که به اینجا رسیدیم؟ تقصیر کی بود؟ آیا همیشه همه چیز همون جوره که ما فکر می کنیم؟ یا چیزایی هم هست که ما نمی دونیم؟ شاید از نظر دیگران ما هم مقصر باشیم؟ شایدم حرفای دیگران ارزش شنیدن داشته و ما هیچوقت نشنیدیم؟ نمی دونم... من که دیگه حتی به چشمام هم اعتماد ندارم، فقط نمیدونم چرا با وجود این همه خاطره بد از خیلی ها، باز هم با شنیدن این آهنگ دلم گرفت...

سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مكن ای خسته درین بغض درنگ
دل دیوانه تنها دلتنگ
دیدی آن را كه تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنكه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دلآزارترین شد چه دلآزارترین ؟!
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
با غمش باز بمان
سرخ رو با ش ازین عشق و سرافراز بمان
راه عشق است كه همواره شود از خون رنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
شاعر: فریدون مشیری
گاهی فکر می کنم چقدر شرح حال حمید با من نزدیک بوده،راستی چی میشه که آدما اینقدر زود از یادها میرن و فراموش می شن؟ چرا ما آدما فقط وقتی دیگرانو می شناسیم که کارمون پیششون گیره؟ فارغ از اینکه چقدر دل میسوزونه قلبی که مثل باد خاطراتو فراموش می کنه... چه امیدها و آرزوهایی داریم اونوقت چه زود از خاطره ها محو می شیم، چه زود می میریم، چه زود از یادها میریم...
از خاطرات چه شد كه فراموش شد حمید؟
با درد و رنج و غصه همآغوش شد حمید
چون شمع نیمسوخته در رهگذار باد
از خشم پرخروش تو خاموش شد حمید
نی اهرمن به یاد وی و نه فرشته ای
از یاد روزگار هم فراموش شد حمید
بگشای لب بگوی حدیثی ز شور عشق
سر تا به پا به گفته تو گوش شد حمید
با چشم نیم مست تو جای سوال نیست
دانند مرد و زن ز چه مدهوش شد حمید
می گفت : دل به دام شب زلف كی دهم ؟
آخر اسیر صبح بناگوش شد حمید
سودابه وار تهمت بی جا به او مزن
درشعله های قدس سیاووش شد حمید
شاعر: حمید مصدق
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده خلوت این غمكده بالا زد و رفت
كنج تنهایی ما را به خیالی خوش كرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق دراین جان شكیبا زد و رفت
خرمن سوخته ما به چه كارش می خورد؟
كه چو برق آمد و در خشك و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه طوفانی ام اندیشه نكرد
چه دلی داشت خدایا كه به دریا زد و رفت
بود آیا كه ز دیوانه خود یاد كند؟
آن كه زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت كه دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
شاعر: هوشنگ ابتهاج
ای زندگی تن و توانم همه تو جانی و دلی ای دل و جانم همه تو
تو هستی من شدی از آنی همه من من نیست شدم در تو از آنم همه تو
مولانا
امروز استاد شجریان ۶۶ ساله میشه، می خوام بهش بگم مونس همه دورانهای من،استاد عشق و زندگی وآواز: "محمد رضا ": تولدت مبارک...

تنیده یاد تو در تار و پودم
بود لبریز از عشقت وجودم
تو بودم کردی از نابودی و با مهر پروردی
فدای نام تو بود و نبودم
به هر مجلس به هر زندان، به هر شادی به هر ماتم
به هر حالت که بودم با تو بودم
تو بودم کردی از نابودی و با مهر پروردی
فدای نام تو بود و نبودم
اگر مستم اگر هشیار،اگر خوابم اگر بیدار
به سوی تو بود روی سجودم
تنیده یاد تو در تار و پودم
بود لبریز از عشقت وجودم...
شاعر: ابوالقاسم لاهوتی
Copyright © 2010 Delgoft. All Rights Reserved

| .1389. |
| .1388. |
| .1387. |
| .1386. |
| .1385. |
| .1384. |
Yahoo ID
شمارنده بازدیدکنندگان
|
|