
این هم کار زیبایی از خواننده گرامی" حسین فاطمی" که لطف کردند و این شعر قشنگو برامون فرستادند:

آتش نفسا! رقص تو در دود قشنگ است
چون شرم، كز آن مشرق مقصود قشنگ است
با آن همه نازى كه گلاب تو بر افروخت
رسوايى عطر از نفس عود قشنگ است
با زخم مدارا نكن، اين رسم بلا نيست
اين ولوله با زخم نمك سود قشنگ است
گفتى كه خوشم ز آنچه كه فرمود حبيبم
اى بى خبر! او آنچه نفرمود قشنگ است
اى كوزه به دوش! اين همه تأخير روا نيست
گل كن، كه گل تازه لب رود قشنگ است
حسین فاطمی
با تشکر از همه دوستان که با بهترین شکل ممکن به فراخوان سایت پاسخ دادند از اینجا به همه دوستان قول می دم که به زودی همه شعراشونو به نوبت در سایت خواهند دید.
حالا برای اثبات حسن نیت به این شعر زیبا که توسط "مسافر تنها" فرستاده شده توجه کنید:

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولی آنقدر مشتاقم
تا گلویم سوتکی باشد به دست کودکی
مشتاق و بازیگوش
که تا یکریز و پی در پی
دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
تا بدینسان بشکند دائم سکوت مرگ بارم را .
دکتر علی شریعتی
فراخوان عمومی
بدین وسیله از تمامی دوستانی که مایلند اشعار مورد علاقه آنها در این سایت با نام خودشان منتشر شود تقاضا می شود که آثار خود را همراه با نام و آدرس ایمیل خودشان ونیز نام شاعر آن اثر، به صورت فایل MS Word ( با پسوند .doc) به آدرس ایمیل نویسنده سایت:
(MBadiee@Gmail.com) ارسال نمایند تا در اولین فرصت ممکن در این سایت به نمایش عموم در آید.
متشکرم
این روزا دل آسمون بد جوری گرفته،هی می خواد گریه کنه اما بازم نمی تونه و گریه ش نیمه کاره می مونه... من وقتی صدای گریه آسمونو می شنوم خودمم گریه ام می گیره؛ علتشم اصلا نمی دونم فقط می دونم دلم برای یه دوست خیلی تنگ شده،دوستی که فکر کنم فقط به اندازه انگشتای دستش تصنیف های استادو شنیده بود و از میون همه اونا فقط ۲-۳ تا آهنگشو واقعا دوست داشت :۱-جان عشاق ۲-مرغ سحر ۳-بارون...
امروز بازم آسمون گریه می کرد و من با شنیدن صدای اشکهاش یاد اون دوست افتادم،سیاوش شمس هم این وسط از فرصت سواستفاده کرد و برای اینکه بیشتر فضارو غمگین کنه از توی ضبط خونه می گفت:"صدای بارون می یاد،نیستی تو این بار پیشم..." اما من فقط به یاد اون دوست خوب زیر لب زمزمه می کردم: ببار ای بارون ببار...
نمی دونم الان کجاست و چیکار می کنه اما اینو می دونم که جاش خیلی خیلی خالیه...
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون...
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون...
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون...
ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون...
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون...
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون...
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون...
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون...
شاعر: محمد علی معلم
این شعر هم از تصنیف های زیبای پدر آواز ایران،استاد شجریانه که برای نوشتنش مناسبتی زیبا تر از امروز (سالروز تولد ۹۷سالگی مرحوم رهی) پیدا نکردم، و واقعا حس می کنم این شعر شرح حال و روز الان خود منه:

یاد ایامی كه در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار
پای آن سرو روان اشك روانی داشتم
آتشم بر جان ولی از شكوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاك بوس درگهی
چون غبار از شكر سر بر آستانی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم
درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم
شاعر: محمد حسن معیری
...نه،کلمات نمی تونه احساسمو اونجور که باید بیان کنه، بهتره جوابشو با آخرین شعر سروده شده توسط "شاعر کوچه های عشق و دلتنگی" بدم که می تونه جواب کامل و مناسبی باشه:

به پیش چشم من تا چشم یاری می كند دریاست
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست
در این ساحل كه من افتاده ام خاموش
غمم دریا، دلم تنهاست
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست
خروش موج با من می كند نجوا
كه هر كس دل به دریا زد رهایی یافت...
مرا آن دل كه بر دریا زنم نیست
ز پا این بند خونین بركنم نیست
امید آنكه جان خسته ام را
به آن نادیده ساحل افكنم نیست
شاعر: فریدون مشیری

تو رفتی و نفس گرم عاشقان با من
ستاره سوختگانند مهربان با من
به یاد عشق تو تا من ترانه خوان گشتم
جهان و جمله جهان شد ترانه خوان با من
ز بیخ و بن بكند كوه درد و غم این سیل
چنین كه گریه كند چشم آسمان با من
رسد همیشه به فریاد باده نوشان حق
بگفت این سخن آن میر می كشان با من
بساط خویش به جای دگر برم زین شهر
چنین كه گشته عسس سخت سرگران با من
شرار شوق تو در دل نمی شود خاموش
هنوز یاد تو این یاد مهربان با من
دلم گرفت از این لحظه های تنهایی
ترحمی كن و بازآ بمان با من
شاعر: حمید مصدق
دیروز داشتم با خودم فکر می کردم چرا باید زندگیم اینقدر طلاتم داشته باشه؟! جرا تو تمام مراحل زندگیم،حتی تو شاد ترین لحظه ها،باید با دردهای بزرگ و اضطراب های عظیم و گرفتاریهای جور واجور دست و پنجه نرم کنم؟! آخه مگه یه آدمی به سن من باید تو زندگیش این همه تجربه و حادثه داشته باشه؟!... تو همین فکرا بودم که یهو این شعر به ذهنم اومد:
یك شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون اشكی كه بر جانی فتاد
شعله تا سرگرم كار خویش شد
هر نی ای شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت: كاین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟
گفت آتش بی سبب نه افروختم
دعوی بی معنیت را سوختم
زان كه می گفتی نی ام با صد نمود
همچنان در بند خود بودی كه بود
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
شاعر: مجذوب علیشاه
بدون شک استاد شجریان معجزه بی نظیر دوران ماست که خوانندگان سنتی فعلی ما اکثرشون به نوعی وامدار او و صدای ملکوتیش هستند، گاهی با خودم فکر می کنم که اگه صدای استاد نبود من با شبای تنهایی چطور کنار می اومدم؟... یکی از دوستای عزیزم چند روز پیش ازم پرسید وقتی آهنگای استادو گوش می کنی یاد کدوم معشوق تو ذهنت زنده می شه؟ با خودم گفتم اگر بهش بگم یاد خود استاد بهم می خنده؛ برای همین بهتر دیدم سکوت کنم...
این شعر از اشعار بی همتای مولای بلخه که گفته ميشه آخرين شعر ايشون هست و در بستر بيماری و مرگ خطاب به پسرش سروده شده، كه البته باز هم با صدای استاد برای من معنا پیدا کرد. اجرای این تصنیف تا جایی که من میدونم برای اولین و آخرین بار در آخرین کنسرت استاد در آذرماه سال گذشته انجام شده و هنوزم آلبومش به بازار نیومده، اما من چون من افتخار حضور در اون کنسرتو داشتم دیدم هرچقدرم از زیبایی کار تعریف کنم بازهم حق مطلب ادا نمی شه، برای همین با کسب اجازه از حضرت استاد شعر زيبای اونو پایین قرار دادم تا شیفتگانش ببينن و لذت ببرن، شاید این کار باعث بشه جوونایی که هنوز با استاد آشنایی کافی ندارن بعدها که آلبومش وارد بازار شد تهیه کنن و با آبروی آواز ایران بیشتر آشنا بشن...
رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن
ترك من خراب شبگرد مبتلا كن
ماييم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهي بيا ببخشا خواهی برو جفا كن
ماييم و آب ديده در كنج غم خزيده
بر آب ديده ما صد جای آسيا كن
خيره كشی است ما را دارد دلی چو خارا
بكشد كسش نگويد تدبير خونبها كن
از من گريز تا تو هم در بلا نيفتی
بگزين ره سلامت ترك ره بلا كن
بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق تو صبر كن وفا كن
دردی است غير مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گويم كاين درد را دوا كن
در خواب دوش پيری در كوی عشق ديدم
با دست اشارتم كرد كه عزم سوی ما كن
گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد
از برق اين زمرد هی دفع اژدها كن
بس كن كه بيخودم من ور تو هنرفزايی
تاريخ بوعلی گو تنبيه بوالعلا كن
شاعر: مولانا

این روزا عادت همه رفتن ودل شكستنه
درد تموم عاشقا پای كسی نشستنه
این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه
گردای رو آینه ها فقط غم زندگیه
این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه
مشكل بی ستاره ها یه كم ستاره چیدنه
این روزا كار گلدونا از شبنمی تر شدنه
آرزوی شقایقا یه شب كبوتر شدنه
این روا آسمونمون پر از شكسته بالیه
جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه
این روزا كار آدما دلهای پاك رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به دیگری سپردنه
این روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترین بهانشون از هم خبر نداشتنه
این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفاییه
جرم تمومشون فقط لذت آشناییه
این روزا توی هر قفس یكی دو تا قناریه
شبها غم قناریها تو خواب خونه جاریه
این روزا چشمای همه غرق نیاز شبنمه
رو گونه هر عاشقی چند قطره بارون غمه
این روزا ورد بچه ها بازی چرخ و فلكه
قلبای مثل دریامون پراز خراش و تركه
این روزا عادت گلها مرگو بهونه كردنه
كار چشمای آدما دل رو دیونه كردنه
این روزا كار رویامون از پونه خونه ساختنه
نشونه پروانگی زندگی ها رو باختنه
این روزا تنها چارمون شاید پرنده مردنه
رو بام پاك آسمون ستاره رو شمردنه
این روزا آدما دیگه تو قلب هم جا ندارن
مردم دیگه تو دلهاشون یه قطره دریا ندارن
این روزا فرش كوچه ها تو حسرت یه عابره
هر جا یكی منتظر ورود یه مسافره
این روزا هیچ مسافری بر نمی گرده به خونه
چشای خسته تا ابد به در بسته می مونه
این روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پر زدن و نموندنه
این روزا درد آدما فقط غم بی كسیه
زندگیشون حاصلی از حسرت و دلواپسیه
این روزا خوشبختی ما به پشت مه نبودنه
كار تموم شاعرا فقط غزل سرودنه
این روزا درد آدما داشتن چتر تو بارونه
چشمای خیس و ابریشون همپای رود كارونه
این روزا دوستا هم دیگه با هم صداقت ندارن
یه وقتا توی زندگی همدیگرو جا می ذارن
جنس دلای آدما این روزا سخت و سنگیه
فقط توی نقاشیا دنیا قشنگ و رنگیه
این روزا جرم عاشقی شهر دلو فروختنه
چاره فقط نشستن و به پای چشمی سوختنه
اسم گلا رو این روزا دیگه كسی نمی دونه
اما تو تا دلت بخواد اینجا غریب فراوونه
این روزا فرصت دلا برای عاشقی كمه
زخمای بی ستاره ها تشنه یاس مرهمه
این روزا اشك مون فقط چاره ی بی قراریه
تنها پناه آدما عكسای یادگاریه
این روزا فصل غربت عشق و بیدهای مجنونه
بغضای كال باغچه ها منتظر یه بارونه
این روزا دوستای خوبم همدیگر رو گم میكنن
دلای پاك و ساده رو فدای مردم میكنن
این روزا آدما كمن پشت نقاب پنجره
كمتر میبینی كسی رو كه تا ابد منتظره
مردم ما به همدیگه فقط زود عادت می كنن
حقا كه بی وفایی رو خوب هم رعایت میكنن
درسته كه اینجا همه پاییزا رو دوست ندارن
پاییز كه از راه میرسه پا روی برگاش می ذارن
اما شاید تو زندگی یه بغض خیس و كال دارن
چند تا غم و یه غصه و آرزوی محال دارن
این روزا باید هممون برای هم سایه باشیم
شبا یه كم دلواپس كودك همسایه باشیم
اون وقت دوباره آدما دستاشون رو پل میكنن
دردای ارغوانی رو با هم تحمل می كنن
اگه به هم كمك كنیم زندگی دیدنی میشه
بر سر پیمان می مونن دوستای خوب تا همیشه
شاعر: مریم حیدرزاده
Copyright © 2010 Delgoft. All Rights Reserved

| .1389. |
| .1388. |
| .1387. |
| .1386. |
| .1385. |
| .1384. |
Yahoo ID
شمارنده بازدیدکنندگان
|
|