لطفا کمی صبر کنید
سایت در حال بارگذاری است.
من که باشم

من که باشم خاک و باد و آب و آتش مست اوست   آتش او تا چه آرد بر من و بر خاک و باد

                                                                                                                                                                        مولانا

قسمت نظرات پست قبلی  وبلاگ به طور خیلی جالبی بدون اینکه من خواسته باشم تبدیل شد به یک نظر خواهی عمومی در باره من،و من هم بدون سانسور تمام نظراتو در سایت باقی گذاشتم،اما دوستان دیگه منو خیلی شرمنده کردن و قسمت نظرات پست قبل مملو از ابراز لطف دوستانی شد که منو زیادی بزرگ کردن،خواستم اولا بگم که من هیچ کدوم از اون خوبهایی که دوستان گفته بودن نیستم و این نظرات فقط به علت خوب بودن خودشونه،دوما از همتون خیلی خیلی ممنونم که اینقدر به من لطف داشتید،در ضمن از اینکه ذره ای از اشکالات اخلاقی منو هم بهم گوشزد کردید متشکرم،نهایت سعیمو می کنم که این اشکالاتو کمتر کنم،امیدوارم مثل همیشه کمکم کنید. بازم منتظر نظرات خوبتون هستم.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1384/12/22 - ساعت 23:22 توسط محمد بدیعی با موضوع عمومی
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (3)

گم شدم...

به نظر من خیلی خوبه که آدم خودشو بشناسه یا حداقل سعی در شناخت خودش داشته باشه... خودشناسی روش خوبی برای شناخت نیازها و بر طرف کردن اونهاست و در نتیجه میتونه قدم بزرگی در راه تکامل باشه. عرفا میگن: "خودشناسی پلیست به سوی خدا شناسی". البته بر خلاف اونچه به نظر میآد این کار اصلا ساده نیست و نیاز به مقدمات زیادی داره که توضیحش در حد من نیست... بنا بر این،من هم با این نیت،دست به دامن استاد عرفان و خودشناسی شدم و بر حسب اتفاق به این شعر برخوردم که علاوه بر زیبا بودن، به نظر خودم،حتی شرح حال کاملی از خود من بود (سایه‌ای بودم از اول بر زمین افتاده خوار...) تا نظر شما خوانندگان چی باشه.

 

گم شدم در خود چنان کز خویش نا پیدا شدم

 

شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم

 

 

سایه‌ای بودم از اول بر زمین افتاده خوار

 

راست كان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم

 

 

زآمدن بس بی نشانم وز شدن بس بی خبر

 

گوئیا یكدم برآمد كامدم من یا شدم

 

 

می‌مپرس از من سخن زیرا كه چون پروانه‌ای

 

در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم

 

 

در ره عشقش چو دانش باید و بی دانشی

 

لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم

 

 

چون همه تن دیده می‌بایست بود و كور گشت

 

این عجایب بین كه چون بینا و نابینا شدم

 

 

خاك بر فرقم اگر یك ذره دارم آگهی

 

تا كجاست آنجا كه من سرگشته‌دل آنجا شدم

 

 

چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان

 

من ز تاثیر دل او بی دل و شیدا شدم

                                                                         شاعر: عطار نیشابوری

نوشته شده در تاریخ شنبه 1384/12/13 - ساعت 23:36 توسط محمد بدیعی با موضوع نظر سنجی
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (17)

آیا چه كس...

 

 

ای مهربانتر از من
 با من
در دستهای تو
 آیا كدام رمز بشارت نهفته بود،
 كز من دریغ كردی؟

تنها تویی
 مثل پرنده های بهاری در آفتاب
 مثل زلال قطره بباران صبحدم
 مثل نسیم سرد سحر
 مثل سحر آب
 آواز مهربانی تو با من
 در كوچه باغهای محبت
 مثل شكوفه های سپید سیب
ایثار سادگی است
 افسوس آیا چه كس تو را
 از مهربان شدن با من
 مایوس می كند؟

                                                                           شاعر: حمید مصدق

نوشته شده در تاریخ جمعه 1384/12/12 - ساعت 22:26 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (3)

بی تو بسر نمی شود...

هر کسی که مطالب این وبلاگو دنبال کرده باشه حتما میدونه که محمد با اشعار بی همتای مولانا زندگی می کنه و با صدای استاد شجریان نفس می کشه... این شعرو که باز هم از کارهای مولای عشاق ایرانه ،تقدیم می کنم به همه اونهایی که مثل من،قبله عشقشون پیر بلخه و طریق وصلشون صدای مرغ سحر... و امیدوارم همه عشاقی که این شعرو می خونن،تصنیفشو هم با صدای ملکوتی استاد شنیده باشن و همشون معشوقی داشته باشن که وقت خوندن و شنیدن این اثر، به یادش بیفتن و بتونن با تمام وجودشون به او بفهمونن که: "بی تو به سر نمی شود..."

بی همگان به سر شود، بی تو بسر نمی شود  

 داغ تو دارد اين دلم، جای دگر نمی شود

 

ديده عقل مست تو، چرخه چرخ پست تو

گوش طرب به دست تو، بی تو بسر نمی شود

 

خمر و خمار من توئی، باغ و بهار من توئی

خواب و قرار من توئی، بی تو بسر نمی شود

 

جان ز تو نوش می کند، دل ز تو جوش می کند

عقل خروش می کند، بی تو بسر نمی شود

 

جاه و جلال من توئی، ملکت و مال من توئی

آب زلال من توئی، بی تو به سر نمی شود

 

بی تو اگر بسر شدی، زير جهان زبر شدی

 باغ ارم سقر شدی، بی تو بسر نمی شود 

 

دل بنهند برکنی، توبه کنند بشکنی

اين همه خود تو می کنی، بی تو بسر نمی شود

 

گاه سوی وفا روی، گاه سوی جفا روی

آن منی کجا روی؟!، بی تو بسر نمی شود

 

خواب مرا ببسته ای، نقش مرا بشسته ای

وز همه ام گسسته ای، بی تو بسر نمی شود

 

بی تو نه زندگی خوشم، بی تو نه مردگی خوشم

سر ز غم تو چون کشم؟!، بی تو بسر نمی شود

                                                                                                  شاعر:مولانا 

 

نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 1384/12/04 - ساعت 17:49 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (7)




Copyright © 2010 Delgoft. All Rights Reserved