
این شعر هم از اشعار زیبایی بود که من با نفس گرم استاد شجریان باهاش آشنا شدم.این شعر به زیبایی بیانگر محو شدن عاشق در معشوقشه،به خصوص در شاه بیت غزل که میگه "گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من..." به اوج این مطلب می رسیم. واقعا چه خوبه که عاشق حتی اگر بهترین فرد روزگارش هم باشه،همیشه در مقابل معشوقش افتاده و شکسته باشه، با این روش هر قدر هم معشوق سنگین دل و مغرور باشه،محبت عاشق اثر گذارتر میشه...منتظر نظرات خوبتون در این مورد هستم...

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوقست در جدایی و جورست در نظر
هم جور به كه طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نكنی حكم از آن توست
بازآ كه روی در قدمانت بگستریم
ما را سریست با تو كه گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی ز خاك بیشترند اهل عشق من
از خاك بیشتر نه كه از خاك كمتریم
ما با توایم و با تو نهایم اینت بلعجب
در حلقهایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر میشنویم از تو ای عجب
نه روی آن كه مهر دگر كس بپروریم
از دشمنان برند شكایت به دوستان
چون دوست دشمنست شكایت كجا بریم
ما خود نمیرویم دوان در قفای كس
آن میبرد كه ما به كمند وی اندریم
سعدی تو كیستی كه در این حلقه كمند
چندان فتادهاند كه ما صید لاغریم
شاعر: سعدی
دیشب بعد از یه خواب عجیب و قشنگ، درست وقتی همه چیز می خواست به زیبایی تموم بشه،از خواب پریدم و حسرت پایان خوش خوابم به دلم موند... در اون لحظه تلخ تنها چیزی که به فکرم رسید این شعر بود:

باگريه می نويسم
از خواب
با گريه پا شدم
دستم هنوز
در گردن بلند تو آويخته ست
و عطر گيسوان سياه تو با لبم
آميخته ست
ديدار شد ميسر و...
با گريه پا شدم
شاعر: هوشنگ ابتهاج
این روزا احساس می کنم همه دنیا و موجوداتش دست به دست هم دادند تا برای کارهای من ایجاد مشکل کنن و این در شرایطیه که من تا اونجایی که از دستم بر اومده سعی کردم بدون هیچ چشمداشتی به دیگران کمک کنم و بارهاشونو از رو دوششون بردارم اما انگار نه انگار که من هم آدمم...باز هم دردسر، این بار از نوع درسی...اون هم برای منی که تو دانشگاهمون برای خودم کسی هستم،اسم و رسمی دارم،اما آخه چه فایده؟!؟ کجا این اعتبار به درد خودم خورد؟! این اسم و رسمی که فقط بتونه مشکل دیگرانو حل کنه چه ارزشی برام داره؟!
روز آخر که داشتم از دانشگاه تک و تنها به خونه بر می گشتم خیلی خیلی دلم گرفته بود،داشتم با خودم فکر می کردم اگر من به جای اینکه اینقدر برای نمره ها و کارهای درسی دیگران به اساتید رو انداختم و خواهش کردم و وقت گذاشتم، برای کارهای درسی خودم تلاش کرده بودم و وقت گذاشته بودم،امروز چقدر اوضاعم بهتر از این بود!!! حالا کجان اون دانشجو هایی که همیشه دور و برم بودن و مثل گنجیشک برام جیک جیک می کردند؟! کجان دختر و پسرای دانشجویی که ادعا می کردند اگه دور و برم هستند برای خاطر درساشون نیست؟ حالا تا کارشون باهام تموم شد همشون عین پرنده از کنارم پر کشیدن(البته اشتباه نشه منظورم فرد خاصی نیست،همشونو میگم)
الان مدتهاست که فهمیدم همه همینجورن،نمیشه ازکسی توقع داشت اما آخه چرا هیچوقت برام عبرت نمیشه؟! آخه من که خودم همیشه مشکل گشای دیگران بودم،خودم مشکلات خودمو به کی بگم؟! من برای کی مهم بودم؟! چرا وقتی کار همه با من تموم شد تنهام گذاشتن؟!؟...
چند روز پیش تو این وضع ناجور و با این همه گرفتاری،با وجود همه درس خوندن و دویدن و تلاشی که در طول ترم برای درسام می کنم، برام یه مشکل درسی(واحدی) خیلی بد پیش اومد که شدیدا فکرامو به هم ریخته، اصلا واقعا افسرده شدم! ،هر کاری هم کردم نه کسی به دادم رسید نه کسی تلاشی برام کرد، اون دانشجوهایی که ادعاشون میشد به خاطر خودم کنارم هستن، الان حتی خبر ندارن که من مرده ام یا زنده! ،حتی اگر کاری ازشون بر نمی اومد نموندن به درد دلم گوش کنن! اینه رسم روزگار،هر جقدر هم برای دیگران نقش فرشته نجاتو بازی کنی آخر هیچ فرشته نجاتی برات پیدا نمیشه و تنها میمونی،کوزه گر قصه حقشه همیشه از کوزه شکسته آب بخوره...فکرمی کنم در همچین شرایطی بود که فریدون گفت:
"مشت می کوبم بر در، پنجه می سایم بر پنجره ها..."

مشت می كوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
آی..!
با شما هستم
این درها را باز كنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی ، سر كوهی ، دل صحرایی
كه در آنجا نفسی تازه كنم
آه...!
می خواهم فریاد بلندی بكشم
كه صدایم به شما هم برسد
من به فریاد همانند كسی
كه نیازی به تنفس دارد
مشت می كوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها
محتاجم
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد كند
از شما خفته چند
چه كسی می آید با من فریاد كند ؟
اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود...
قصه نيستم که بگويی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی...
من درد مشترکم
مرا فرياد کن...
درخت با جنگل سخن می گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گويم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه های ترا دريافته ام
با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام
و دست هايت با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گريسته ام
برای خاطر زنده گان
و در گورستان تاريک با تو خوانده ام
زيباترين سرودها را
زيرا که مرده گان اين سال
عاشق ترين زنده گان بوده اند.
دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دير يافته با تو سخن می گويم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دريا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گويد.
زيرا که من
ريشه های ترا دريافته ام
زيرا که صدای من
با صدای تو آشناست.
شاعر: احمد شاملو

من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر ونسیم
من به سرگشتگی آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم می آید
من در این شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترین راز وجود
برگ بید است كه با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا كن
كه بهار دیگر
پاورچین پاورچین
از دل تاریكی می گذرد
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می اندیشی
به بهار دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
و نه یاری دیگر
حیف...
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاك شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا این دریا
پر خواهم زد، خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد.
شاعر: حمید مصدق

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
من می شناختم او را
نام تو راهمیشه به لب داشت
حتی
در حال احتضار
آن دلشكسته عاشق بی نام و بی نشان
آن مرد بی قرار
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود
وگفتگو نمی كرد
جز با درخت سرو
در باغ كوچک همسایه
شبها به كارگاه خیال خویش
تصویری از بلندی اندام می كشید
و در تصورش
تصویر تو
بلندترین سرو باغ را
تحقیر كرده بود
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او پاک زیست
پاک تر از چشمه ای نور
همچون زلال اشک
یا چو زلال قطره باران به نوبهار
آن كوه استقامت
آن كوه استوار
وقتی به یاد روی تو می بود
می گریست
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او آرزوی دیدن رویت را
حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت
اما برای دیدن توچشم خویش را
آن در سرشک غوطه ور، آن چشم پاک را
پنداشت آلوده است و لایق دیدار یار نیست
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
آن لحظه ای كه دیده برای همیشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شاید روزی اگر...
چه؟ او!؟ نه! آه... نمی آید.
شاعر: حمید مصدق

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از كوی تو لیكن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما كردی
تو بمان و دگران ، وای بحال دگران
می روم تا كه به صاحبنظری باز رسم
محرم ما نبود دیده كوته نظران
دلِ چون آینه اهل صفا می شكنند
كه ز خود بی خبرند این زخدا بی خبران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
كاین بود عاقبت كار جهان گذران
شهریارا غم آوراگی و در بدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران
شاعر:شهریار

دل من همی داد گفتی گواهی
كه باشد مرا روزی از تو جدایی
من این روز را داشتم چشم وزین غم
نبودهست با روز من روشنایی
جدایی گمان برده بودم ولیكن
نه چندانكه یكسو نهی آشنایی
به جرم چه راندی مرا از در خود؟
گناهم نبودهست جز بیگناهی
بدین زودی از من چرا سیر گشتی؟
نگارا بدین زودسیری چرایی؟
كه دانست كز تو مرا دید باید
به چندان وفا اینهمه بیوفایی؟
سپردم به تو دل، ندانسته بودم
بدین گونه مایل به جور و جفایی
دریغا دریغا كه آگه نبودم
كه تو بیوفا در جفا تا كجایی
همه دشمنی از تو دیدم ولیكن
نگویم كه تو دوستی را نشایی
نگارا من از آزمایش به آیم
مرا باش، تا بیش ازین آزمایی
مرا خوار داری و بیقدر خواهی
نگر تا بدین خو كه هستی نپایی
شاعر: فرخی سیستانی
Copyright © 2010 Delgoft. All Rights Reserved

| .1389. |
| .1388. |
| .1387. |
| .1386. |
| .1385. |
| .1384. |
Yahoo ID
شمارنده بازدیدکنندگان
|
|