لطفا کمی صبر کنید
سایت در حال بارگذاری است.
احساس...

بسترم
صدف خالی یك تنهایی است
و تو چون مروارید
گردن آویز كسان دگری ...

                                                            شاعر: هوشنگ ابتهاج

نوشته شده در تاریخ یک شنبه 1384/10/25 - ساعت 01:12 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (3)

ماهی...

من فكر می كنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ؛

احساس می كنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می كنم
در هر كنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین؛

آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در بركه های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینك! به سحر عشق؛
از بركه های آینه راهی به من بجو!

من فكر می كنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می كنم
در چشم من
به آبشر اشك سرخگون
خورشید بی غروب سرودی كشد نفس؛

احساس می كنم
در هر رگم
به تپش قلب من
كنون
بیدار باش قافله یی می زند جرس.

آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر کشیدم از آستان یاس:
(( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))

                                                                         شاعر: احمد شاملو

نوشته شده در تاریخ شنبه 1384/10/24 - ساعت 00:34 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (1)

حکایت بیداد عشق...

 

 

 

 

دیگری اینهمه بیداد به عاشق نكند 

 

قصد آزردن یاران موافق نكند 

 

 

مدتی شد كه در آزارم و می‌دانی تو 

 

به كمند تو گرفتارم و می‌دانی تو 

 

 

از غم عشق تو بیمارم و می‌دانی تو 

 

داغ عشق تو به جان دارم و می‌دانی تو 

 

 

خون دل از مژه می‌بارم و می‌دانی تو 

 

از برای تو چنین زارم و می‌دانی تو 

 

 

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز 

 

از تو شرمنده یك حرف نبودم هرگز 

 

 

مكن آن نوع كه آزرده شوم از خویت 

 

دست بر دل نهم و پا بكشم از كویت 

 

 

گوشه‌ای گیرم و من بعد نیایم سویت 

 

نكنم بار دگر یاد قد دلجویت 

 

 

دیده پوشم ز تماشای رخ نیكویت 

 

سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت 

 

 

بشنو پند و مكن قصد دل‌آزرده خویش 

 

ورنه بسیار پشیمان شوی از كرده خویش 

 

 

چند صبح آیم و از خاك درت شام روم؟

 

از سر كوی تو خودكام به ناكام روم؟

 

 

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم 

 

از پیت آیم و با من نشوی رام روم 

 

 

دور دور از تو من تیره سرانجام روم 

 

نبود زهره كه همراه تو یك گام روم 

 

 

كس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد؟ 

 

جان من این روشی نیست كه نیكو باشد 

 

 

از چه با من نشوی یار چه می‌پرهیزی؟ 

 

یار شو با من بیمار چه می‌پرهیزی؟ 

 

 

چیست مانع ز من زار چه می‌پرهیزی؟ 

 

بگشا لعل شكر بار چه می‌پرهیزی؟

 

 

حرف زن ای بت خونخوار چه می‌پرهیزی؟ 

 

نه حدیثی كنی اظهار چه می‌پرهیزی؟ 

 

 

كه تورا گفت به ارباب وفا حرف مزن؟ 

 

چین بر ابرو زن و یك بار به ما حرف مزن؟ 

 

 

درد من كشته شمشیر بلا می‌داند 

 

سوز من سوخته داغ جفا می‌داند 

 

 

مسكنم ساكن صحرای فنا می‌داند 

 

همه كس حال من بی سر و پا می‌داند 

 

 

پاكبازم هم كس طور مرا می‌داند 

 

(عاشقی همچو منت نیست خدا می‌داند) 

 

 

چاره من كن و مگرار كه بیچاره شوم 

 

سر خود گیرم و از كوی تو آواره شوم 

 

 

از سر كوی تو با دیده تر خواهم رفت 

 

چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت 

 

 

تا نظر می‌كنی از پیش نظر خواهم رفت 

 

گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت 

 

 

نه كه این بار چو هر بار دگر خواهم رفت 

 

نیست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت 

 

 

از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم 

 

لطف كن لطف كه این بار چو رفتم ، رفتم 

 

 

چند در كوی تو با خاك برابر باشم؟ 

 

چند پا مال جفای تو ستمگر باشم؟

 

 

چند پیش تو ، به قدر از همه كمتر باشم 

 

از تو چند ای بت بدكیش مكدر باشم 

 

 

می‌روم تا به سجود بت دیگر باشم 

 

باز اگر سجده كنم پیش تو كافر باشم 

 

 

خود بگو كز تو كشم ناز و تغافل تا كی؟ 

 

طاقتم نیست از این بیش تحمل تا كی؟ 

 

 

سبزه دامن نسرین ترا بنده شوم 

 

ابتدای خط مشكین ترا بنده شوم 

 

 

چین بر ابرو زدن و كین ترا بنده شوم 

 

گره ابروی پرچین ترا بنده شوم 

 

 

حرف ناگفتن و تمكین ترا بنده شوم  

 

طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم 

 

 

الله ، الله ، ز كه این قاعده اندوخته‌ای؟

 

كیست استاد تو اینها ز كه آموخته‌ای؟

 

 

اینهمه جور كه من از پی هم می‌بینم 

 

زود خود را به سر كوی عدم می‌بینم 

 

 

دیگران راحت و من اینهمه غم می‌بینم 

 

همه كس خرم و من درد و الم می‌بینم 

 

 

لطف بسیار طمع دارم و كم می‌بینم 

 

هستم آزرده و بسیار ستم می‌بینم 

 

 

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر 

 

حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگیر 

 

 

آنچنان باش كه من از تو شكایت نكنم 

 

از تو قطع طمع لطف و عنایت نكنم 

 

 

پیش مردم ز جفای تو حكایت نكنم 

 

همه جا قصه درد تو روایت نكنم 

 

 

دیگر این قصه بی حد و نهایت نكنم 

 

خویش را شهره هر شهر و ولایت نكنم 

 

 

خوش كنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است 

 

سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است

 

                                                                              شاعر: وحشی بافقی

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1384/10/19 - ساعت 11:15 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (2)

آتش تو نشان من...

عشق آدمارو می سازه، برای همینه که حتی عذابشم قشنگه، البته به این امید که یه در آخر بتونه راهی به دل معشوق باز کنه نه اینکه أخر این راه، فقط نا امیدی باشه واین عذاب باعث نابودی عاشق بشه...چون تلخ ترین عذاب دنیا اینه که عاشقی بدونه عشقش راه به هیچ جا نداره...

 

 

 

 

 

ای شده از جفای تو جانب چرخ دود من 

 

جور مكن كه بشنود شاد شود حسود من 

 

 

بیش مكن تو دود را شاد مكن حسود را 

 

وه كه چه شاد می شود از تلف وجود من 

 

 

تلخ مكن امید من ای شكر سپید من 

 

تا ندرم ز دست تو پیرهن كبود من 

 

 

دلبر و یار من تویی رونق كار من تویی 

 

باغ و بهار من تویی بهر تو بود بود من 

 

 

خواب شبم ربوده‌ای مونس من تو بوده‌ای 

 

درد توام نموده‌ای غیر تو نیست سود من 

 

 

جان من و جهان من زهره آسمان من 

 

آتش تو نشان من در دل همچو عود من 

 

 

جسم نبود و جان بدم با تو بر آسمان بدم 

 

هیچ نبود در میان گفت من و شنود من

 

                                                                                   شاعر: مولانا 

 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1384/10/13 - ساعت 17:46 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (1)

همای اوج سعادت...

نگارینا دل و جانم ته داری                           همه پیدا و پنهانم ته داری

نمیدونم که این درد از که دیرم                   همین دونم که درمانم ته داری

بابا طاهر 

روزگار بازی های عجیبی با آدما می کنه، گاهی تمام سرنوشت عاشق به دست یه تصمیم یار می اندازه، یعنی تمام امید ها و آرزوهای آدمارو وابسته به اماها و اگرها می کنه...

این شعر از اشعار زیبای رند خلوت نشین ادب پارسیه، و بازهم من توسط اجرای زیبای استاد شجریان با این شعر آشنا شدم:

همای اوج سعادت به دام ما افتد

اگر تو را گذری بر مقام ما افتد


حباب وار براندازم از نشاط كلاه

اگر ز روی تو عكسی به جام ما افتد


شبی كه ماه مراد از افق طلوع کند

بود كه پرتو نوری به بام ما افتد؟!


ملوک را چو ره خاکبوس این در نیست

كی التفات مجال سلام ما افتد


چو جان فدای لبت شد خیال می‌بستم

كه قطره‌ای ز زلالش به كام ما افتد


خیال زلف تو گفتا كه جان وسیله مساز

كز این شكار فراوان به دام ما افتد


ز خاك كوی توهردم كه دم زند حافظ

نسیم گلشن جان در مشام ما افتد


به ناامیدی از این در مرو بزن فالی

بود كه قرعه دولت به نام ما افتد


                                                                                         شاعر: حافظ

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1384/10/05 - ساعت 12:48 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (2)

زمستان است...

من از نهایت شب سخن می گویم... از انتهای پاییز، از ابتدای سرما، از تاریکی مطلق، از ابتدای انتظار، اینجا تهران است، نخستین دقایق بامداد صبح اول زمستان، من از اواسط طولانی ترین شب سال سخن می گویم...

امشب شب خاطره هاست، شب دلتنگی ها و بیداری ها، امشب شبیست که همیشه برای ما یاد مادر بزرگ ها و پدر بزرگ ها و کرسی ها و قصه ها رو زنده کرده و می کنه، یاد کسانی که ممکنه دیگه هیچی جز خاطره ازشون نمونده باشه...یاد همشون بخیر. امشبو به همه ایرانیا تبریک میگم، یلداتون مبارک!

امشب بالاخره زمستون سرد و بلند شروع میشه... زمستونی که برای بیشتر عاشقا یاد آورایستادگی طبیعت در برابردردها و رنجهاست، زمستونی که گاهی اونقدر بلند و تاریک وسرد میشه که گویی هیچ پایانی نخواهد داشت، زمستونی که گاهی تو دل آدما برای همیشه می مونه و باعث میشه برای همیشه قلباشون یخی بشه...

خیلی وقته که این زمستون سرد تو زندگی من شروع شده و من مدتهاست دنبال بهانه می گردم که این شعرو تو سایت بذارم... امیدوارم شما هم از این زمستان لذت ببرید...

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
كسی سر بر نیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
كه ره تاریك و لغزان است
وگر دست محبت سوی كسی یازی
 به اكراه آورد دست از بغل بیرون
 كه سرما سخت سوزان است
نفس، كز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریك
 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس كاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیك؟
 مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چركین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی!
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده رنجور
 منم، دشنام پس آفرینش، نغمه ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را كنار جام بگذارم
چه می گویی كه بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یكسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسكلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است...

زمستان است

                                                                    شاعر: مهدی اخوان ثالث

 

نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 1384/10/01 - ساعت 00:01 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (5)




Copyright © 2010 Delgoft. All Rights Reserved