لطفا کمی صبر کنید
سایت در حال بارگذاری است.
غمی غمناک....

همه آدما یه غمی تو زندگیشون دارن، اما بعضی غمها خیلی غمناکن، مثل تنهایی...این شعرو تقدیم می کنم به همه عاشقایی که مثل من یه غم غمناک دارن...

 

 

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می كنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فكر تاریكی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز كند پنهانی
نیست رنگی كه بگوید با من
اندكی صبر سحر نزدیك است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریك است
 خنده ای كو كه به دل انگیزم ؟
قطره ای كو كه به دریا ریزم ؟
صخره ای كو كه بدان آویزم ؟
مثل این است كه شب نمناك است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیك غمی غمناك است

                                                                                              شاعر: سهراب سپهری

نوشته شده در تاریخ شنبه 1384/08/28 - ساعت 01:08 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (4)

آخرین جرعه این جام...

 

تو زندگی ما، گاهی  لحظه ها و آدم هایی هستند که بعدها حتی اگه آدم از جونش هم بگذره، دیگه نه بر می گردن و نه تکرار میشن، و گاه بعد از اینکه از دست رفتن، تازه برای آدم شیرین میشن... یکی از اونها عشقه که بعد از رفتنش گاهی دیگه قابل تکرار نیست و فقط افسوس و اندوهش باقی می مونه... پس ای کاش همه ما قدر جرعه جرعه جام زندگیمونو بدونیم، بلکه اون جرعه، آخرین جرعه باشه...

 

 

همه ميپرسند:
"چيست در زمزمه مبهم آب؟،
چيست در همهمه دلكش برگ؟،
چيست دربازي آن ابر سپيد؟،
روي اين آبي آرام بلند؟،
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفايخيال؟!
چيست در خلوت خاموش كبوترها؟،
چيست در كوشش بي حاصل موج؟،
چيست درخنده جام؟،
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگری؟!"
نه به ابر،
نهبه آب،
نه به برگ،
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این خلوت خاموش كبوترها،
نه به این آتش سوزنده كه لغزیده به جام،
من به این جمله نمی اندیشم!
منمناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل یخ را با باد،
نفس پاك شقایق را درسینه كوه،
صحبت چلچله ها را با صبح،
بغض پاینده هستی را در گندم زار،
گردشرنگ و طراوت را در گونه گل،
همه را میشنوم
می بینم؛
من به این جمله نمیاندیشم!
به تو می اندیشم؛
ای سراپا همه خوبی
تك و تنها به تو می اندیشم!
همه وقت
 
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو می اندیشم؛
تو بدان اینرا تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان.
جای مهتاب به تاریكیشبها تو بتاب
من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند؛
اینك این من كه به پای تودرافتاده ام باز
ریسمانی كن از آن موی دراز؛
تو بگیر،
تو ببند،
توبخواه؛
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با منتنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
 
من همین یك نفس از جرعه جانم باقیاست:
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش.

                                                                                                شاعر: فریدون مشیری

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1384/08/17 - ساعت 18:48 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (3)

رسم زمونه...

امروز ساعت ۱۰:۱۰ صبح، مادر بزرگ گلم، آخرین جرعه زندگیشو نوشید و چشماشو برای همیشه بست و پر کشید... اونقدر آروم که حتی فرشته ها هم متوجه پروازش نشدن... می دونم که الان جاش راحته و دلسوزی فقط  برای کسایی لازمه که از دستش دادن...

عجب رسميه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
 ميرن آدما، ازاونا فقط
 خاطره هاشون به جا می مونه
كجاست اون كوچه، چی شد اون خونه؟!
 آدماش كجان؟! خدا می دونه
بوته ياس باباجون هنوز
 گوشه باغچه، توی گلدونه
عطرش پيچيده تا هفت تا خونه
 خودش كجاهاست؟! خدا مي دونه
 ميرن آدما، از اونا فقط
 خاطره هاشون به جا می مونه
تسبيح و مهر بی بی جون هنوز
گوشه طاقچه، توی ايوونه
 خودش كجاهاست؟! خدا می دونه
ميرن آدما از اونا فقط
 خاطره هاشون به جا می مونه
پرسيد زيرلب يكی با حسرت: 
 "از ماها بعد ها چه يادگاری 
 می خواد بمونه؟" خدا مي دونه
 ميرن آدما از اونا فقط
 خاطره هاشون به جا می مونه

                                                                                              شاعر: رسول نجفیان

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1384/08/10 - ساعت 19:55 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (11)

دلم برای كسی تنگ است...

 

 

دلم برای كسی تنگ است
 
كه آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید
دلم برای كسی تنگ است
 
كه چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریای واژگون میدوخت
 
وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای كسی تنگ است
 
كههمچو كودك معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را نثار من می كرد
 
دلم برای كسی تنگ است
كه تا شمال ترین شمال
 
و در جنوب ترین جنوب
 
همیشه در همه جا

 آه؛ با كه بتوان گفت؟!
كه بود با من و
پیوسته نیز بی منبود!
و كار من ز فراقش فغان و شیون بود
 
كسی كه بی من ماند
كسی كه با مننیست
 
كسی ...

 دگر كافی ست

                                                                                شاعر: حمیدمصدق

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1384/08/09 - ساعت 06:13 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (3)

خبر تازه

بالاخره شعر جدید خودم هم آماده شد و گذاشتمش روی وبلاگ اصلی . سبک این شعر با بقیه شعرام یه کمی فرق می کنه؛ چون این شعر در واقع یه ترانه ست که قراره روش آهنگ بسازم و چون می خواستم هم سنتی باشه و هم یه کمی خودمونی تر از شعرای دیگم، ساختنش یه خورده وقت و حوصله بیشتری نیاز داشت... و البته نتیجه کارهم زمانی مشخص میشه که با ریتم و آهنگ همراه شده باشه. ایشالا اگه عمری بود به محض آماده شدنش میذارمش رو سایت و از خجالت دوستان در میام.

 

نوشته شده در تاریخ چهار شنبه 1384/08/04 - ساعت 02:12 توسط محمد بدیعی با موضوع اطلاع رسانی
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (3)

مقدمه مثنوی...

تا حالا روال کارم این بوده که فقط شعرهای نو توی این وبلاگ نوشتم، اما از حالا به بعد میخوام از چند تا شعر کهن شاعرای بزرگ هم استفاده کنم که کارم یه نواخت نشه...

مولانا شاعریه که من از همه شاعرای دیگه بیشتر قبولش دارم و توی عشق، معلم من بوده و هست و شب و روز منو توی رسیدن به یه عشق متعالی، راهنمایی کرده و میکنه...

به عقیده من عشق حقیقی، عشقیه که تو تعاریف شاعرایی از قبیل مولانا قرار داشته و روی همین حساب هم من توی عشق، همیشه تا جایی که تونستم سعی کردم خودمو به اون تعاریف نزدیکتر کنم، علیرغم اینکه روزگار نامرد همیشه بهم ثابت کرده این عشقها، اصلا به درد روابط امروز نمی خورند...

شعر زیر مقدمه ای بر کتاب ارزشمند مثنویه و میشه گفت چکیده کل حرفهای توی مثنوی همین شعره... چقدر زیبا میشه با این شعر خیلی حرفارو رسوند...

 

بشنو این نی چون حکایت می کند
از جداییها شکایت می کند


کز نیستان تا مراببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند


سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق


هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش
باز جویدروزگار وصل خویش


من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم


هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من


سر من از ناله مندور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست


تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

آتشست این بانگ نای و نیست باد

هر که این آتش ندارد نیست باد

نی حریف هر که از یاری برید

پرده هایش پرده های  ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟

همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

محرم این هوش جز بیهوش نیست

مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد

روزها با سوز ها همراه شد

روزها گر رفت گو رو؛ باک نیست

تو بمان ای آنکه جز تو پاک نیست

 

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد

هر که بی روزیست، روزش دیر شد

 

در نیابد حال پخته هیچ خام

پس سخن کوتاه باید؛ والسلام

شاعر: مولانا    

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1384/08/02 - ساعت 03:40 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (3)

شاعر...

این شعر، یکی از اشعار خیلی زیبای "امیرهوشنگ ابتهاج" و یکی از پر معنا ترین اونهاست. اسم این شعر(شاعر)ِ، توسط خود ایشون گذاشته شده و من با اینکه علت نامگذاریشو دقیقا نفهمیدم، نخواستم تغییرش بدم...

این شعر جواب کاملیه برای کسانی که می خواستن درباره من بیشتر بدونن، توش یه دنیا حرف داره، البته اگه واقعا بتونن درکش کنن...

  

 

- شبی
- كدام شب؟
 - شبی...
 شبی ستاره ای دهان گشود؛
- چه گفت؟
- نگفت از لبش چكید؛
- سخن چكید؟
- سخن نه، اشك؛
 ستاره میگریست؛
 - ستاره كدام كهكشان؟
- "ستاره ای كه كهكشان نداشت"
سپیده دم كه خاك
در انتظار روز خرم است
 ستاره ای كه در غم شبانه اش غروب كرد
 نهفته در نگاه شبنم است.

شاعر: هوشنگ ابتهاج    

نوشته شده در تاریخ یک شنبه 1384/08/01 - ساعت 03:00 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (0)




Copyright © 2010 Delgoft. All Rights Reserved