لطفا کمی صبر کنید
سایت در حال بارگذاری است.
فریاد... (1)

شعر زیردرد دل من و خیلی از دلسوخته های غریب وتنهاست، که وقت نیاز هیچکس به دادشون نرسید و فریاد شونو هیچکس نشنید...

 این شعرو تقدیم می کنم به یگانه معبود و مرادم، جاودانه ترین صدای همه دورانها، بی همتایی که آرزوی دیدارش به دلم موند...

استاد "محمد رضا شجریان"

 که بی شک صدای ملکوتی اجرای او بود که منو با این شعر آشنا کرد:

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
 من به هر سو می دوم گریان
 در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
 و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته سوزان
 می كنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد!
خانه ام آتش گرفته ست، آتشی بی رحم؛
 همچنان می سوزد این آتش
 نقشهایی را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را كه پروردم به دشواری
 در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
 بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبك شب
من به هر سو می دوم گریان:

 ازین بیداد  می كنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد!

 وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
 و آنچه دارد منظر و ایوان
 من به دستان پر از تاول
این طرف را می كنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زآن دگر سو شعله برخیزد، به گردش دود
 تا سحرگاهان ، كه می داند كه بود من شود نابود؟!
 خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
وای ، آیا هیچ سر بر می كنند از خواب
 مهربان همسایگانم از پی امداد؟!
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می كنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد!

شاعر: مهدی اخوان ثالث       

نوشته شده در تاریخ چهار شنبه 1384/07/27 - ساعت 02:22 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (1)

بالاخره آپ شد

بله...بالاخره بعد از یه مدت طولانی، درس ها و کارهام منظم و وقتم کمی آزاد شد تا بتونم وبلاگو به روز کنم و یه شعر تازه توش بزارم. شعر "قسم"، که مدتها بود که میخواستم اینجا بذارمش(و وقت نمی شد!)، از قشنگترین شعر های مرحوم مهدی سهيلی و همچنین یکی از اشعار بلند ایشون بود. امید وارم از خوندنش لذت ببريد.

 

از امروز به بعد هم سعی می کنم بازم مثل گذشته، این سايتو زود به زود به روز کنم که دوستان از من دلگیر نشن. درضمن قصد دارم از این به بعد، مضمون شعرهای این وبلاگ فقط عاشقانه-عارفانه باشن و از نوشتن اشعار دیگه دوری کنم، برای همين هم مجبور شدم بعضی از شعرها رو پاک کنم، اميدوارم منو ببخشيد. 

در مورد وبلاگ اصلی : يادداشت های خلوت تنهایی(اشعارخودم)،بايد بگم مدتیه که به دلايلی(که فقط یه نفر می دونه)، انگيزه شعر گفتنو از دست دادم؛ اما يه شعر در دست ساخت دارم که می خوام یه کار جدید باشه و این قابلیتو داشته باشه که بعدها بتونم روش آهنگ بسازم و بذارمش تو سایت خودم ، برای همین، کار شعر خالیش کمی طول می کشه و احتمالا چند روز دیگه به محض آماده شدنش می ذارمش تو وبلاگ اصلی  و خبرتون می کنم.

بی صبرانه منتظر نظرات تازه شما هستم.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1384/07/25 - ساعت 05:29 توسط محمد بدیعی با موضوع عمومی
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (3)

قسم...

 

 

گل من، ستاره من، تو صفای ماهتابی 

نفسی، حیات بخشی، توشعاع آفتابی

به لبت قسم که رنگی چو گل شراب دارد،

به تنت قسم که نوری چو بلور ناب دارد،

به نگاه پر شکوهت که از آن ستاره خيزد،

به دو چشم تو که اعجاز دو آفتاب دارد:

ز فراق خانه سوزت، غم سينه سوزدارم.

گل من؛ قسم به عشقت، که نه شب نه روز دارم.

به بلند زلفکانت که به آبشار ماند،

به سياه چشمکانت که به شام تار ماند،

به دهان عطر خيزت که به خنده جان فزايد،

به گل لطيف رويت که به نو بهار ماند،

به غمت که روزگاری به دلم نشاط داده،

به فريب عهد سستت که به روزگار ماند،

به تو ای فرشته من؛ گل من؛ترانه من:

که جدایی از تو باشد غم جاودانه من.

به دلم که تا تو رقتی همه شب غريب مانده،

به شبان کام بخشت که دلم به خواب ديده،

به نگاه انتظاری که به چشم من نشسته،

به ستاره های اشکی که به چشم من نشسته،

به لبت که با دو بوسه به لبم نگين نشانده،

به صدای چون پرندت که دو گوش من شنيده،

به غمت، غم عزيزت، غم مهربان وگرمت

که به کوچه کوچه رگهای دلم چو خون دويده:

چو تو در برم نباشی، غم بی شمار دارم.

تو بدان که با غم تو، غم روزگار دارم.

به شبی که تکيه دادی سر خود به شانه من،

به دمی که پا نهادی به فضای خانه من:

اگرم بهانه ای هست برای زندگانی

گل من قسم به مويت، تويی آن بهانه من.

به نگاه دلپذیرت، به لبان بی نظیرت

 که صفا گرفته از آن غزل و ترانه من،

به دو گونه لطیفت، به دو چشم اشکريزم:

که به راه عاشقی ها  ز بلا نمی گريزم.

به شکوه پيکر تو که از آن جلال خيزد،

به دل غم آشيانم که از آن ملال خيزد،

به شميم گيسوانت که از آن بهار رويد،

به نگاه تو که از آن،همه شور و حال خيزد،

به کلام دلربايت که از آن کمال بارد،

به چراغ گونه هايت که از آن جمال خيزد،

به پيام دستهايت که به گردنم چو پيچد

ز دل پر از ملالم غم ماه و سال خيزد،

به شراب بوسه هايت که از آن هميشه مستم:

گل من؛ تورا نه اکنون، همه عمر می پرستم.

شاعر: مهدی سهیلی    

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1384/07/25 - ساعت 03:49 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (1)

سرم شلوغه

ضمن عرض سلام و تشکر از همه کسانی که لطف کردن و برای شعرها نظر نوشتن،باید یه معذرت خواهی هم از دوستان داشته باشم  که مدام از من می پرسن:"چرا سایتانو به روز نمی کنی؟!" دلیلش اینه که این روزا سرم شلوغه و نه میتونم  شعر جدیدی بگم و نه از شعرای بقیه استفاده کنم...باور نمی کنید اگه بگم تا همین لحظه هنوز وقت نکردم انتخاب واحد کنم و الان ۳ هفته از وقتش گذشته و من  یکشنبه ۱۰ مهر تازه وقت میکنم که برم!!! و احتمالا تا اون موقع نصف کلاسهام از دستم رفته...

 

به هر حال من نهایت سعیمو میکنم که هر چه زودتر سرم خلوت بشه و بتونم از شرمندگی همه شما  دوستای مهربونم در بیام...

منتظر نظرات تازه شما هستم

نوشته شده در تاریخ چهار شنبه 1384/07/06 - ساعت 16:25 توسط محمد بدیعی با موضوع عمومی
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (2)




Copyright © 2010 Delgoft. All Rights Reserved