

ای سفر کرده،سفر کرده،سفر کرده من
بی تو گلبوته عمرم پژمرد
بی تو جانم فرسود
تک چراغ شب بختم افسرد
ای سفر کرده،سفر کرده،سفر کرده بیا
دل من رفته زدست
چشم من مانده به راه
منم و موی سپید
منم و روز سیاه
هر شب مهتابی
ماه در دیده من فانوسیست
که سر راه تو می آید باز
زین ره دور و دراز
هر شب مهتابی
کهکشان جاده سیم اندودیست
که برای تو چنین رخشنده ست
که برای تو چنین تابنده ست
ای سفر کرده ما
پای بگذار بر این جاده سیمین و بیا
هر شب مهتابی
هر ستاره به نظر دانه مرواریدی ست
که فرو ریخته از رشته گردنبندی
یا چو چشمی ست که افروخته حاجتمندی
در دلم می گویم:
تو عروس منی ای بخت سپید
کاین همه مروارید
وینهمه شمع و چراغ
همره آینه روشن ماه
دختر شب بسر رهگذرت آورده ست
یا به خشنودی این مژده که بر میگردی
آسمان خانه نیلینه چراغان کرده ست
ای سفر کرده بیا
بی تو من هستم و من
منم و تنهایی
بی تو در خلوت دنیای سکوت
گل آغوش کنم دختر رویای تو را
می کشد بر در و دیوار دلم
دست نقاش خیال
طرح زیبای تو را
دیده هر سو فکنم پیش نظر می بینم
گل سیمای تو را
خویش را با تو در آیینه دل می بینم
چشم بر چشم و نگه بر نگه و روی به روی
ناگهان می یابم
آشنا با لب خود مخمل لبهای تو را
ای سفر کرده،سفر کرده،سفر کرده، بیا
بی تو گلبوته عمرم پژمرد
بی تو جانم فرسود
تک چراغ شب بختم افسرد
شاعر:مهدی سهیلی
برگرد بی تو بغض فضا وا نمی شود
یك شاخه یاس عاطفه پیدا نمی شود
در صفحه دلم تو نوشتی صبور باش
قلبم غبار دارد و معنا نمی شود
بی تو شكست و پنجره رو به آسمان
غم در حریم آبی دل جا نمی شود
دریای تو پناه نگاه شكسته است
هر دل كه مثل قلب تو دریا نمی شود
می خواستم بچینم از آن سوی دل گلی
اما بدون تو كه گلی وا نمیشود
دردیست انتظار كه درمان آن تویی
این درد تلخ بی تو مداوا نمی شود
زیباترین گلی كه پسندیده ام تویی
گل مثل چشمهای تو زیبا نمی شود
بی تو شكسته شد غزل آشناییم
این رسم مهربانی دنیا نمی شود
گفتی صبور باش و به آینده بنگر
پروانه كه صبور و شكیبا نمی شود
شبنم گل نگاه مرا باز شسته است
دل در كنار یاد تو تنها نمی شود
گلدان یاس بی تو شكست و غریب شد
گلدان بدون عشق شكوفا نمی شود
باران كویر روح مرا می برد به اوج
اما دلم بدون تو شیدا نمی شود
رفتی و بی تو نام شكفتن غریب شد
دیگر طلوع مهر هویدا نمی شود
رویای من همیشه به یاد تو سبز بود
رفتی و حرفی از غم رویا نمی شود
رفتی و دل میان گلستان غریب ماند
دیگر بهار محو تماشا نمی شود
یك قاصدك كنار من آمد كمی نشست
گفتم كه صبح این شب یلدا نمی شود
دل های منتظر همه تقدیم چشم تو
امروز بی حضور تو فردا نمی شود
شاعر: مریم حیدرزاده

تو به من خندیدی؛
و ندانستی من
به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز
سالها هست كه در گوش من آرام، آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان
غرق این پندارم:
كه چرا خانه كوچك ما سیب نداشت؟
شاعر:حمید مصدق
به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدهایی است
كه خبر می آرند از گل واشده دورترین بوته خاك
روی شنها هم
نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است كه صبح
به سرتپه معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان چتر خواهش باز است
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می آید
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی
سایه نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگرمی آیید
نرم و آهسته بیایید
شاعر:سهراب سپهری
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم كه در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاك میخواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناكم نهند
بعد من ناگه به یكسو می روند
پرده های تیره دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی كاغذها و دفترهای من
در اتاق كوچكم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر آینه می ماند به جای
تار مویی، نقش دستی، شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود
می شتابند از پی هم بی شكیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره میماند به چشم راهها
لیك دیگر پیكر سرد مرا
می فشارد خاك دامنگیر خاك
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خاك
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ
شاعر: فروغ فرخزاد
بعد از تو در شبان تیره و تار من
دیگر چگونه ماه
آوازهای طرح جاری نورش را
تكرار می كند؟
بعد از تو من چگونه
این آتش نهفته به جان را
خاموش میكنم؟
این سینه سوز درد نهان را
بعد از تو من چگونه فراموش میكنم؟
من با امید مهر تو پیوسته زیستم
بعد از تو؟!...
این مباد
كه بعد از تو نیستم
بعد از تو آفتاب سیاه است
دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست
بعد از تو درآسمان زندگیم مهر و ماه نیست
بعد از من اما...
آسمان آبی است
آبی مثل همیشه
آبی
شاعر: حمید مصدق

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم:
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر كن
لحظه ای چند بر این آب نظر كن
آب آیینه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كنی چندی از این شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم،نه گسستم
بازگفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم،نتوانم...
اشكی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشك در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید كه دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه كشیدم
نگسستم، نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم
بی تو اما "به چه حالی" من از آن كوچه گذشتم...
شاعر: فریدون مشیری

گويند زاغ سيصد سال ِبزيَد و گاه سال عمرش ازين نيز در گذرد ...
عقاب را سی سال عمر بيش نباشد .
خواص الحيوان
عقاب
گشت غمناک دل و جان عقاب چو ازو دور شد ايام شباب
ديد کِش دور به انجام رسيد آفتابش به لب بام رسيد
بايد از هستی دل بر گيرد ره سوی کشور ديگر گيرد
خواست تا چاره ناچار کند دارويی جويد و در کار کند
صبحگاهی ز پی چاره کار گشت بر باد سبک سير سوار
گله کآهنگ چَرا داشت بهدشت ناگه از وحشت پر ولوله گشت
وان شبان ، بيم زده ، دل نگران شد پی برهنوزاد دوان
کبک در دامن خاری آويخت مار پيچيد و به سوراخ گريخت
آهو استاد ونگه کرد و رميد دشت را خط غباری بکشيد
ليک صياد سر ديگر داشت صيد را فارغ وآزاد گذاشت
چاره مرگ نه کاريست حقير زنده را دل نشود از جان سير
صيد هرروزه به چنگ آمد زود مگر آن روز که صياد نبود
**********
آشيان داشت در آن دامن دشت زاغکی زشت و بد اندام وپلشت
سنگها از کف طفلان خورده جان ز صد گونه بلا در برده
سالها زيستهافزون زشمار شکم آکنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا ديد عقاب زاسمان سویزمين شد به شتاب
گفت : « کای ديده زما بس بيداد با تو امروز مرا کارافتاد
مشکلی دارم اگر بگشايی بکنم هر چه تو میفرمايی»
گفت :« ما بندهدرگاه توايم تا که هستيم هواخواه توايم
بنده آماده، بگو فرمان چيست؟ جان بهراه تو سپارم ، جان چيست!
دل چو در خدمت تو شاد کنم ننگم آيد که ز جان ياد کنم! »
اين همه گفت ولی با دل خويش گفتگويی دگر آورد به پيش
کاین ستمکارقوی پنچه کنون از نیازست چنین زار و زبون
لیک ناگه چو غضبناک شود زو حسابمن و جان پاک شود
دوستی را چو نباشد بنیاد حزم را باید از دست نداد
در دلخویش چو این رای گزید پر زد و دور ترک جای گزید
**********
زار و افسرده چنين گفت عقاب که مرا عمر حبابی ست بهآب
راست است اين که مرا تيز پرست ليک پرواز زمان تيزتر است
من گذشتم بهشتاب از در و دشت به شتاب ايام از من بگذشت
گرچه از عمر دل سيری نيست مرگمیآيد و تدبيری نيست
من و اين شهپر و اين شوکت و جاه عمرم از چيست بدين حدکوتاه؟
تو بدين قامت و بال ناساز به چه فن يافتهای عمر دراز!؟
**********
پدرم از پدرخويش شنيد که يکی زاغ سيه روی پليد
با دو صد حيله به هنگام شکار صدره ازچنگش کردست فرار
پدرم نيز به تو دست نيافت تا به منزگه جاويد شتافت
ليکهنگام دم باز پسين چون تو بر شاخ شدی جايگزين
از سر حسرت با من فرمود کاينهمان زاغ پليدست که بود
عمر من نيز به يغما رفته است يک گل از صد گل تونشکفته است
چيست سرمايه اين عمر دراز ؟ رازی اينجاست ، تو بگشا اين راز
زاغ گفت : ار تو درين تدبيری عهد کن تا سخنم بپذيری
عمرتان گر که پذيرد کم وکاست دیگری را چه گنه کاين زشماست
زآسمان هيچ نيايد فرود آخر از اين همهپرواز چه سود ؟
پدر من که پس از سيصد و اند کان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت که بر چرخ اثير بادها راست فراوان تاثير
بادها کز ِزبَر خاک وزند تن و جان را نرسانند گزند
هر چه از خاک شوی بالاتر باد را بيش گزندست و ضرر
تا بدانجا که بر اوج افلاک آيت مرگ شود پيک هلاک
ما از آن سال بسیيافتهايم کز بلندی رخ بر تافتهايم
زاغ را ميل کند دل به نشيب عمر بسيارشاز آن گشته نصيب
ديگر اين خاصيت مردار است عمر مردار خوران بسيارست
گندومردار بهين درمانست چاره رنج توزان آسانست
خيز و زين بيش ره چرخ مپوی طعمهخويش بر افلاک مجوی
ناودان جايگهی سخت نکوست به از آن کنج حياط ولب جوست
من که بس نکته نيکو دانم راه هر برزن و هر کو دانم
خانهای در پس باغیدارم وندر آن گوشه سراغی دارم
خوان گسترده الوانی هست خوردنيهای فراوانیهست
**********
آنچه زان زاغ چنين داد سراغ گندزاری بود اندر پس باغ
بوی بد رفتهاز آن تا ره دور معدن پشه مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل وجان سوزش و کوریدو ديده از آن
آن دو همراه رسيدند از راه زاغ بر سفره خود کرد نگاه
گفت : خوانی که چنين الوانست لايق حضرت اين مهمانست
میکنم شکر که دررويش نيَم خجلاز ما حَضَر خويش نيَم
گفت و بنشست و بخورد از آن گند تا بياموزد ازو مهمان پند
**********
عمر در اوج فلک برده به سر دم زده در نفس باد سحر
ابر را ديده به زير پر خويش حيوان را همه فرمانبر خويش
بارها آمده شادانز سفر به رهش بسته فلک طاق ظفر
سينه کبک و تذرو و تيهو تازه و گرم شده طعمهاو
اينک افتاده بر اين لاشه و گند بايد از زاغ بياموزد پند
بوی گندش دل وجان تافته بود حال بيماری دق يافته بود
دلش از نفرت و بيزاری ريش گيج شد،بست دمی ديده خويش
يادش آمد که بر آن اوج سپهر هست پيروزی و زيبايی ومهر
فر و آزادی و فتح و ظفرست نفس خرم باد سحرست
ديده بگشود و به هرسونگريست ديد گردش اثری زينها نيست
آنچه بود از همه سو خواری بود وحشت و نفرتو بيزاری بود
بال بر هم زد و برجست از جا گفت کای يار ببخشای مرا
سالهاباش و بدين عيش بناز تو ومردار تو و عمر دراز
من نيم در خور اين مهمانی گندومردار تو را ارزانی
گر بر اوج فلکم بايد مرد عمر در گند به سر نتوان برد
**********
شهپر شاه هوا اوج گرفت زاغ را ديده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد وبالاتر شد راست با مهر فلک همسر شد
لحظهای چند بر اين لوح کبود نقطهایبود و سپس هيچ نبود
شاعر: دکتر پرویز ناتل خانلری
Copyright © 2010 Delgoft. All Rights Reserved

| .1389. |
| .1388. |
| .1387. |
| .1386. |
| .1385. |
| .1384. |
Yahoo ID
شمارنده بازدیدکنندگان
|
|