لطفا کمی صبر کنید
سایت در حال بارگذاری است.
بهار، پاییز، تنهایی (ویژه نامه نوروز 94)

 

 

  یه جوری بعد تو تنها شدم که به هر آینده ای بی اعتمادم

بدون تو فقط دیروزمو نه، تمام عمرمو از دست دادم

 

کنارم هرکسی غیر از تو باشه فقط هم صحبت دیوونگیمه

تو تا وقتی تو قلب من نمیری چه فرقی داره کی تو زندگیمه

 

تمام فکر من شده منی که از تو خالیم

اگه یه لحظه با کسی ببینمت چه حالیم

 

اگه بدون عشق من کنار هرکسی خوشی

به حرمت گذشتمون چرا منو نمیکشی

♫♫♫

نفس که میکشم حالم خرابه

چقدر دلتنگیو طاقت بیارم

 

نه اینکه فکر کنی تو فکر مرگم

توان زندگی کردن ندارم

 

تمام فکر من شده منی که از تو خالیم

اگه یه لحظه با کسی ببینمت چه حالیم

 

اگه بدون عشق من کنار هرکسی خوشی

به حرمت گذشتمون چرا منو نمیکشی

 

«نام آهنگ: تنهایی / آهنگساز: علیرضا افکاری/ خواننده: احسان خواجه امیری»      شاعر: روزبه بمانی

Background Music 

نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 1393/12/28 - ساعت 22:14 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (1)

تقدیر...

تو که تنهام گذاشتی تو شبای مبهم برفی        بدون این بار نامردیت نداره جای هیچ حرفی

روزا مبهوت رویاتم، شبا بی خواب لالایی         واسه درمون بی خوابی زدم تو جاده تنهایی

من و بغض و شب تیره، تموم دشت خوابیده          تو این فکرم که عشقم رو کی از چشم تو دزدیده

هنوز رد نگات روی چشای عاشقم مونده          هنوزم عاشقت تنهاس تو این روزای بیهوده

میخوام این قصه آخر شه، میرم تا گم بشم تو دشت            بدون تا لحظه آخر چشام دنبال تو می گشت

M.B

 

چه سخته جدایی امیدی ندارم

که بی‌ تو بخندم که طاقت بیارم

 

نگامو باور کن اگر چه دلگیره

پرواز ما از هم گناه تقدیره

 

هنوزم مبهوت این خواب کوتاهم

خداحافظ هم بغضم  خداحافظ همراهم

«نام آهنگ: جدایی / آهنگساز و تنظیم: ستار اورکی / خواننده: حمیدرضا حامی»      شاعر: بابک صحرایی

نوشته شده در تاریخ جمعه 1393/06/21 - ساعت 06:23 توسط محمد بدیعی با موضوع اشعار نویسنده
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (5)

خدارو چه دیدی (ویژه نامه نوروز 93)

   انگارهمین دیروز بود که داشتیم برای عید 92 آماده می شدیم، حالا دوباره داره بوی عید و بهار میاد، باورت میشه؟ یک سال دیگه تموم شد، مثل رویا اومد، مثل خواب رفت...

   چه بزرگترهای خوبی که قدرشونو ندونستیم و ساده از سفره زندگیهامون پر کشیدن، چه کوچکترهایی که رفتن و برگشتن و با رفتن و اومدنشون درسهای فراوونی به ما و به خودشون دادن، چه روزهای تلخ و شیرینی که مثل غبار گوشه ذهنمون جا خوش کردن و یه روزی هم با باد حادثه ها بلند میشن و ازشون فقط یه خاطره میمونه...

 چند ساعت دیگه دوباره سال تحویل میشه و باز هم کنار سفره های هفت سینمون چه زیاده جای خالی همه آدمایی که یه روزی کنارمون بودن و امروز و هنوز و همیشه جاشون خالی شده، چه خوشبختن اونهایی که هنوزم در کنار جمع گسترده فامیل دور سفره هفت سین عطر خوب مادربزرگها و پدربزرگاشون رو استشمام می کنن، امیدوارم اونها که هنوز این جواهر های زنده رو دارن  قبل از اونکه به سفر ابدی برن قدرشونو بدونن که من و امثال من بدجوری جای خالیشونو حس می کنیم...

  و باز خالی تر از همه، جای خالی دستای گرم اونی که میدونم یه روزی بالاخره میاد و می مونه و با حضورش روی تمام غمها خط میکشه...

 

«سال نو مبارک»


 

خدا رو چه دیدی، شاید با تو باشم

شاید با نگاهت از این غم رها شم

 

خدا رو چه دیدی، شاید غصه رد شد

دلم راه و رسم این عشق رو بلد شد

 

هنوز بی‌قرارم به یاد نگاهت

نشستم تو بارون بازم چشم به راهت

 

خدا رو چه دیدی، تو شاید بمونی

شاید غصه‌هامو، تو چشمام بخونی

 

خدا رو چه دیدی، شاید دل سپردی

شاید عشقمون رو تو از یاد نبردی

 

تو ترسی نداری از عشق و جدایی

می‌خوای پر بگیری به سمت رهایی

 

برای تو موندن دلیلی نداره

برات حرف رفتن شده راه چاره

 

خدا رو چه دیدی، تو شاید بمونی

شاید غصه‌هامو، تو چشمام بخونی

 

خدا رو چه دیدی، شاید دل سپردی

شاید عشقمون رو تو از یاد نبردی

 

خدارو چه دیدی؟ خدارو چه دیدی؟...

 

«نام ترانه: خدارو چه دیدی/ آهنگساز : محمدرضا چراغعلی / خواننده: رضا صادقی»             شاعر: ترانه مکرم

نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 1392/12/29 - ساعت 12:30 توسط محمد بدیعی با موضوع ویژه نامه
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (6)

کوچ...

سفر...  ناچارترین علاج است، بر زخم بی مرهم جدایی

و کوچ... آغاز وداعی تلخ، در امتداد مبهم دلتنگی

M.B

همه چیز از یک نگاه شروع می شود، یک نگاه که گویی تا عمق ریشه های قلبت را می سوزاند و به آتش می نشاند، شاید یک تصویر، شاید برخوردی کوتاه و شاید کلامی نافذ...

و تا چشم بر هم می زنی از بلندای غرور به زیر کشیده شده ای، هر آنچه از دارایی  و دانش و کمال در  توشه ات بود به گوشه ای رها می کنی و خاکسار می شوی، انگار که از ابتدای خلقت هیچ نبوده ای؛ روزها در یاد او و شبها در رویایش روزگار می گذرانی، تا آن هنگام که بالاخره فرصت دیدار فرا برسد و با یار رخ به رخ شوی، روزها و روزها قصه زندگی ات را مو به مو می گویی، حکایت شکسته شدن ها و ناکامی هایت را، نزدیک تر می شوی، با مشقت تمام، با رودخانه سرسخت مخالف ها و نا ملایمتها در می آمیزی، وقت می گذاری، به عادت ها و باید و نباید ها و آمال و خواسته هایش آگاه می شوی، از مال و جان و آبرو هزینه می کنی، عشق می ورزی، تغییر می دهی، تغییر می کنی، محبت می کاری، علاقه درو می کنی، خون دل می خوری، رنج ها به جان می خری، ناز می کند، ناز می کشی،می روی و می آیی، می روند و می آیند، شهره دوستان، انگشت نمای حسودان و خار چشم دشمنان می شوی، بوستان ها و شهر ها وکافه ها و کوه ها و شهر ها و دشت ها و جنگل ها و دریا ها و آنچه را از اماکن زیارتی و سیاحتی می شناسی و می شناسند در می نوردی و هزاران یادبود و خاطره بنا می کنی، آنچه از توان جوانی و تجربه دیر سالی و عطوفت و جوانمردی و شکیبایی در چنته داری در هم می آمیزی تا بهترینش باشی، تا بهترینت باشد...

 و پس از روزها و ماه ها و گاها سالها کوشش و مهر و بردباری، مزرعه کوچک خوشبختی ات، با تگرگی و بادی و ابری در هم می شکند و به اتهام هزار گناه کرده و ناکرده، مطرود می شوی و قصر زیبای آرزوهایت، به یکباره ویرانه می شود، از تخت پادشاهی به زیر کشانده و به بی کسی و نیاز و حقارت زخم زبان می خوری؛ دغل دوستانی که تا دیروز ردای ناصحان و منجیان را به تن داشتند لباس رزم بر تن می کنند و گرز به دست، کمر به نابودی ات می بندند، کاستی ها در چشم معشوق صدها برابر نمایان می شوند، نامردمان بر آتش فتنه دامن می زنند و نا رفیقان در نظر دوست از تو ابلیس و از او قدیس می سازند، نیکی هایت ها به بدی و محبت هایت به کینه تعبیر می شوند و دیری نمی کشد که از میان این گرد و غبار رقیب برجایت کرسی می یابد و قهرمان قصه ای می شود که تا دیروز تو تنها شهسوارش بوده ای، تا به خود بیایی زمانی گذشته است و چون مردگان چهل گذشته فراموش گشته ای و قصه ات به پایان رسیده است...

 و آنگاه تویی و هزار چرا و چگونه، هزار عکس و عطر و خاطره و زخم و غصه؛  و دیوارهایی که در تنهایی ات دهان باز می کنند، خیابان هایی که اندوه ناله می کنند، بوستانهایی که رنج می بارند و یادگارهایی از جنس کاغذ و چوب و پارچه که درد می افزایند و شکنجه گر بی کسی هایت می شوند، آشنایانی که می پرسند و دوستانی که تسلی می دهند و دشمنانی که موزیانه لبخند میزنند؛ پس کوچ می کنی، با کوله باری از پرسش ها و ندانستن ها، خواستن ها و نداشتن ها، بی آنکه بدانی به کجا و به چه گناه و با کدامین همراه؛ و ترسی بی امان از قصه ای دیگر و شروع دوباره بازی سراسر باخت سرنوشت که پیوسته تکرار می گردد و باز تصویری و لبخندی و دیداری و عشقی و حکایتی که جان می کاهد و روان می فرساید: که باز دل ببندی، اهلی شوی، مهر بکاری و نفرت درو کنی و در انتها، باز دل آزار و مغضوب رهایت کنند و چون تکه دستمال کهنه ای دور انداخته شوی...

 عبور می کنی، خسته و دل زده از کوچ هایی که همواره در آخرین گام ها گریبان گیر عاشقانه هایت می شوند، سکوت می کنی، درد می کشی، فریادت تنهایی ات را در پشت بالش شبانه های  دلتنگی ات خاموش می کنی و حسرت آرزویی دیرینه، چون پنجه اهریمن گلویت را چنگ خواهد زد که "چرا او که باید نمی آید و نمی ماند..."

 

 

تا کوچ من به تو چیزی نمونده بود        وقتی نگاه تو از گریه می سرود


با تو چه ساده بود هم آسمون شدن
     وقتی که آینه ها شعله به شب زدن


چیزی نمونده بود تا خواب رازقی
              تا ناز نسترن، تا فصل عاشقی


چیزی نمونده بود با تو یکی بشم
            با تو رها از این آواره گریه شم

من مثل تو هنوز باور نمیکنم
            روزی از این قفس هجرت کنیم بهم


باید سفر کنم از پشت پنجره
                      شاید نگاه تو از یاد من بره


حرفی نزن به من از موج و از نسیم
      چیزی نمونده بود تا هم نفس بشیم


چیزی نمونده بود تا هم نفس بشیم

من مثل تو هنوز باور نمیکنم
         روزی از این قفس هجرت کنیم بهم


باید سفر کنم از پشت پنجره
                 شاید نگاه تو از یاد من بره


حرفی نزن به من از موج و از نسیم
       چیزی نمونده بود تا هم نفس بشیم


چیزی نمونده بود تا هم نفس بشیم

 

«نام ترانه: کوچ / آهنگساز و تنظیم کننده: بابک زرین / خواننده: حمیدرضا حامی شریف»             شاعر: بابک صحرائی

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1392/04/17 - ساعت 07:44 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (19)

باد نوروزی (ویژه نامه نوروز 92)

وصال دلبر دیرین بود خوشتر ز نوروزم    که دور از لعل میگونش مثال عود می سوزم

مرا چون دوست می خواند،چه باک از کین بدخواهان؟   بیاور باده ای ساقی،به بزم بخت پیروزم

M.B

در واپسین ساعات سالی که چون باد بر اوراق دفتر کهنه عمرمان وزید، از خاطرات تلخ و شیرینش می نویسم، از اندوه از دست رفتن گلی که فرنشین دلهایمان بود و با وزیدن باد پاییز به آبانماه پرپر شد و دوستدارانش را تا ابد در سوگ خویش نشاند، تا وصال یاری که باز در نینوا به آغوشم کشید، و روزهای سخت و فراوان بیماری که از پی هم آمدند و رفتند و دیگر بار، تنها یادی ماند و خاطره ای از برگی از دفتر هزار رنگ زندگی که با طلوع صبح فردا ورق خواهد خورد...

و فردا باز هم در پای سفره زیبای هفت سین، جای گلهای فراوانی خالی خواهد بود، دوستان و آشنایانی که رفته اند و جز خاطره ای و لبخندی و گاه اشکی، میراثی برایمان به جای نگذارده اند، پدربزگ هایی که صدای قصه های شبانه شان، لالایی شبهای کودکیمان بود و مادربزرگ هایی که سالها شمیم چادرشان، زینت بخش سفره هایمان و بزرگتر هایی  که تسبیح وجودشان، گرد هم آورنده دانه های دل آشنایانی بود که به برکت حضورشان، هنگام تحویل سال  گرد هم می آمدند و اکنون جز خاطراتشان، یادگاری در بین ما نمانده...

آری، باز هم نوروزی دیگر رسید و  جای همه خوبان در میان ما خالیست. باشد که در دفتر سبز سالهای مانده، قدرشناس عزیزان بازمانده باشیم که عمر رفته را جای هیچ افسوسی نیست...

نوروزتان پیروز باد.

دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را             تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را

شب همه شب انتظار صبح رویی می‌رود        کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را

وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او                     تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را

گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم                جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را

کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست              بر زمستان صبر باید طالب نوروز را

عاقلان خوشه چین از سر لیلی غافلند           این کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز را

عاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیست                    کان نباشد زاهدان مال و جاه اندوز را

دیگری را در کمند آور که ما خود بنده‌ایم        ریسمان در پای حاجت نیست دست آموز را

سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست      در میان این و آن فرصت شمار امروز را

شاعر: سعدی

 

ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

(درآمد ماهور)

چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن

که قارون را زیان‌ها داد سودای زراندوزی

(گشایش)

چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست

مجال عیش فرصت دان به پیروزی و بهروزی

(خاوران)

ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست

مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی

(شکسته + ورود به چهارگاه)

به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم

بیا ساقی که جاهل را هنی‌تر می‌رسد روزی

(درآمد چهارگاه)

طریق کام جستن چیست؟ ترک کام خود گفتن

کلاه سروری آنست کز این ترک بردوزی

(زابل)

جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع

که حکم آسمان اینست اگر سازی و گر سوزی

(شوشتری + بازگشت به ماهور)

به بستان رو که از بلبل طریق عشق گیری یاد

به مجلس آی کز حافظ سخن گفتن بیاموزی

(فرود در ماهور)

شاعر: حافظ 

«نام آهنگ:باد نوروزی/آهنگساز:پرویز مشکاتیان/تکنواز تار:داریوش پیرنیاکان/آواز:استاد محمدرضا شجریان/دستگاه:ماهور»  

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1391/12/29 - ساعت 17:10 توسط محمد بدیعی با موضوع ویژه نامه
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (5)

بی خداحافظی...

با هر که حرف دوستی اظهار می کنم         خوابیده دشمنیست که بیدار می کنم

از بس که در زمانه یکی اهل درد نیست       ابراز درد خویش به دیوار می کنم

M.B

به نرمی بلند شدن پری از روی حوض خانه مادربزرگ، به بی صدایی اشکی که از شیب گونه ای بلغزد و به خاموشی بغضی که سالهاست در گلویم مانده، رفتم؛ تا تمام کنم کابوس های شبانه او را که زمانی  رویای بیداری اش بودم و او، فاتحانه و بی تردید، برید امید دلی را که روزگاری جایگاه همه مهرهای عالمش بود، ونیز دستی را که نوازشگر گیسوان بلندش بود و آغوشی را که پناهگاه درد هایش، و او به سادگی ابری که با باد از پیشانی خورشید شسته میشود، مرا از صفحه خاطرش شست؛ مرا که وقت دلتنگی همزبانش بودم، وقت بی چارگی، چاره اش، وقت بیماری، مادرش، وقت بی تابی پدرش و وقت بی کسی، همراهش...

اکنون من ماندم و هزاران فصل سرد، هزاران یاد نوشته و نا نوشته و هزاران زخم خونریز بر دل که او بود مرهمش و میدانست، اکنون من هستم و عکسها و قابها و صداهایی از او که می ماند و می سوزاند، من و تنهایی و هزاران سوال بی جواب، که پس از من کدامین دست شانه موهایش، کدامین صدا لالایی خوابهایش و کدامین شانه تکیه گاه گریه هایش خواهد شد؟

می رویم، بی آنکه بدانیم دست و چشم و سینه ای که امروز آغوش و اشک ریز و همنفس ماست، شاید تا آن هنگام که مرگ هم آغوشمان گردد، تکرار ناپدیر باشند، می گذریم و نمی دانیم که برگ های پاییزی سرشار از شعور درخت اند و خاطرات سه فصل را بر دوش می کشند، آرام قدم بگذار بر چهره  تکیده آن ها، این برگها حرمت دارند: درد ِ پاییز، درد ِ " دانستن" است...

افسوس که بی فایده فرسوده شدیم    وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم

دردا و ندامتا که تا چشم زدیم                نابوده به کام خویش نابوده شدیم

خیام 

به همین سادگی رفتی، بی خداحافظ عزیزم

سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم


به همین سادگی کم شد عمر گلبوته تو دستم

 گله از تو نیست میدونم، خودم اینو از تو خواستم

 

به جون ستاره هامون تو عزیزتر از چشامی

هر جا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی

 

تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی

که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی

 

من اگه دوست نداشتم  پای غم هات نمی موندم

واست این همه ترانه از ته دل نمی خوندم

 

اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که می دیدم

 داری آب می شی، می میری اینو از همه شنیدم

 

دارم از دوریت می میرم؛ تا کنار من نسوزی

از دلم نمی ری عمرم، نفسامی که هنوزی

 

تو رو محض خیره هامون، که نفس نفس خدا شد

از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد


تو که تنها نمی مونی من تنها رو دعا کن

خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها کن

 

دست تو اول عشقه بسپرش به آخرین مرد

مردی که پشت یک دیوار واسه چشمات گریه می کرد


« نام ترانه: بی خداحافظ / تنظیم: مهران خالصی / آهنگساز و خواننده: رضا صادقی»                  شاعر: رضا صادقی

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1391/09/14 - ساعت 16:00 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (37)

یاد من باش (ویژه نامه نوروز 91)

  وصله پینه های هزار رنگ لحظه های تکه پاره سال بی تو را، دوخته و ندوخته، به انتهای سوزناک شب پایانی اش رساندم؛ بی آنکه بدانم نو عروس بهار، یتیم مانده غنچه های مرثیه خوانت را چگونه آرام خواهد کرد.  فرهادی که امروز واپسین دقایق سالی رفته از جوانی اش را به سوگ نشسته، روزگاریست که تنها به امید دمی که از تاریک ترین پستوی خیال شیرینش بگذرد، روزگار می گذراند...

  کهنه عاشق صبور دلتنگ را دیگر لبی که به شکوه از نبودن و نخواستن و نماندنت گشوده گردد نمانده، عادت کرده ام به یادها و شکستن ها و اشک های بی صدا، در خلوتی که یوسف وار بوی پیراهنت لحظه ای از آن رخت بر نمی بندد، و این عجیب ترین هدیه نوروزی هر سال توست که هیچگاه رنگ فرسوده شدن نخواهد گرفت...

  اکنون در واپسین ساعات مائده از این سال کهنه، به پای هفت سین آکنده از یاد شیرین مادربزرگ و دیکرعزیزان رفته، به رسم نوروزی که برای تو جشن است و برای من سوگ، از تو که میدانم هنوز به خلوتم می آیی و می خوانی، تنها یک عیدی می خواهم:  صبح فردا، کنارهفت سین شاد و شلوغ خانواده و هیاهوی خویشان پای سفره، در آن سکوت زیبای یا مقلب القلوب... فقط لحظه ای به یاد من باش، باور کن، همین برایم کافیست...

سپیده دم که روز

 در انتظار مرگ سال کهنه است

مرا به یاد بیاور

که چشمهای خیس خسته ام

به جستحوی سیب سرخ بودنت

لا به لای هفت سین خاطره

خیره مانده است

 

وقتی شب از کوچه رد شد    حکم خنده تا ابد شد

وقتی گل صد تا سبد شد    یاد من باش یاد من باش

وقتی غم خونه نشین شد     وقتی سایه نقطه چین شد

روزگار بهتر از این شد

یاد من باش یاد من باش

هرجا راه بسته دیدی  آینه ی شکسته دیدی

یا یه مرد خسته دیدی    یاد من باش یاد من باش

سر پیچ هر ترانه        پشت هر حرف و بهانه

تا همیشه عاشقانه      یاد من باش یاد من باش

جای من رو خالی کن     اگه خورشید در اومد

اگه جادوی سیاهی بی اثر شد

یاد من باش

جای من رو خالی کن    اگه غصه سر اومد

اگه قاصدک دوباره خوش خبر شد

 یاد من باش

وقتی شب از کوچه رد شد

یاد من باش یاد من باش

«نام آهنگ: یاد من باش /  آهنگساز و خواننده: حمیدرضا حامی شریف»                شاعر: یغما گلرویی

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1390/12/29 - ساعت 21:40 توسط محمد بدیعی با موضوع ویژه نامه
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (27)

شام غریبان (ویژه نامه شب یلدا)

ز دستم برنمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم    بجز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم

من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم    که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم

تورا من دوست می‌دارم خلاف هرکه درعالم   اگر طعنه است درعقلم اگر رخنه است در دینم

و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم     که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم

برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد    که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم

ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم             کنون امید بخشایش همی‌دارم که مسکینم

دلی چون شمع می‌باید که بر جانم ببخشاید    که جز وی کس نمی‌بینم که می‌سوزد به بالینم

تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمی‌آید           روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم

رقیب انگشت می‌خاید که سعدی چشم برهم نه    مترس ای باغبان ازگل که می‌بینم نمی‌چینم

شاعر: سعدی

 { شرق شناسان و مورخان متفق القولند كه ایرانیان نزدیك به 4 هزار سال است كه شب یلدا آخرین شب پاییز و آذر ماه را كه درازترین و تاریك ترین شب در طول سال است تا سپیده دم بیدار می مانند، در كنار یكدیگر خود را سرگرم می کنند تا اندوه غیبت خورشید و تاریكی و سردی روحیه آنان را تضعیف نكند و با به روشنی گراییدن آسمان (حصول اطمینان از بازگشت خورشید در پی یك شب طولانی و سیاه كه تولد تازه آن عنوان شده است) به رختخواب روند و لختی بیاسایند.

مراسم شب یلدا (شب چله) از طریق ایران به قلمرو رومیان راه یافت و جشن «ساتورن» خوانده می شد. جشن ساتورن پس از مسیحی شدن رومی ها هم اعتبار خود را از دست نداد و ادامه یافت كه در همان نخستین سده آزاد شدن پیروی از مسیحیت در میان رومیان، با تصویب رئیس وقت كلیسا، كریسمس (مراسم میلاد مسیح) را 25 دسامبر قرار دادند كه چهار روز و در سال های كبیسه سه روز بیشتر از یلدا (شب 22 دسامبر) فاصله ندارد و مفهوم هر دو واژه هم یكی است. از آن پس این دو میلاد تقریباً باهم برگزار می شده اند.

 

آراستن سرو و كاج در كریسمس هم از ایران باستان اقتباس شده است، زیرا ایرانیان به این دو درخت مخصوصاً سرو به چشم مظهر مقاومت در برابر تاریكی و سرما می نگریستند و در خور روز؛ در برابر سرو می ایستادند و عهد می كردند كه تا سال بعد یك نهال سرو دیگر كشت كنند.

 

پیشتر، ایرانیان (مردم سراسر ایران زمین) روز پس از شب یلدا (یكم دی ماه) را خور روز و دی گان؛ می خواندند و به استراحت می پرداختند و تعطیل عمومی بود. در این روز عمدتاً به این لحاظ از كار دست می كشیدند كه نمی خواستند احیاناً مرتكب بدی كردن شوند كه میترائیسم ارتكاب هر كار بد كوچك را در روز تولد خورشید گناهی بسیار بزرگ می شمرد. هرمان هیرت، زبان شناس بزرگ آلمان كه گرامر تطبیقی زبان های آریایی را نوشته است كه پارسی از جمله این زبان ها است نظر داده كه دی- به معنای روز- به این دلیل بر این ماه ایرانی گذارده شده كه ماه تولد دوباره خورشید است. باید دانست كه انگلیسی یك زبان گرمانیك (خانواده زبانهای آلمانی) و از خانواده بزرگ تر زبان های آریایی (آرین) است. هرمان هیرت در آستانه دی گان به دنیا آمده بود و به زادروز خود كه مصادف با تولد دوباره خورشید بود، مباهات بسیار می كرد.

 

آداب شب یلدا در طول زمان تغییر نكرده و ایرانیان در این شب، باقیمانده میوه هایی را كه انبار كرده اند و خشكبار و تنقلات می خورند و دور هم گرد هیزم افروخته و بخاری روشن می نشینند تا سپیده دم بشارت شكست تاریكی و ظلمت و آمدن روشنایی و گرمی (در ایران باستان، از میان نرفتن و زنده بودن خورشید كه بدون آن حیات نخواهد بود) را بدهد، زیرا كه به زعم آنان در این شب، تاریكی و سیاهی در اوج خود است.

 

واژه یلدا، از دوران ساسانیان كه متمایل به به كارگیری خط (الفبای از راست به چپ) سریانی شده بودند به كار رفته است. یلدا- همان میلاد به معنای زایش- زاد روز یا تولد است كه از آن زبان سامی وارد پارسی شده است. باید دانست كه هنوز در بسیاری از نقاط ایران مخصوصاً در جنوب و جنوب خاوری برای نامیدن بلندترین شب سال، به جای شب یلدا از واژه مركب شب چله (40 روز مانده به جشن سده، شب سیاه و سرد) استفاده می شود.

خور روز (دی گان)- یكم دی ماه- در ایران باستان در عین حال روز برابری انسان ها بود. در این روز همگان از جمله شاه لباس ساده می پوشیدند تا یكسان به نظر آیند و كسی حق دستور دادن به دیگری را نداشت و كارها داوطلبانه انجام می گرفت، نه تحت امر. در این روز جنگ كردن و خونریزی، حتی كشتن گوسفند و مرغ هم ممنوع بود. این موضوع را نیروهای متخاصم ایرانیان می دانستند و در جبهه ها رعایت می كردند و خونریزی موقتاً قطع می شد و بسیار دیده شده كه همین قطع موقت جنگ، به صلح طولانی و صفا انجامیده بود. }

«دانشنامه آزاد تبیان»



   قاب عکس خاک گرفته ای بر جای مانده از شبی بلند که با تو یلدا شد، یگانه سپه سالار لشگریان خاطره است هجوم برده بر سرزمین خاموش خاطری که با تمام نبودن هایت هنوز لبریز از عطرحضور تو در آن خیال انگیز واپسین شب پاییزیست. تو بودی و اناری دان کرده و مشتی فندق و بادام و پسته و البته دلی خوش به همین اندک میهمانی کوچک دلچسب که گویی همان هم مشکل گشای همه ناکامی ها و نبودن ها و نداشتن هایمان بود...

 

  آخرین روز پاییز ، امروز، بی تو، غرق در کار و فارغ از خیال، روزی همچون روزهای دیگر است که طومار فصل پیشین را در هم می پیچد و به دامان بلند و تاریک زمستان می پیوندد، بهار دلکش باشد یا تابستان دل انگیز یا پاییز برگریز، چه تفاوت که این روزها تنها چاره ساز زخم جانفرسای تنهایی ام  کار است و کار است و کار... که کار زیاد، روزها دست افسوس را از دامن ذهن مشوشم کوتاه می کند و شبها خستگی جان و کوفتگی تن، امید دیداری دوباره در رویا را با نگار شوخ چشم شیرین گفتار می آفریند: به خوابم می آیی، مثل همه شب هایی که بی تو یلدا می شوند در بلندی و تاریکی، باز هم دستانی که از سر انگشتانم می رباییشان، باز هم تصویری محو از چشمانی همیشه خندان که گویی تمام زندگی ام در پشت مردمک شیشه ای اش می سوزد و خاکستر میشود، شاید کلامی و شاید هم لحظه ای گم شدن در آغوشی که دیگر تنها به خواب می آید و درنگی در خیال به فاصله چشم بر هم زدنی که گویی در خواب هم نه تو میل ماندن داری و نه ساعت زنگ دار صبح میل به خاموش شدن...

 

   امشب که نه تو ماندی و نه قومی از اقوام دور و نزدیک، نه سماور مادربزرگ مانده و نه شب نشینی های خویشان به دور کرسی گرم آجیل خوران شب چله، از یلدا تنها نامی مانده از سر عادت که با انار دانه شده اشک در سفره غروب آغاز می شود و با خوابی از سر رخوت در همان آغازین لحظه های نیمه شب پایان می پذیرد، همچنین است یلدا بر عشاقی که آغوش نگاران را بربالین ندارند و بر پدران و مادرانی که فرزندان را بر سفره نمیبینند و براقوامی که عزیزان و خویشان را در کنار نمی یابند، یلدا شام غریبان اهالی کوی فراق است، شام غریب یلدایتان ستاره باران و نور امید بر ظلمت شبهایتان تابان باد.  

 

 

انتظار تو فقط مال منه

سهم من از تو افسوس تو رو نداشتنه

 

همه با همدیگه هستند،همه خیلی ها را دارند

یکی هست که وقت گریه سر رو شونه هاش بذارن

 

ولی من از همه دنیا تو را داشتم ، تو را داشتم

وقتی گریه می کردم سر رو شونت میگذاشتم

 

همه تنهایی هامون مال هم بود، مال هم بود

هر چی با همدیگه بودیم واسه من خیلی کم بود

 

بودن تو جرات پرواز برای این بال شکسته است

داشتن تو لذت لبخند، صدای این لبهای بسته است

 

دارم از عطش می میرم، ابر من کجا می باری

تن من خشکید و پوسید، تو به سبزه ها می باری

 

«نام آهنگ: انتظار /خواننده: عارف /آهنگ ساز: انوشیروان روحانی /تنظیم: منوچهر چشم آذر»    شاعر : اردلان سرفراز

نوشته شده در تاریخ چهار شنبه 1390/09/30 - ساعت 18:31 توسط محمد بدیعی با موضوع ویژه نامه
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (16)

از یاد رفته...

از لابه لای برگهای سررسید شب های بی انتهای یک پاییز، گلبرگی سرخ خشکیده بر لب های خاموش دفتر روز نوشت روزهای خوش حضور مهربانت، اشکی به روی گونه ای غلطاند که روزگاری تنها برای همیشه ماندنت تر می شد. عاشق بی قرار  در آن روز بارانی وصال یار در پای گلبرگ تنها شاخه گلی که از نگار شوخ چشم شیرین گفتار برجای مانده   نوشته بود: "به یادگار از یگانه معشوقی که ای کاش آخرین باشد."

و حالا گلبرگ خشکیده ات مانده و من که نمیدانم گناه نابخشودنی ام عاشقی بی حساب بود یا بی تابی گستاخانه در تمنای دیدار گاه به گاهت، که روزگاری با نهایت شوق و زمانی با بی میلی تمام اجابتش می کردی؛ شاهدخت غزل های شاد روزهای خوش گذشته؛ عاشق صبور دل آزرده مغرور، شانه ای که تکیه گاه اشک ها و دلتنگی ها و دلواپسی هایت  بود، سنگ صبور غصه های روزهای بی کسی ات، امروز از تخت خسروانی سرزمین آرزوهای رنگارنگت به زیر افتاده و شاه کلید دروازه های طلایی قصر امیدش در دستان دیو خشمگین قهر توست و مجنون آشفته سر، دو دل مانده در میان پای در رکاب بیابان سرنوشت گذاشتن و دل بر سودای عبث مهر لیلی بی وفا نهادن...

چه بازی دلگیری؛ هنوز بیهوده می نویسم، به یاری می طلبم و پاسخ می خواهم، دلبرم من می دانم که فراموش شده ام؛ درست مانند برگ زردی در انبوه رنگارنگی پاییز یا داغ کهنه شده درگذشت یک عزیز، می دانم که حتی لمس سر انگشتان عاشقم بر موهای خیس از اشک شقیقه ات را هم از خیال نازکت محو کرده ای، می دانم که در میان روزمره گی ها و میهمان های خوانده و ناخوانده گاه و بیگاه دل خجسته ات از یاد رفته ام و جالب آنکه باز کودکانه می پندارم که می بینی، می خوانی و می دانی...  و چه حکایت غریبیست این، که "فراموش شدگان هرگز فراموش کنندگان را فراموش نخواهند کرد."

تا جاده به زخم رفتن آراست مرا        یک سینه تپش نفس نفس کاست مرا

این بود تمام ماجرای من و او           می خواستمش ولی نمی خواست مرا

 

اگر روم ز پی اش فتنه‌ها برانگیزد                     ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد

و گر به رهگذری یک دم از وفاداری             چو گرد در پی اش افتم چو باد بگریزد

و گر کنم طلب نیم بوسه، صد افسوس                  ز حقه دهنش چون شکر فروریزد

من آن فریب که در نرگس تو می‌بینم                 بس آب روی که با خاک ره برآمیزد

فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست                        کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد

تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبده باز         هزار بازی از این طرفه‌تر برانگیزد

بر آستانه تسلیم سر بنه حافظ                             که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد

شاعر: حافظ

«نام آهنگ: ساز و آواز / آهنگساز: استاد مرحوم پرویز مشکاتیان / خواننده: استاد مرحوم ایرج بسطامی / دستگاه: همایون»

نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 1390/07/21 - ساعت 16:54 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (24)

یگانه آوای ماندگار (ویژه نامه میلاد استاد شجریان)

من چه در پای تو ریزم که خورای تو بود     سر نه چیزست که شایسته پای تو بود

خرم آن روی که در روی تو باشد همه عمر   وین نباشد مگر آن وقت که رای تو بود

ذره‌ای در همه اجزای من مسکین نیست          که نه آن ذره معلق به هوای تو بود

تا تو را جای شد ای سرو روان در دل من     هیچ کس می‌نپسندم که به جای تو بود

به وفای تو که گر خشت زنند از گل من        همچنان در دل من مهر و وفای تو بود

«سعدی»

آری، جان، تحفه نا قابلیست که در راه وصال، یک بار بیش امکان فشاندنش نیست. آنچه در پای عشق یار فشاندیم خون دلی بود که زخم فراق به قدرش افزوده بود. دریغ که سهم عاشق از رخسار نگار نرگس چشم کمان ابروی سیه موی، تنها نیم نگاهی و شراری وعتابی و وداعی بود قهرگون و ثمره اش، داغی به وسعت یک عمر و سرگشتگی مردی پریشان،آواره کوه و بیابان،با دلی در کف و جگری سوزان و جهانی بر دوش و لبی خاموش، که اندوه سهمگین را فغانی نیست، تنها حیرت است و سکون و در حیرت مانده را صدایی بر نمی خیزد.

اکنون در آستانه پاییز برگریز، مرهم زخم فراق بر جگر خونین عشاق، آوای خسرویست که  اوج و فرود نغمه هایش در پیچ و تاب روزگار نامراد  بدکردار، روزنه امیدیست بر سیاهی شبهای تار دور از یار و یکم مهر ماه که بیاید، خسروی خوبان، شیر بیشه آواز ایران، هفتاد و یکمین پاییز عمر را خواهند دید. دستمان کوتاه بود از شمع و شراب و شاهد و شهد و شیرینی،پس ناچار، به امید آنکه باد صبا برساند به گوش یار: استاد دلنواز شیرین گفتار، یگانه آوای ماندگار، پاییزتان بهار، پادشاهی تان بر دلها برقرار، دلتان از خوشی سرشار... زادروزتان پیروز باد.

نی قصه آن شمع چو گل بتوان گفت                نی حال دل سوخته دل بتوان گفت

 غم در دل تنگ من از آن است که نیست   یک دوست که با او غم دل بتوان گفت

دل از من برد و روی از من نهان کرد            خدا را با که این بازی توان کرد

شب تنهاییم در قصد جان بود                          خیالش لطف‌های بی‌کران کرد

چرا چون لاله خونین دل نباشم                      که با ما نرگس او سرگران کرد

که را گویم که با این درد جان سوز                     طبیبم قصد جان ناتوان کرد

بدان سان سوخت چون شمعم که بر من           صراحی گریه و بربط فغان کرد

صبا گر چاره داری وقت وقت است                 که درد اشتیاقم قصد جان کرد

میان مهربانان کی توان گفت                      که یار ما چنین گفت و چنان کرد

عدو با جان حافظ آن نکردی                          که تیر چشم آن ابروکمان کرد

«نام آهنگ: آواز دیلمان / آهنگساز: داریوش پیر نیاکان / آواز: استاد محمدرضا شجریان / دستگاه: دشتی»      شاعر: حافظ

نوشته شده در تاریخ چهار شنبه 1390/06/23 - ساعت 13:49 توسط محمد بدیعی با موضوع ویژه نامه
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (14)



Copyright © 2015 Delgoft. All Rights Reserved