لطفا کمی صبر کنید
سایت در حال بارگذاری است.
شام غریبان (ویژه نامه شب یلدا)

ز دستم برنمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم    بجز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم

من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم    که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم

تورا من دوست می‌دارم خلاف هرکه درعالم   اگر طعنه است درعقلم اگر رخنه است در دینم

و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم     که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم

برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد    که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم

ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم             کنون امید بخشایش همی‌دارم که مسکینم

دلی چون شمع می‌باید که بر جانم ببخشاید    که جز وی کس نمی‌بینم که می‌سوزد به بالینم

تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمی‌آید           روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم

رقیب انگشت می‌خاید که سعدی چشم برهم نه    مترس ای باغبان ازگل که می‌بینم نمی‌چینم

شاعر: سعدی

 { شرق شناسان و مورخان متفق القولند كه ایرانیان نزدیك به 4 هزار سال است كه شب یلدا آخرین شب پاییز و آذر ماه را كه درازترین و تاریك ترین شب در طول سال است تا سپیده دم بیدار می مانند، در كنار یكدیگر خود را سرگرم می کنند تا اندوه غیبت خورشید و تاریكی و سردی روحیه آنان را تضعیف نكند و با به روشنی گراییدن آسمان (حصول اطمینان از بازگشت خورشید در پی یك شب طولانی و سیاه كه تولد تازه آن عنوان شده است) به رختخواب روند و لختی بیاسایند.

مراسم شب یلدا (شب چله) از طریق ایران به قلمرو رومیان راه یافت و جشن «ساتورن» خوانده می شد. جشن ساتورن پس از مسیحی شدن رومی ها هم اعتبار خود را از دست نداد و ادامه یافت كه در همان نخستین سده آزاد شدن پیروی از مسیحیت در میان رومیان، با تصویب رئیس وقت كلیسا، كریسمس (مراسم میلاد مسیح) را 25 دسامبر قرار دادند كه چهار روز و در سال های كبیسه سه روز بیشتر از یلدا (شب 22 دسامبر) فاصله ندارد و مفهوم هر دو واژه هم یكی است. از آن پس این دو میلاد تقریباً باهم برگزار می شده اند.

 

آراستن سرو و كاج در كریسمس هم از ایران باستان اقتباس شده است، زیرا ایرانیان به این دو درخت مخصوصاً سرو به چشم مظهر مقاومت در برابر تاریكی و سرما می نگریستند و در خور روز؛ در برابر سرو می ایستادند و عهد می كردند كه تا سال بعد یك نهال سرو دیگر كشت كنند.

 

پیشتر، ایرانیان (مردم سراسر ایران زمین) روز پس از شب یلدا (یكم دی ماه) را خور روز و دی گان؛ می خواندند و به استراحت می پرداختند و تعطیل عمومی بود. در این روز عمدتاً به این لحاظ از كار دست می كشیدند كه نمی خواستند احیاناً مرتكب بدی كردن شوند كه میترائیسم ارتكاب هر كار بد كوچك را در روز تولد خورشید گناهی بسیار بزرگ می شمرد. هرمان هیرت، زبان شناس بزرگ آلمان كه گرامر تطبیقی زبان های آریایی را نوشته است كه پارسی از جمله این زبان ها است نظر داده كه دی- به معنای روز- به این دلیل بر این ماه ایرانی گذارده شده كه ماه تولد دوباره خورشید است. باید دانست كه انگلیسی یك زبان گرمانیك (خانواده زبانهای آلمانی) و از خانواده بزرگ تر زبان های آریایی (آرین) است. هرمان هیرت در آستانه دی گان به دنیا آمده بود و به زادروز خود كه مصادف با تولد دوباره خورشید بود، مباهات بسیار می كرد.

 

آداب شب یلدا در طول زمان تغییر نكرده و ایرانیان در این شب، باقیمانده میوه هایی را كه انبار كرده اند و خشكبار و تنقلات می خورند و دور هم گرد هیزم افروخته و بخاری روشن می نشینند تا سپیده دم بشارت شكست تاریكی و ظلمت و آمدن روشنایی و گرمی (در ایران باستان، از میان نرفتن و زنده بودن خورشید كه بدون آن حیات نخواهد بود) را بدهد، زیرا كه به زعم آنان در این شب، تاریكی و سیاهی در اوج خود است.

 

واژه یلدا، از دوران ساسانیان كه متمایل به به كارگیری خط (الفبای از راست به چپ) سریانی شده بودند به كار رفته است. یلدا- همان میلاد به معنای زایش- زاد روز یا تولد است كه از آن زبان سامی وارد پارسی شده است. باید دانست كه هنوز در بسیاری از نقاط ایران مخصوصاً در جنوب و جنوب خاوری برای نامیدن بلندترین شب سال، به جای شب یلدا از واژه مركب شب چله (40 روز مانده به جشن سده، شب سیاه و سرد) استفاده می شود.

خور روز (دی گان)- یكم دی ماه- در ایران باستان در عین حال روز برابری انسان ها بود. در این روز همگان از جمله شاه لباس ساده می پوشیدند تا یكسان به نظر آیند و كسی حق دستور دادن به دیگری را نداشت و كارها داوطلبانه انجام می گرفت، نه تحت امر. در این روز جنگ كردن و خونریزی، حتی كشتن گوسفند و مرغ هم ممنوع بود. این موضوع را نیروهای متخاصم ایرانیان می دانستند و در جبهه ها رعایت می كردند و خونریزی موقتاً قطع می شد و بسیار دیده شده كه همین قطع موقت جنگ، به صلح طولانی و صفا انجامیده بود. }

«دانشنامه آزاد تبیان»



   قاب عکس خاک گرفته ای بر جای مانده از شبی بلند که با تو یلدا شد، یگانه سپه سالار لشگریان خاطره است هجوم برده بر سرزمین خاموش خاطری که با تمام نبودن هایت هنوز لبریز از عطرحضور تو در آن خیال انگیز واپسین شب پاییزیست. تو بودی و اناری دان کرده و مشتی فندق و بادام و پسته و البته دلی خوش به همین اندک میهمانی کوچک دلچسب که گویی همان هم مشکل گشای همه ناکامی ها و نبودن ها و نداشتن هایمان بود...

 

  آخرین روز پاییز ، امروز، بی تو، غرق در کار و فارغ از خیال، روزی همچون روزهای دیگر است که طومار فصل پیشین را در هم می پیچد و به دامان بلند و تاریک زمستان می پیوندد، بهار دلکش باشد یا تابستان دل انگیز یا پاییز برگریز، چه تفاوت که این روزها تنها چاره ساز زخم جانفرسای تنهایی ام  کار است و کار است و کار... که کار زیاد، روزها دست افسوس را از دامن ذهن مشوشم کوتاه می کند و شبها خستگی جان و کوفتگی تن، امید دیداری دوباره در رویا را با نگار شوخ چشم شیرین گفتار می آفریند: به خوابم می آیی، مثل همه شب هایی که بی تو یلدا می شوند در بلندی و تاریکی، باز هم دستانی که از سر انگشتانم می رباییشان، باز هم تصویری محو از چشمانی همیشه خندان که گویی تمام زندگی ام در پشت مردمک شیشه ای اش می سوزد و خاکستر میشود، شاید کلامی و شاید هم لحظه ای گم شدن در آغوشی که دیگر تنها به خواب می آید و درنگی در خیال به فاصله چشم بر هم زدنی که گویی در خواب هم نه تو میل ماندن داری و نه ساعت زنگ دار صبح میل به خاموش شدن...

 

   امشب که نه تو ماندی و نه قومی از اقوام دور و نزدیک، نه سماور مادربزرگ مانده و نه شب نشینی های خویشان به دور کرسی گرم آجیل خوران شب چله، از یلدا تنها نامی مانده از سر عادت که با انار دانه شده اشک در سفره غروب آغاز می شود و با خوابی از سر رخوت در همان آغازین لحظه های نیمه شب پایان می پذیرد، همچنین است یلدا بر عشاقی که آغوش نگاران را بربالین ندارند و بر پدران و مادرانی که فرزندان را بر سفره نمیبینند و براقوامی که عزیزان و خویشان را در کنار نمی یابند، یلدا شام غریبان اهالی کوی فراق است، شام غریب یلدایتان ستاره باران و نور امید بر ظلمت شبهایتان تابان باد.  

 

 

انتظار تو فقط مال منه

سهم من از تو افسوس تو رو نداشتنه

 

همه با همدیگه هستند،همه خیلی ها را دارند

یکی هست که وقت گریه سر رو شونه هاش بذارن

 

ولی من از همه دنیا تو را داشتم ، تو را داشتم

وقتی گریه می کردم سر رو شونت میگذاشتم

 

همه تنهایی هامون مال هم بود، مال هم بود

هر چی با همدیگه بودیم واسه من خیلی کم بود

 

بودن تو جرات پرواز برای این بال شکسته است

داشتن تو لذت لبخند، صدای این لبهای بسته است

 

دارم از عطش می میرم، ابر من کجا می باری

تن من خشکید و پوسید، تو به سبزه ها می باری

 

«نام آهنگ: انتظار /خواننده: عارف /آهنگ ساز: انوشیروان روحانی /تنظیم: منوچهر چشم آذر»    شاعر : اردلان سرفراز

Background Music 

نوشته شده در تاریخ چهار شنبه 1390/09/30 - ساعت 18:31 توسط محمد بدیعی با موضوع ویژه نامه
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (8)

از یاد رفته...

از لابه لای برگهای سررسید شب های بی انتهای یک پاییز، گلبرگی سرخ خشکیده بر لب های خاموش دفتر روز نوشت روزهای خوش حضور مهربانت، اشکی به روی گونه ای غلطاند که روزگاری تنها برای همیشه ماندنت تر می شد. عاشق بی قرار  در آن روز بارانی وصال یار در پای گلبرگ تنها شاخه گلی که از نگار شوخ چشم شیرین گفتار برجای مانده   نوشته بود: "به یادگار از یگانه معشوقی که ای کاش آخرین باشد."

و حالا گلبرگ خشکیده ات مانده و من که نمیدانم گناه نابخشودنی ام عاشقی بی حساب بود یا بی تابی گستاخانه در تمنای دیدار گاه به گاهت، که روزگاری با نهایت شوق و زمانی با بی میلی تمام اجابتش می کردی؛ شاهدخت غزل های شاد روزهای خوش گذشته؛ عاشق صبور دل آزرده مغرور، شانه ای که تکیه گاه اشک ها و دلتنگی ها و دلواپسی هایت  بود، سنگ صبور غصه های روزهای بی کسی ات، امروز از تخت خسروانی سرزمین آرزوهای رنگارنگت به زیر افتاده و شاه کلید دروازه های طلایی قصر امیدش در دستان دیو خشمگین قهر توست و مجنون آشفته سر، دو دل مانده در میان پای در رکاب بیابان سرنوشت گذاشتن و دل بر سودای عبث مهر لیلی بی وفا نهادن...

چه بازی دلگیری؛ هنوز بیهوده می نویسم، به یاری می طلبم و پاسخ می خواهم، دلبرم من می دانم که فراموش شده ام؛ درست مانند برگ زردی در انبوه رنگارنگی پاییز یا داغ کهنه شده درگذشت یک عزیز، می دانم که حتی لمس سر انگشتان عاشقم بر موهای خیس از اشک شقیقه ات را هم از خیال نازکت محو کرده ای، می دانم که در میان روزمره گی ها و میهمان های خوانده و ناخوانده گاه و بیگاه دل خجسته ات از یاد رفته ام و جالب آنکه باز کودکانه می پندارم که می بینی، می خوانی و می دانی...  و چه حکایت غریبیست این، که "فراموش شدگان هرگز فراموش کنندگان را فراموش نخواهند کرد."

تا جاده به زخم رفتن آراست مرا        یک سینه تپش نفس نفس کاست مرا

این بود تمام ماجرای من و او           می خواستمش ولی نمی خواست مرا

 

اگر روم ز پی اش فتنه‌ها برانگیزد                     ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد

و گر به رهگذری یک دم از وفاداری             چو گرد در پی اش افتم چو باد بگریزد

و گر کنم طلب نیم بوسه، صد افسوس                  ز حقه دهنش چون شکر فروریزد

من آن فریب که در نرگس تو می‌بینم                 بس آب روی که با خاک ره برآمیزد

فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست                        کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد

تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبده باز         هزار بازی از این طرفه‌تر برانگیزد

بر آستانه تسلیم سر بنه حافظ                             که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد

شاعر: حافظ

«نام آهنگ: ساز و آواز / آهنگساز: استاد مرحوم پرویز مشکاتیان / خواننده: استاد مرحوم ایرج بسطامی / دستگاه: همایون»

نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 1390/07/21 - ساعت 16:54 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (17)

یگانه آوای ماندگار (ویژه نامه میلاد استاد شجریان)

من چه در پای تو ریزم که خورای تو بود     سر نه چیزست که شایسته پای تو بود

خرم آن روی که در روی تو باشد همه عمر   وین نباشد مگر آن وقت که رای تو بود

ذره‌ای در همه اجزای من مسکین نیست          که نه آن ذره معلق به هوای تو بود

تا تو را جای شد ای سرو روان در دل من     هیچ کس می‌نپسندم که به جای تو بود

به وفای تو که گر خشت زنند از گل من        همچنان در دل من مهر و وفای تو بود

«سعدی»

آری، جان، تحفه نا قابلیست که در راه وصال، یک بار بیش امکان فشاندنش نیست. آنچه در پای عشق یار فشاندیم خون دلی بود که زخم فراق به قدرش افزوده بود. دریغ که سهم عاشق از رخسار نگار نرگس چشم کمان ابروی سیه موی، تنها نیم نگاهی و شراری وعتابی و وداعی بود قهرگون و ثمره اش، داغی به وسعت یک عمر و سرگشتگی مردی پریشان،آواره کوه و بیابان،با دلی در کف و جگری سوزان و جهانی بر دوش و لبی خاموش، که اندوه سهمگین را فغانی نیست، تنها حیرت است و سکون و در حیرت مانده را صدایی بر نمی خیزد.

اکنون در آستانه پاییز برگریز، مرهم زخم فراق بر جگر خونین عشاق، آوای خسرویست که  اوج و فرود نغمه هایش در پیچ و تاب روزگار نامراد  بدکردار، روزنه امیدیست بر سیاهی شبهای تار دور از یار و یکم مهر ماه که بیاید، خسروی خوبان، شیر بیشه آواز ایران، هفتاد و یکمین پاییز عمر را خواهند دید. دستمان کوتاه بود از شمع و شراب و شاهد و شهد و شیرینی،پس ناچار، به امید آنکه باد صبا برساند به گوش یار: استاد دلنواز شیرین گفتار، یگانه آوای ماندگار، پاییزتان بهار، پادشاهی تان بر دلها برقرار، دلتان از خوشی سرشار... زادروزتان پیروز باد.

نی قصه آن شمع چو گل بتوان گفت                نی حال دل سوخته دل بتوان گفت

 غم در دل تنگ من از آن است که نیست   یک دوست که با او غم دل بتوان گفت

دل از من برد و روی از من نهان کرد            خدا را با که این بازی توان کرد

شب تنهاییم در قصد جان بود                          خیالش لطف‌های بی‌کران کرد

چرا چون لاله خونین دل نباشم                      که با ما نرگس او سرگران کرد

که را گویم که با این درد جان سوز                     طبیبم قصد جان ناتوان کرد

بدان سان سوخت چون شمعم که بر من           صراحی گریه و بربط فغان کرد

صبا گر چاره داری وقت وقت است                 که درد اشتیاقم قصد جان کرد

میان مهربانان کی توان گفت                      که یار ما چنین گفت و چنان کرد

عدو با جان حافظ آن نکردی                          که تیر چشم آن ابروکمان کرد

«نام آهنگ: آواز دیلمان / آهنگساز: داریوش پیر نیاکان / آواز: استاد محمدرضا شجریان / دستگاه: دشتی»      شاعر: حافظ

نوشته شده در تاریخ چهار شنبه 1390/06/23 - ساعت 13:49 توسط محمد بدیعی با موضوع ویژه نامه
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (13)

عاشقانه...

باغ چشمانت سیب حوا داشت و من قانون آدم را وقتی فهمیدم كه از بهشت آغوشت بیرون افتاده بودم. آری،نگاه تو سیب بود و من نیتونی بیچاره، بی خواب از كشف جاذبه و قلب مغلوبم پیشكشی چوبین شد برای آتشكده عشقی كه در آن خدایگان قهرت نظاره گر غریبانه پر پر شدن گلهای امیدم بودند...

بی وفا، آنكه امروز این چنین آسان از كنار ویرانه های غرور در هم شكسته اش می گذری، زمانی شاهزاده سوار بر اسب سپید یال آرزوهایت بود و كابوس پریشانی كه اكنون به هجران می خوانی اش، روزگاری یگانه تعبیر صادق همه رویاهای عاشقانه ات... كاش می گفتی كدامین گورم را باید گم كنم كه دست همیشه پس زننده و پای پیش كشنده ات پیدایش نكند؟ كاش می دانستم گلدان تازه ساده دلی كه این روزها گلش شده ای، به كدامین طلسم مسحور چشمان پیمان شكن خیال انگیزت شده؟  كاش می فهمیدم كودك بازیگوش دلت در میان بوته های هوس، در جست و جوی چه بود كه دشت سخاوتمند مهربانی من از آن محروم بود؟ 

با این احوال، باز هم بدان كه محكوم دلتنگ شیدای بی گناهت، همچنان امیدوار در جزیره متروك سالهای صبوری دور از تو، دل خوش است به آنكه دست فریبكار رمالهای دغل كار و فال قهوه های فریبكار و حافظ شیرین گفتار ساده انگار، می گویند كه این جدایی پایدار نمی ماند؛ البته آنچه هست نه تو از لذت بی حساب شعله ور نگاه داشتن آتش عشق بر جگر شرحه شرحه ام  سیر می شوی و نه من از شوق چشمان همیشه خندانت در می گذرم، اما این میان سوخت و سوز بازگشت دیر یا زودت، تباه شدن روزگار مردیست كه بهای گزاف دوستت دارم صادقانه اش، جوانی بر باد رفته اش خواهد بود،دریغ كه این تنها آب رفته ایست كه هیچگاه به جوی باز نخواهد گشت...

بمون ای فصل خوب قصه های عاشقانه            بمون ای با تو بودن فصلی از گل با ترانه

بمون ای همصدای لحظه های خواب و رویام   صدای پای بودن توی رگ هام ، تو نفس هام

چه سخته بی تو رفتن ، چه سخته بی تو موندن ، نمی شه این جدایی باور من

وداع آخرینه جدایی در كمینه ، غروب لحظه های واپسینه

همیشه قصه های آشنایی ناتمومه                     تموم لحظه های با تو بودن پیش رومه

چه سخته بی تو رفتن ، چه سخته بی تو موندن ، نمی شه این جدایی باور من

وداع آخرینه جدایی در كمینه ، غروب لحظه های واپسینه
 

«نام آهنگ: عاشقانه / آهنگساز: فریبرز لاچینی / خواننده: حمید غلامعلی»           شاعر: رضا اشعاری 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1390/05/10 - ساعت 18:13 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (26)

ماجرای يك عشق...

ستاره ات شدم، بی آنكه بدانم "در ماهِ" نامت جاذبه ای هست كه هیچ منظومه ای را از آن گریزی نیست. زندانی محكمه نرفته خشم طولانی ات، مدتهاست به خواب زمستانی خلوت خود خواسته بی كسی اش فرو رفته، دیگر نه چشمی به دست نوازشی دارد و نه  اشكی در چشم برای چكیدن، تنها بر جای مانده اش خاطره ای محو از دلیست كه چون كودكی معصوم به امنیت دستانت امید بسته بود و تو در بازار پر هیاهوی شهر مكاران رهایش كردی، كه بازیچه حیله گران و زخم خورده طراران شود...

حق با تو بود، عروسك كهنه ات دیگر جذبه ای برای دل ماجراجوی مشكل پسندت نداشت، اندیشه قد كشیده ات را دیگر مجالی برای وقت گذراندن با عشاق خسته دل نبود، گناه تو تنها نخواستن مردی بود كه به پای دوستت دارمی كه از همان نجوای آغازین شب آشنایی گفت، ماند و جرم من دروغ پنداشتن ساده لوحانه دوستت ندارم های واپسین فرشته ایست كه روزگاری دوستت دارم های عاشقانه اش لالایی هر شبم شده بود، میبینی؟ هر دوی ما پای لرز خربزه هایی نشسته ایم كه نمیدانیم كی خورده ایم...

 دیگر گلایه ای نیست، همین كه میدانم عاشقت ماندن موهبتیست كه نصیب هر بی سر و پایی نمیشود و رویاییست كه در هر خوابی نمیگنجد و افتخاریست كه به هر از جان گذشته ای نمی رسد، همین كه میدانی هنوز شبها، نم چشمان امیدوارم به روی یادگاری هایی كه در آغوشم به جا گذاشته ای می نشیند، برای تحمل سالهای صبوری زندانی محكوم به بی تو ماندن كافیست...

به روی گونه تابیدی و رفتی             مرا با عشق سنجیدی و رفتی

تمام هستی ام نیلوفری بود                 تو هستی مرا چیدی و رفتی

کنار اتظارت تا سحر گاه                  شبی همپای پیچک ها نشستم

تو از راه آمدی با ناز و آن وقت              تمنای مرا دیدی و رفتی

شبی از عشق تو با پونه گفتم           دل او هم برای قصه ام سوخت

غم انگیزست توشیداییم را                به چشم خویش فهمیدی و رفتی

چه باید کرد این هم سرنوشتی ست     ولی دل رابه چشمت هدیه کردم

سر راهت که میرفتی تو آن را           به یک پروانه بخشیدی و رفتی

صدایت کردم از ژرفای یک یاس                به لحن آب نمناک باران

نمی دانم شنیدی برنگشتی                   و یا این بار نشنیدی و رفتی

نسیم از جاده های دور آمد          نگاهش کردم و چیزی به من گفت

تو هم در انتظار یک بهانه                 از این رفتار رنجیدی و رفتی

عجب دریای غمناکیست این عشق     ببین با سرنوشت من چه ها کرد

تو هم این رنجش خاکستری را                میان یاد پیچیدی و رفتی

تمام غصه هایم مثل باران                  فضای خاطرم را شستشو داد

و تو به احترام این تلاطم                 فقط یک لحظه باریدی و رفتی

دلم پرسید از پروانه یک شب         چرا عاشق شدن درد عجیبی ست

و یادم هست تو یک بار این را            ز یک دیوانه پرسیدی و رفتی

تو را به جان گل سوگند دادم                 فقط یک شب نیازم را ببینی

ولی در پاسخ این خواهش من             تو مثل غنچه خندیدی و رفتی

دلم گلدان شب بو های رویاست         پر است از اطلسی های نگاهت

تو مثل یک گل سرخ وفادار                   کنار خانه روییدی و رفتی

تمام بغض هایم مثل یک رنج         شکست و قصه ام در کوچه پیچید

ولی تو از صدای این شکستن            به جای غصه ترسیدی و رفتی

غروب کوچه های بی قراری       حضور روشنی را از تو می خواست

تو یک آن آمدی این روشنی را           به روی کوچه پاشیدی و رفتی

کنار من نشستی تا سپیده                  ولی چشمان تو جای دگر بود

و من می دانم آن شب تا سحرگاه            نگارن را پرستیدی و رفتی

نمی دانم چه می گویند گل ها             خدا می داند و نیلوفر و عشق

به من گفتند گل ها تا همیشه            تو از این شهر کوچیدی و رفتی

جنون در امتداد کوچه عشق                 مرا تا آسمان با خودش برد

و تو در آخرین بن بست این راه               مرا دیوانه نامیدی و رفتی

شبی گفتی نداری دوست من را       نمی دانی که من آن شب چه کردم

خوشا بر حال آن چشمی که آن را            به زیبایی پسندیدی و رفتی

هوای آسمان دیده ابریست                     پر از تنهایی نمناک هجرت

تو تا بیراهه های بی قراری                   دل من را کشانیدی و رفتی

پریشان کردی و شیدا نمودی                  تمام جاده های شعر من را

رها کردی شکستی خرد گشتم                  تو پایان مرا دیدی و رفتی

«نام آهنگ: عاشقانه (بی كلام) / آهنگساز و تكنواز پیانو: فریبرز لاچینی»                شاعر: مریم حیدر زاده 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1390/04/14 - ساعت 14:07 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (14)

سلام آخر (ویژه نامه نوروز 90)

در تلاقی اشک های روز های تلخ و لبخند های روزهای شیرین قصه  پر غصه  سرنوشت، در واپسین روزهای سالی که با عشق آغاز شد و با نفرت به پایان رسید، سلام آخرم برای روزهایی که در فراق معشوق سنگدلی تباه شد که در انعکاس شیشه ای چشمان بی مهرش، رنگی جز کینه و فروغی جز انتقام نبود، سلام آخرم برای بازارهای همیشه شلوغ و خیابان های همیشه خلوت چشم به راه نوروز، مشتریانی که همه چیز می خرند و هیچ چیز نمی خواهند، دست فروشهایی بی شمار که بهای نان سفره هفت سینشان حنجره ای خونین و دست هایی پر ترک است و در انتها چون همیشه ، سلام آخر برای آنهایی که جای همیشگیشان در کنار هفت سین خاطرمان سبز خواهد ماند، معدود کسانی که دلی چون آیینه در کف داشتند و مهرشان تنها در زبان نبود، مادران، پدران، پدربزرگ ها، مادربزگ ها، آشنایان و عزیزانی که روزگاری دعای مهرشان بدرقه راه و دست نوازششان گرمی دلهایمان بود، همانها که هر چه نباشند صدای گرم حضورشان در هیاهوی بی عاطفه روزگار،  پر طنین تر خواهد شد.

همیشه خواهان اویی شدیم که خواهان دیگری بود، فارغ از دلهایی که زیر گامهای سنگین بی مهری خود ما شکستند ، سوختند و خاکستر شدند، آنچه ماند دلی شکسته و روحی آزرده و عمری از دست رفته بود در حسرت و انتظار برای کسانی که لحظه ای به یاد فریاد های خاموش بی کسی هایمان نیفتادند، به رسم دیرین در واپسین دقایق سال کهنه، سلام آخر دلگفت برای تمامی عاشقانی که سودای عشقی تازه در سر دارند با این آرزو که برای اویی جان دهند که تب کردن برای دلتنگی هایت برایش ننگ نباشد؛ که اگر جز این شود نسیبی جز شکست و ندامت نخواهد داشت.

به امید روزهایی آفتابی، دلی خوش، بختی به کام و روانی آرام در بهار پیش رو... خداوند نگاهدارتان باد.

سلام ای غروب غریبانه دل، سلام ای طلوع سحر گاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی، خداحافظ ای شعر شب های روشن

خداحافظ ای شعر شب های روشن، خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق، خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای هم نشین همیشه، خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من، تو را می سپارم به دل های خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب، تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم ، اگر شب شكسته، تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را  تا نسوزد ، به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشكد ،اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من، خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی  اگر زرد ماندم، خداحافظ ای نوبهار همیشه

« نام آهنگ: سلام آخر / آهنگساز: علیرضا کهن دیری / خواننده: احسان خواجه امیری»     شاعر: اهورا ایمان

نوشته شده در تاریخ یک شنبه 1389/12/29 - ساعت 20:39 توسط محمد بدیعی با موضوع ویژه نامه
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (17)

غم تنهايی (ويژه نامه سپندارمذگان)

{«جشن اسفندگان» (سپندارمذگان) یکی از جشن‌های ایرانی است که در روز پنجم اسفند برگزار می‌شود. ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه آورده‌است که ایرانیان باستان روز پنجم اسفند را روز بزرگداشت زن و زمین می‌دانستند. اگرچه منابع کهن از جمله ابوریحان این جشن را در روز پنجم اسفند ذکر کرده‌اند. ولی با توجه به تغییر ساختار تقویم ایرانی در زمان خیام که پس از ابوریحان میزیست، و سی و یک روزه شدن شش ماه نخست سال در گاهشماری ایرانی، تاریخ ذکر شده در منابع کهن را باید به روز رسانی کرد. امروز بعضی زرتشتیان آنرا در روز اسفند (سپندارمذ - پنجمین روز) از ماه اسفند (سپندارمذ) برابر با بیست و نهم بهمن در گاهشماری خورشیدی امروزین برگزار میکنند.

در گاه‌شماری‌های گوناگون ایرانی، علاوه بر این که ماه‌ها نام داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. برای نمونه روز نخست هر ماه «روز اورمزد»، روز دوم هر ماه، روز بهمن (سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم هر ماه، اردیبهشت یعنی «بهترین راستی و پاکی» که باز از صفات خداوند است، روز چهارم هر ماه، شهریور یعنی «شاهی و فرمانروایی آرمانی» که خاص خداوند است و روز پنجم هر ماه، «سپندارمذ» بوده‌است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می‌ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می‌نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می‌دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را به‌عنوان نماد مهر مادری و باروری می‌پنداشتند.

در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می‌شده‌است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می‌شد، جشنی ترتیب می‌دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلاً شانزدهمین روز هر ماه، «مهر» نام داشت و که در ماه مهر، «مهرگان» لقب می‌گرفت و می‌بینیم که چگونه هر جشنی با معنی و مفهوم عمیق خود برای مردم شادی می‌آفرید.

روز آبان در ماه آبان جشن «آبانگان» است یعنی جشن ستایش آب و روز آذر در ماه آذر جشن «آذرگان» است یعنی جشن ستایش آتش و همین طور روز پنجم ماه دوازدهم (اسفند)، «سپندارمذ» یا «اسفندار مذ» نام داشت که جشنی با همین عنوان می‌گرفتند. «سپندارمذگان» روز زن و زمین است.

روز پنجم اسفندماه در همه گاه‌شماری‌های ایرانی به عنوان روز جشن اسپندار مذگان شناخته می‌شود.

در این روز مردان به همسران خود هدیه می‌دادند. مردان زنان خانواده را بر تخت شاهی می‌نشاندند و از آنان اطاعت می‌کردند و به آنان هدیه می‌دادند. این یک یادآوری برای مردان بود تا مادران و همسران خود را گرامی بدارند و چون یاد این جشن تا مدت‌ها ادامه داشت و بسیار باشکوه برگزار می‌شد همواره این آزرم و احترام به زن برای مردان گوشزد می‌گردید.

سپندارمزد نگهبان زمین است و از آنجا که زمین مانند زنان در زندگی انسان نقش باروری و باردهی دارد جشن اسفندگان برای گرامیداشت زنان نیکوکار برگزار میگردد . ایرانیان از دیر باز این روز را روز زن و روز مادر و در حالت کلی این روز را «روز عشاق» می نامیدند. بیایید از این سال با یک شاخه گل به مادر ، همسر و یا عشقمان از این روز پر شکوه و باستانی که یاد آور این است که ما ایرانیان همیشه در اکثر مسائل خود ریشه ای داشته ایم و نیازی به ریشه بیگانه نداریم ، پاسداری کنیم و در ترویج دوباره آن کوشا باشیم.}

«دانشنامه آزاد ويكيپديا»

محرم وصفر تمام شد، میلادت گذشت، روز عشاق را هم با تمام آنچه كه یاد و عطر و نام و نشانی از ملكه دیماهی ام داشت گذراندم، محرم و صفری كه در آن برای باز پس گرفتنت دخيل بند مظلوم نازنینی شدم كه هیچگاه دست رد به سینه حاجتمندش نمیزند، میلادی كه از هفته ها قبل در خیال نیم نگاهی از تو به پیشوازش رفته بودم و مثل همیشه ناكام بازگرداندی ام  و در پایان، روز عشقی كه از همه شور و شوقهایش، تنها سرمای بهمن ماههش برایم ماند.

 تا به حال در حسرت پیامی و خطی و كلامی از كسی كه می دانی امواج نفرتش رد پای عشقت را از دور ترین سواحل دریای پر تلاطم خاطرش هم محو كرده، چشمت به راه و گوشهایت به زنگ مانده؟ تا به حال دلتنگی، بغض گلوی خشك شده از غصه ات را هزار بار تا مرز تركیدن برده؟  تا به حال رها كردن تمام فتوحاتی كه روزگاری آرزوهای دیرینه ات بودند، در امیدی بیهوده به وصال ماه رویی كه گویی هیچگاه خیال بازگشت ندارد  به سرحد جنونت رسانده؟

 كاش میدانستم برای راضی كردن دلی كه روزگاری از حریر نرمتر بود و امروز از سنگ سخت تر شده چه باید می كردم كه هنوز نكرده ام. ای كاش آشنایی باقی مانده بود كه شیدایی مرا ندیده باشد یا آوازه سرگشتگی ام را نشنیده باشد، كاش هنوز دوستی در این دیار مانده بود كه دست تمنایم به سویش دراز نشده باشد یا كاش حافظه ام برای به یاد نگه داشتن بدیهایت تا اين اندازه ضعیف نمی شد...

یادداشت امروز را تقدیم به همه عاشقانی می كنم كه صداقت برایشان معنایی جز تنهایی و غربت ندارد.

 

چرا وقتی که آدم تنها میشه               غم و غصه اش قد یک دنیا میشه

میره یک گوشه ی پنهون می شینه       اونجا رو مثل یه زندون می بینه

غم تنهایی اسیرت میکنه                       تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه   غم میاد یواش یواش خونه ی دل در میزنه

یاد اون شب ها میفتم زیر مهتاب بهار        توی جنگل لب چشمه ، می نشستیم من و یار

غم تنهایی اسیرت میکنه                         تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمیشه      دل این آدما زشته دیگه زیبا نمیشه

اون بالا باد داره زاغ ابرا رو چوب میزنه    اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه

«نام آهنگ: غم تنهایی / آهنگساز: ویلیام خنو / تنظیم: فردین خلعتبری / خواننده: حمیدرضا حامی»  شاعر: آرش سزاوار

نوشته شده در تاریخ شنبه 1389/11/30 - ساعت 07:13 توسط محمد بدیعی با موضوع ویژه نامه
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (12)

ملكه برفی

روز برفی ام را با دعای دوستی آغاز كردم كه گمان نمی برد دعایش تا این اندازه مرا شاد كند كه اگر گمان می برد شاید هر روز برایم دعا میخواند: "خدا كند او كه عاشقش هستی بداند و بفهمد كه هنوز تا این اندازه دوستش داری." با این همه، من كه این روز ها فكر می كنم دعا هایم از لابه لای ابرها و دانه های برف بالا نمیرود، شاید علاوه بر همه دنیا، خدا هم مرا فراموش كرده و نامم را از میان حاجتمندانش خط زده، شاید بار دعایم آنقدر سنگین و آرزوهایم آنقدر بزرگ است كه لیاقت برآورده شدنش را هنوز پیدا نكرده ام، شاید آرمان دست یافتن به تو فقط نصیب بنده های مقربش می شود، شاید به غیر از جان و مال و وقت و آبرو چیز دیگری هم داشته ام كه در پای عشق دست نیافتنی ات نثار نكرده ام...

نمیدانم، همین قدر می دانم كه نزدیك تولدت شده و سر تا پای من در حسرت دیدن شمع های روی كیك تولدت، شمع شده است. حالا كه نیستم كاش كسی بود كه به من می گفت در نبودنم چه كسی برایت تولد می گیرد؟ چه كسی برای بهترین بودن همه آنچه برای جشن تولدت لازم است از روزها و هفته های قبل، سراسر وجودش را ترجمان آب و آتش میكند؟ اسم زیبایت را چه كسی با ذوق بی حساب بر روی كیك تولدت خواهد نوشت؟ بعد از من آغوش چه كسی تكیه گاه شمع فوت كردنت می شود؟ راستی خانه چه كسی سرپناه جشن تولدت می شود؟ چه كسی پروانه وار بلا گردان خنده های گاه و بی گاهت می شود؟ نگاه چه كسی بارقه های ذوق كودكانه ات را از عمق چشمان زیبایت می بلعد؟

به همه آنها كه هنوز هم بیهوده انتظار از یاد رفتن تو را می كشند بگو اینجا كسی هست كه همچنان به رسم همیشگی آخرین روز دیماه ، جشن با شكوه میلاد ملكه برفی اش را در میان جای خالی همه میهمانها و دوستان و آشنایان،در همان جایی كه شمع فوت می كرد و می خندید و ذوق میكرد، تنها، برگذار می كند...

 

تمام شهر را ویرانه خواهم کرد،

 و با تو آشنای من، تمام شهر را بیگانه خواهم کرد.

و من یک روز، یک روز نه چندان دور، کتاب ماجرایم با تو را افسانه خواهم کرد.

ببین زیبا، ببین شمع بلند دور دست قله ی برفی،

 خودم را تا که دنیا هست پیش پای تو پروانه خواهم کرد.

ببخش، اما نمی دانم چرا این بار من، خواهی نخواهی در دل تو خانه خواهم کرد.

برای فتح این قله، زمانی ترک شهرو مردم و کاشانه خواهم کرد.

و موهای بلند بید مجنون نگاهت را شبیه یک نسیم اول دی، شانه خواهم کرد.

و من از دست خود، از دست عشق تو،

 تمام اهل این دنیا و شاید این اهل این ویرانه را دیوانه خواهم کرد.

ببین زیبا، صدایت می کنم حالا همین حالا،

 قسم خوردم که نامم را کنار نام تو تا انتهای کهکشان راه شیری نیز خواهم برد.

وزآن دور دست نقطه ی نزدیک، تمام سطر سطر عشق هایم را به تو افسانه خواهم کرد.

تو را بین تمام نور چشمی های این خورشید زرد سرکش مغرور، یکی یک دانه خواهم کرد.

بیبن زیبا هزاران بار دیگر باز می گویم،

 تورا با عشق خود، با دست خود، با قلب سرشار از جنون خود شبی افسانه خواهم کرد.

تو زیبایی فقط دیوانه ام کردی، ببین با عشق چشمت آخر سر من چه خواهم کرد.

«نام اهنگ: رویای رنگین كمان / آهنگساز : بهزاد میرخانی»                  شاعر: مریم حیدرزاده

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1389/10/27 - ساعت 08:25 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (10)

شب عاشقان بيدل (ويژه نامه شب يلدا)

شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد     تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت    به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد؟

ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت    که محب صادق آنست که پاک‌باز باشد

به کرشمه‌ی عنایت نگهی به سوی ما کن     که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد

سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم     به کدام دوست گویم که محل راز باشد؟

چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی؟      تو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشد

نه چنین حساب کردم چو تو دوست می‌گرفتم    که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد

دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی     که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد

قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران        اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد

شاعر:سعدی 

«یلدا» واژه‌ایست به معنای «تولد» برگرفته از زبان سریانی که از شاخه‌های متداول زبان «آرامی» است. زبان «آرامی» یکی از زبان‌های رایج در منطقه خاورمیانه بوده‌است. برخی بر این عقیده‌اند که این واژه در زمان ساسانیان که خطوط الفبایی از راست به چپ نوشته می‌شده، وارد زبان پارسی شده‌است. واژه «یلدا» به معنای «زایش زادروز» و تولد است. ایرانیان باستان با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر می‌شوند و تابش نور ایزدی افزونی می‌یابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می‌خواندند و برای آن جشن بزرگی برپا می‌کردند و از این رو به دهمین ماه سال دی (به معنای روز) می‌گفتند که ماه تولد خورشید بود.

یلدا و جشن‌هایی که در این شب برگزار می‌شود، یک سنت باستانی است. مردم روزگاران دور و گذشته، که کشاورزی، بنیان زندگی آنان را تشکیل می‌داد و در طول سال با سپری شدن فصل‌ها و تضادهای طبیعی خوی داشتند، بر اثر تجربه و گذشت زمان توانستند کارها و فعالیت‌های خود را با گردش خورشید و تغییر فصول و بلندی و کوتاهی روز و شب و جهت و حرکت و قرار ستارگان تنظیم کنند.آنان ملاحظه می‌کردند که در بعضی ایام و فصول روزها بسیار بلند می‌شود و در نتیجه در آن روزها، از روشنی و نور خورشید بیشتر می‌توانستند استفاده کنند. این اعتقاد پدید آمد که نور و روشنایی و تابش خورشید نماد نیک و موافق بوده و با تاریکی و ظلمت شب در نبرد و کشمکش‌اند. مردم دوران باستان و از جمله اقوام آریایی، از هند و ایرانی - هند و اروپایی، دریافتند که کوتاه‌ترین روزها، آخرین روز پاییز و شب اول زمستان است و بلافاصله پس از آن روزها به تدریج بلندتر و شب‌ها کوتاهتر می‌شوند، از همین رو آنرا شب زایش خورشید نامیده و آنرا آغاز سال قرار دادند. بدین‌سان در دوران کهن فرهنگ اوستایی، سال با فصل سرد شروع می‌شد و در اوستا، واژهSareda, Saredha «سَرِدَ» یا «سَرِذَ» که مفهوم «سال» را افاده می‌کند، خود به معنای «سرد» است و این به معنی بشارت پیروزی اورمزد بر اهریمن و روشنی بر تاریکی است. در آثارالباقیه ابوریحان بیرونی، ص ۲۵۵، از روز اول دی ماه، با عنوان «خور» نیز یاد شده‌است و در قانون مسعودی نسخه موزه بریتانیا در لندن، «خُره روز» ثبت شده، اگرچه در برخی منابع دیگر «خرم روز» نامیده شده‌ است. در برهان قاطع ذیل واژه «یلدا» چنین آمده‌ است:

«یلدا شب اول زمستان و شب آخر پاییز است که اول جَدی و آخر قوس باشد و آن درازترین شب‌هاست در تمام سال و در آن شب و یا نزدیک به آن شب، آفتاب به برج جدی تحویل می‌کند و گویند آن شب به غایت شوم و نامبارک می‌باشد و بعضی گفته‌اند شب یلدا یازدهم جدی است.»

تاریکی نماینده اهریمن بود و چون در طولانی‌ترین شب سال، تاریکی اهریمنی بیشتر می‌پاید، این شب برای ایرانیان نحس بود و چون فرا می‌رسید، آتش می‌افروختند تا تاریکی و عاملان اهریمنی و شیطانی نابود شده و بگریزند، مردم گرد هم جمع شده و شب را با خوردن، نوشیدن، شادی و پایکوبی و گفتگو به سر می‌آوردند و خوانی ویژه می‌گستردند، هرآنچه میوه تازه فصل که نگاهداری شده بود و میوه‌های خشک در سفره می‌نهادند. سفره شب یلدا، «میَزد» Myazd نام داشت و شامل میوه‌های تر و خشک، نیز آجیل یا به اصطلاح زرتشتیان، «لُرک» Lork که از لوازم این جشن و ولیمه بود، به افتخار و ویژگی «اورمزد» و «مهر» یا خورشید برگزار می‌شد. در آیین‌های ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی می‌گستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآورده‌ها و فرآورده‌های خوردنی فصل و خوراک‌های گوناگون، خوراک مقدس مانند «میزد» نیز نهاده می‌شد.

ایرانیان گاه شب یلدا را تا دمیدن پرتو پگاه در دامنهٔ کوه‌های البرز به انتظار باززاییده‌ شدن خورشید می‌نشستند. برخی در مهرابه‌ها (نیایشگاه‌های پیروان آیین مهر) به نیایش مشغول می‌شدند تا پیروزی مهر و شکست اهریمن را از خداوند طلب کنند و شب‌هنگام دعایی به نام «نی ید» را می‌خوانند که دعای شکرانه نعمت بوده‌است. روز پس از شب یلدا (یکم دی ماه) را خورروز (روز خورشید) و دی گان؛ می‌خواندند و به استراحت می‌پرداختند و تعطیل عمومی بود (خرمدینان، این روز را خرم روز یا خره روز می‌نامیدند).خورروز در ایران باستان روز برابری انسان‌ها بود در این روز همگان از جمله پادشاه لباس ساده می‌پوشیدند تا یکسان به نظر آیند و کسی حق دستور دادن به دیگری نداشت و کارها داوطلبانه انجام می‌گرفت نه تحت امر. در این روز جنگ کردن و خونریزی حتی کشتن گوسفند و مرغ هم ممنوع بود این موضوع را نیروهای متخاصم با ایرانیان نیز می‌دانستند و در جبهه‌ها رعایت می‌کردند و خونریزی به طور موقت متوقف می‌شد و بسیار دیده شده که همین قطع موقت جنگ به صلح طولانی و صفا تبدیل شده‌ است. در این روز بیشتر از این رو دست از کار می‌کشیدند که نمی‌خواستند احیاناً مرتکب بدی شوند که آیین مهر ارتکاب هر کار بد کوچک را در روز تولد خورشید گناهی بسیار بزرگ می‌شمرد. ایرانیان به سرو به چشم مظهر قدرت در برابر تاریکی و سرما می‌نگریستند و در خورروز در برابر آن می‌ایستادند و عهد می‌کردند که تا سال بعد یک سرو دیگر بکارند.

«دانشنامه آزاد ویكیپدیا»

از سرزمین عاشقان بی دل، در سوگنامه آغاز زمستانی دوباره ، برای تویی كه روزهایت بهاری و شبهایت تابستانیست، از شب یلدایی می نویسم كه كركس وار بر زیباترین روزهای جوانی ام بال گسترانیده است، از سفره ای كه غصه نبودنت با انار اشك  و هندوانه آه  و آجیل حسرت  تزیین اش كرده، شیرینی اش هم غزل حافظیست كه مرهم زخم كهنه تنهایی ام میشود،جای خالی ات در كنار یاد تمام مادر بزرگ ها و پدربزرگ ها و دیگر نازنینانی كه زمانی، به بركت حضورت دیگر غم نبودنشان یلدایم را عزا نمیكرد سبز است.

 فردا،در اولین طلوع آفتاب زمستان بهاری ات، به اولین صبح زیبای دیماه بی من، سلام مرا برسان و نبودنم را با انبوه فداییان پوشالی ات جشن بگیر.  


بیا بیا دلدار من دلدار من ، درآ درآ در کار من در کار من

تویی تویی گلزار من گلزار من ، بگو بگو اسرار من اسرار من


بیا بیا درویش من درویش من، مرو مرو از پیش من از پیش من

تویی تویی هم کیش من هم کیش من، تویی تویی هم خویش من هم خویش من


هر جا روم با من روی با من روی ، هر منزلی محرم شوی محرم شوی

روز و شبم مونس تویی مونس تویی ، دام مرا خوش آهوی خوش آهويی

 

ای شمع من بس روشنی بس روشنی، در خانه‌ام چون روزنی چون روزنی

تیر بلا چون دررسد چون دررسد ، هم اسپری هم جوشنی هم جوشنی

 

صبر مرا برهم زدی برهم زدی ، عقل مرا رهزن شدی رهزن شدی

دل را کجا پنهان کنم؟ ، در دلبری تو بی‌حدی تو بی‌حدی

 

ای فخر من سلطان من سلطان من ، فرمان ده و خاقان من خاقان من

چون سوی من میلی کنی میلی کنی ، روشن شود چشمان من چشمان من

 

هر جا تویی جنت بود جنت بود ، هر جا روی رحمت بود رحمت بود

چون سایه‌ها در چاشتگه ، فتح و ظفر پیشت دود پیشت دود


فضل خدا همراه تو همراه تو، امن و امان خرگاه تو خرگاه تو

بخشایش و حفظ خدا حفظ خدا، پیوسته در درگاه تو درگاه تو


«نام آهنگ: دلدار من / آهنگساز: كامبیز روشن روان / خواننده: بیژن بیژنی / دستگاه اصفهان»                       شاعر: مولانا

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1389/09/30 - ساعت 15:05 توسط محمد بدیعی با موضوع ویژه نامه
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (7)

ساز و سخن...

  در دفتر هزار رنگ سررسید پاییزی ام، امروز را "حسرت فردا" نام داده ام، حسرت  برای فردایی كه  زیباترین ماه سال از راه میرسد و نیستی كه زیر چتر چنار های به خواب رفته پایتخت، برگهای خشكیده "ماه آتش" را با هم بشماریم،حسرت برای عشقی كه داغش را به دل پاییزی من، خودت و همه آنهایی كه دوستمان داشتند گذاشتی و حسرت برای جوانه امیدی كه پایمال خشم و كینه و قهرت شد...

 این میان من ماتده ام حیران یك سوال بی جواب كه تویی كه بارها در پاسخ شاعرانه ترین دلتنگی های قلب ساده ام، بیخیالی دل سنگی ات را به رخ عشق بی حسلبم كشیده ای، در لا به لای صادق ترین رویاهای هر شب عاشق دلخسته ات چه می خواهی؟ چرا آنجا هنوز هم مانند روزهای خوب  پاییز های فراموش ناشدنی با هم بودنهایمان، دلسوزانه نوازشم می كنی و بر حال زار غرور تكه پاره شده ام شبنم اشك می باری؟ چرا هر نیمه شب در میان خواب های حقیقت گونه پریشانم، از  بی وفایی من و تنهایی خودت گلایه می كنی؟ چرا تو؟ چرا حالا؟ چرا هرشب؟؟؟ حالا كه تیر خلاص را بر شقیقه آبروی نداشته ام چكانده ای؟ حالا كه آخرین ریشه های نهال عشقمان را با تیشه بی رحم جدایی خشكانده ای؟ حالا كه كابوس بیداری ام لمس دستان سرد و نگاه های نامحرم عاشقان پوشالی ات شده؟ ای كاش گرمی نوازش انگشتانت بر زخم های روح دردمندم خیال نبود، كاش می توانستم رویای دروغ حضور مهربانت را باور نكنم، كاش زور منطق شكست خورده ام به سپاهیان رنگین خوابهای بی تعبیرت هم می رسید...

 راستش را كه بخواهی با خودم عهد بسته بودم تا هنگامی كه شاهزاده ای بر منسب پادشاهی قلبم نیامده دیگر به سرزمین سوگنامه "دلگفت" پا نگذارم، اما تلخی حقیقت گفتار دوستی كه گفت "حالا كه خودت را به نبودن در زندگی اش محكوم كرده ای دیگر همان نقش مات و كهنه ات هم از خاطرش محو میشود" دلم را لرزاند، كاسه صبرم را لبریز كرد و دوباره به این بیابانم كشاند تا دست كم آنهايی كه  تو را می شناسند و می خوانندش بدانند كه هنوز هم بالشم از اشك رویای بی تعبیر با من بودنت نمناك میشود، هنوز از دیدن نیشخند تو در برق مردمك چشمان شیشه ای غریبه هایی كه امید با من بودن را در سر دارند شرمسار می شوم، هنوز هم در لا به لای دستمال های پوسیده و موهای جامانده در شانه و عطر كمرنگ شده ات بر لباسهای دست نخورده ام خاطرات پررنگ جاودانه ات را می كاوم، آنجا را نمی دانم اما در سرزمینی كه من، تك و تنها، در آن هستم هنوز كسی كه از دیده رفته از دل نرفته است... 


عاشق شده ای ای دل سودات مبارك باد             از جا و مكان رستی آنجات مبارك باد

از هر دو جهان بگذر، تنها زن و تنها خور          تا ملك و ملك گویند تنهات مبارك باد

ای پیش رو مردی امروز تو برخوردی                  ای زاهد فردایی فردات مبارك باد

كفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شد          حلوا شده ای كلی حلوات مبارك باد

در خانقه سینه غوغاست فقیران را                     ای سینه بی‌كینه غوغات مبارك باد

این دیده دل دیده اشكی بد و دریا شد                  دریاش همی‌گوید دریات مبارك باد

ای عاشق پنهانی آن یار قرینت باد                        ای طالب بالایی بالات مبارك باد

ای جان پسندیده جوییده و كوشیده                      پرهات بروییده پرهات مبارك باد

خامش كن و پنهان كن بازار نكو كردی               كالای عجب بردی كالات مبارك باد

شاعر: مولانا

«نام آهنگ: ساز و سخن/آهنگساز: بهزاد خدارحمی/تكنوازی پیانو: سامان احتشامی/خواننده:علیرضا افتخاری/دستگاه: اصفهان»

نوشته شده در تاریخ یک شنبه 1389/08/30 - ساعت 14:32 توسط محمد بدیعی با موضوع شعر و دلگفت
لینک ثابت
ارسال نظر در باره این یادداشت (14)



Copyright © 2011 Delgoft. All Rights Reserved